Z
前往频道在 Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
显示更多未指定国家未指定类别
1 332
订阅者
-1724 小时
-1537 天
-130 天
帖子存档
1 332
اذان صبح گفتند و طناب آواز خون سر کرد
شفق از شرم این میدان، گریبان سحر، تر کرد
کبوتر از مناره بیصدا تا پای چوب آمد
سکوت چوبهدار، آسمان را روبه محشر کرد
موذن آیه رحمت به گوش شهر میخواند، لیک
نسیمی از گلوی دار، تلاوت را مکدر کرد
طلوع از پشت کوه آمد، ولی خورشید سرخ افتاد
مگر دستی افق را پیش چشم صبح، پرپر کرد؟
از آن پس هر سحر، خورشید با پیشانی گلگون
به یاد آن که بر دارش کشیدند، خاک بر سر کرد
1 332
اگر دوباره مرا بر درِ جهان آرند
ز خاکِ سردِ فراموشیام عیان آرند
مرا نه سویِ دیاری که ابرِ کینه در اوست
به باغِ عاطفه و عطرِ ارغوان آرند
جهانی آنکه ز هر ابر، گلی فرو ریزد
نه آتش و غمِ باروت به ارمغان آرند
نه کودکی به هراسِ صدایِ تیر افتد
نه مادری به بغل، جسمِ نیمهجان آرند...
1 332
<<ناراتس>>
وقتی اورا میدیدی، گویی فرشتهای است که مستقیما از دل بهشت آمده، اما کدام بهشت در این برهوت ناراتس؟
When you saw her, it was as if an angel had come directly from the heart of paradise, but which paradise in this wasteland of Narates?
✍️
1 332
شهر خوابیدهست و در هر کوچهای دیوارها
قصهها را دفن کردند، زیرِ پایِ دارها
من تو را در روزگاری یافتم کز هر نگاه
نقض میشد هر عدالت زیر این انکارها
ضد
1 332
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
جنوب ایران رو فدای جنوب لبنان کردید، حالا کی وطن فروشه؟!
1 332
Repost from N/a
نخل را از ریشه میشناسند، نه از نام. هرچه ساقه را ببری، ریشه در خاک خودش میماند.
1 332
بر ریشهٔ ایران نتوان تیشه کشیدن
با حرفِ تهی کوه نگردد به رمیدن
این نامِ بلند است که از حادثه بگذشت
توفان نتوانست، تو خواهی که بُریدن؟
1 332
جنوبِ لبنان را لبنان، اما جنوبِ ایران را تنها جنوب نامیدند.
چه آسان است برای آنان بریدنِ بخشی از یک نام، نامی که با هویت و تاریخ درآمیخته است؛ اما تمامِ پیروزیشان در همین بریدنها خلاصه میشود. نمیدانند که نخل ریشهدار را با بریدن ساقه، نمیتوان از خاک جدا کرد.
غافلاند که وطن، بیش از آنکه بر نقشه نوشته شود و در نامها خلاصه گردد، در جان مردمانش ریشه دارد.
پس بدانند؛ از این مرز و بوم نمیتوان تکهای را جدا کرد، بیآنکه زخمش بر تمام پیکر آن نشیند.
جنوب، ایران است.
1 332
ساقیا جام بده، شهر پر از تزویر است
جانِ ما خسته و بازار بسی دلگیر است
(دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند)
جانِ من، عرش خدا بین، همه در زنجیر است
ضد
1 332
((ﺑﺰن ﺑﺎران ﻛﻪ دﻳﻦ را دام ﻛﺮدﻧﺪ
ﺷﻜﺎر ﺧﻠﻖ و ﺻﻴﺪ ﺧﺎم ﻛﺮدﻧﺪ
ﺑﺰن ﺑﺎران ﺧﺪا ﺑﺎزﻳﭽﻪ ای ﺷﺪ
ﻛﻪ ﺑﺎ آن ﻛﺴﺐ ﻧﻨﮓ و ﻧﺎم ﻛﺮدﻧﺪ))
1 332
خون به خاک و بانگ ماتم، در میان این غبار
خانهام ویران شد و ایران من گشته حصار
عشق و داد و عدل و آبادی، فدای شیخ شد
تا که او آسوده باشد، ما اسیر روزگار
نان اگر بر سفره کم شد، وعدهها بسیار شد
هر که فریادی برآورد، متهم، بیاعتبار
از عدالت جز حکایت در کتابی جا نماند
سهم مردم از حقیقت، حسرت یک یادگار
ضد
