uk
Feedback
"دخترِ شعر"

"دخترِ شعر"

Відкрити в Telegram

اینجا، مأمنِ واژه‌هایی‌ست که از سکوت زاده می‌شوند. شعرها، نوشته‌ها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
469
Підписники
+824 години
+267 днів
+18830 днів
Архів дописів
:)

بازی ۴ در ۴ - شامل مورب انتخاب شد

اسم بود طواف و عشق

خوب بود...

رمان آبکی تمام کردم:)))

پول دارید شغل دارید امید به آینده دارید چرا از من می‌خواهید ناراحت نباشم برای خودم؟! برای آینده ام...

sticker.webp0.06 KB

یک گوشه از چنل آرشیو داشت خاک می‌خورد یک عالمه خاطره زده شد برای من

عشق را در کلماتم بخوانید من عشق را با کلمات کفن کرده ام آیا زیبا نیست؟:))) ارغوان بداهه

شما فرستادید..

Відеоповідомлення00:39

حتی اگر غرقم بشم، از کسی کمک نمی‌خوام!
حوصله ندارم منت بزارین.

منت؟! تا حالا نکشیدم:) سرد؛ خشک؛ بی روح;) ورژن بی سابقه من

sticker.webp0.13 KB

جمعه که غروب می‌کند، دنیا یک‌جور خاصی ساکت می‌شود. انگار شهر هم خسته است؛ از آدم‌هایی که تمام هفته دویده‌اند و حالا مانده‌اند با خودشان و فکرهایی که فرصت نکرده‌اند به زبان بیاورند. من کنار پنجره ایستاده‌ام. یک فنجان چای روی میز است و آسمان، آرام‌آرام رنگ می‌بازد. نمی‌دانم چرا غروب جمعه همیشه مرا یاد تو می‌اندازد. شاید چون بعضی آدم‌ها شبیه غروب‌اند؛ نمی‌شود نگه‌شان داشت، نمی‌شود فراموش‌شان کرد، فقط می‌شود ایستاد و رفتن‌شان را تماشا کرد. مرد که باشی، خیلی چیزها را نمی‌گویی. دلت تنگ می‌شود و می‌گویی: سرم شلوغ بود. می‌شکنی و می‌گویی: چیزی نیست. تنها می‌شوی و باز هم می‌گویی: خودم جمعش می‌کنم. اما جمعه‌ها، درست در همین ساعت، همه‌ی این حرف‌ها دروغ از آب درمی‌آیند. آدم دلش می‌خواهد یکی باشد که لازم نباشد برایش قوی باشی. فقط بنشینی کنارش، چای بخوری، به غروب نگاه کنی و هیچ‌کدامتان چیزی نگویید. شاید بزرگ‌ترین آرامش دنیا همین باشد؛ کسی که سکوتت را هم بفهمد. و من امشب، در این غروب جمعه، بیشتر از همیشه فهمیدم که بعضی دلتنگی‌ها درمان نمی‌خواهند... فقط یک نفر را می‌خواهند ..
علی_ماسپی‌مهر

صدا خوشگلا کجا هستند بخوانند🎀🐋

بشیم ⁴⁴⁴ تا؟!

.

4_6023740844375279142.mp34.68 MB