ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

Z

Z

前往频道在 Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

显示更多
未指定国家未指定类别
924
订阅者
-2824 小时
-547 天
-12830 天
帖子存档
Z
924
در حیرتم از این انسان بند انسانی متفاوت از مردم طرد بیهودگی عمل در عین ممنوعیت ضرر از موجودی که خوبی اش عملی محسوب نمی شود همچون وجودش که از موجودیت خبری نمی دهد با عینک رنگی ام هر سفیدی را در اوج روشنایی میبینم چون دیدن من وابسته به تاریک بودن چشم هایم است اما چشم هایم می بینند اما دیده نمی شوند ولی من برای دیدن چشم هایم را نمیبندم بلکه وجودم را تماشا میکنم تا زندگی را خاموش تر گردانم. نفرت را در درونم نگه میدارم تا متنفر درونم را بیدار کنم چون با خاموشی اش نورانی گشته بودم اما شرمندگی او از نداشتن شرم در موجودیت افتخاری برای همه ی مان نیست بلکه دردی است که از من نشات میگیرد منیت من درد هارا می آفریند و من تصمیم میگیرم آن هارا حفظ کنم حفظ میکنم زیرا حافظی نیستم که حافظه خودرا پاک میکند تا پاک باشد پاکی ای که خود از لجنزار وجودیت، موجودیت خود را پاک می کند(منظور این است که پاکی خود آلودگی ای بیش نیست) اما ما( او و من) باید بدانیم که پاکی پاک بودن را پاک میکند [ت]رس {خود (را)} شکسته تا از پاکی اش کاسته نشود [پ]رده ({ای)رنگباخته} شکستگی اش را ترمیم نمی کند تا صاحبش را خدشه دار کند [ه]مت {رنجیده (از)} کثافت شکسته شده ی درستی، دروغ نمی شنود [د]رایت {(بی) واهمگی}‌ شکننده خود را در برابر مردم ایمن می کند [ر]وح {نقصان(در)} سرمای تابستان حامی شکستگانی بی رحم نمی شود [ع]افیت {(بر) خزان} روحی شکسته در جهانی مستقل گزارده می گردد [م]رز‌ {کوته (وار)} شکستبندی ابدیت را به اقلیت واگزار نمی کند [ق]ضاوت {(ب)گریزان} رهایی آزاد می شود تا قاضی ها شکستپذیر گردند ~!~

Z
924
عزیزان دست به قلم، کسایی که می‌نویسین. این پیام رو فور کنید، فولدر بسازم، همکاراتون رو پیدا کنید.
فقط دست به قلم ها.
ظرفیت: محدود. جوین باشی خوشحالم می‌کنی.🌱

Z
924
«هشت ماه که سهله، حتی یه قرن هم بگذره، بازم یادمون نمی‌ره. ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴»

Z
924
۸ ماه گذشت...

Z
924
Repost from N/a
آنقدر جوان مرد کسی پیر نشد..

Z
924
سپاس‌گزارم از نگاه قشنگتون ⚘️🕊

Z
924
ز ایران بگویم، ز بانوی پاک که نامش بماند به هر مرز و خاک ز گهواره تا رزمگه، همت است دلش کوه و آیین او حکمت است چو گردآفرید از پس دژ برآمد ز آهنگ شمشیر او شب سرآمد به میدان درآمد، چو شیر ژیان نلرزید از آن لشکر بی‌کران به چشمان او ماه و رخ چون سحر دلش کوه و شمشیر او شعله‌ور ز گهواره برخاست بانوی پاک که پرورد فریدون ایران به خاک ز تاریکی دهر، خورشید ساخت چراغی ز امید جاوید ساخت ز مادر، چنین پهلوانی دمید که بنیاد ضحاک در هم برکشید دو بانو بَرِ تخت ایران نشست که بر تاج ایشان خرد کاربست چو بر تخت بنشست بانوی داد ز گفتار او کینه از دل فتاد به یاد نکو، نامشان ماندگار که بر تخت ایران شدند استوار ز آن پس برآمد ز ایران ندا ز بانوی فرزانه‌ای آشنا به دستش نه شمشیر و تیغ و سنان که بر لب سخن، در دلش آسمان ز هر بیت او چشمه‌ای از خرد که جان را ز نادانی آگه کند نه گرزی به دستش، نه تیغی به کار قلم بود در دست او کارزار همه نامداران ایران‌ زمین گواه‌اند بر ریشه‌ی سرزمین چو ایران بُوَد، بانوانش چنین بمانَد به دستان گیتی نگین با کمک آتنای عزیز... 🕊

Z
924
قطره‌های باران با عجله خود را به زمین می‌رساندند. عطر خاک فضا را پر کرده بود. صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تازه توانسته بود. انگار اگر اندکی میانشان فاصله می‌افتاد، تمام سال‌هایی که برای رسیدن به این لحظه گذشته بود، دوباره از هم فرو می‌ریخت. آن سوی خیابان، پنجره‌ها یکی‌یکی بسته می‌شدند. گوشه‌های پرده‌ها اندکی کنار می‌رفت و فوراً دوباره می‌افتاد. کسی جرئت نگاه کردن نداشت. صدایی در بلندگو از سوی دیگر خیابان پیچید؛ همان صدای سرد و آشنایی که سال‌ها قاضی خیابان‌ها بود و مردم با شنیدنش خود را فراموش می‌کردند. اما این بار هیچ‌کدام تکان نخوردند. صورتش را روی شانه‌ی او گذاشت. نفسی عمیق کشید و دستانش را محکم‌تر دور او حلقه کرد؛ بوی باران می‌داد. همان بویی که سال‌ها پیش، آخرین بار با آن خداحافظی کرده بود. آرام سرش را بالا آورد و به چشمانش خیره شد. درون دریای بی‌پایانش غرق شد. ترس در عمق وجودش فرو رفته بود. صدای مهیبی فضا را در هم شکست. گرمای عجیبی دستانش را در زیر سرمای باران فرا گرفت. همچنان غرق دریایی بود که سال‌ها ثانیه‌ها را برای رسیدن به آن شمرده بود. تک‌تک لحظه‌ها را درون انعکاس صورتش در چشمان او دید. آرام نجوا کرد: فقط چند لحظه. پاسخی نشنید. دریایش دیگر رنگ خود را نداشت. چهره‌اش در هم رفت، اما با وجود ترس، خوش‌حال بود. یکی از دستانش را آرام‌آرام شل کرد. به سمت صورت او آورد و گوشه‌ای از گیسوانش را کنار زد. صورتش قرمز شد. بار دیگر صدایی بلند فضا را پر کرد. در بی‌حسی عجیبی فرو رفت. این بار با وجودش صدا را احساس کرد. اما واکنشی نشان نداد. کمرش مانند دستش در گرمای خاصی فرو رفته بود. می‌خواست درون دریایش باقی بماند؛ دریایی که با چند قطره‌ی سرخ، رنگ خود را از دست داده بود. صدای قدم‌ها دوباره به گوش رسید، اما این بار محوتر. این بار در حال دور شدن بودند. دیگر صدایی را نشنید؛ گویی درون دریایش برای همیشه به خواب فرو رفته بود...

Z
924
خزان آمد، زمین آرام‌تر شد ز رنگ برگ، عالم خوش‌نظر شد ز پشت ابر، خورشیدی پدیدار نشست آرام بر گیسوی گلزار هزاران قطره رقصیدند بر بام هوا پر شد ز موسیقی آرام پرستوها گذشتند از دل خاک کشیدند بال خود را سوی افلاک همه در رفت‌وآمد بی‌قراریم چرا هر دم نظر سوی بهاریم؟

Z
924
انگشتانش را از روی کیبورد برداشت. نگاهش را از صفحه‌ی مانیتور متفرق کرد و دستانش را روبه‌بالا دراز کرد. به بدنش کش‌وقوسی داد و طبق عادت همیشگی به انتهای سالن خیره شد. همان ساعت، همان متن: 《تخطی از مقررات، موجب اخراج خواهد شد.》 طبق معمول فکر کرد: مقررات. باشد، اما آخر چه‌کسی آن را نوشته بود؟ نمی‌دانست. در واقع هیچ‌کس نمی‌دانست، ولی نیازی به دانستنش هم نبود؛ چون خیلی ساده بود: پشت میزت بنشین، از قوانین پیروی کن و شب برو. همین خط ساده‌ای بود که حدود ۴۰ سال از زندگی‌اش را به خود اختصاص داده بود. آن‌قدر گذشته بود که حتی یادش نمی‌آمد چگونه استخدام شده بود. دقیقاً نمی‌دانست چرا آنجاست. صرفاً آنجا بود. یکی از دوستانش با لیوانی قهوه از مقابل گذشت. همان‌گونه که روبه‌انتهای راهرو برگشته بود، با صدایی نسبتاً ملایم گفت: — هی مرد، اینجا چیکار می‌کنی؟ دوستش تعجب کرد، با چشمانی گشاد برگشت و گفت: — حالت خوبه؟ مشخصاً کار می‌کنم. جواب قانع‌کننده‌ای بود، اما هنوز متقاعد نشده بود. این‌بار گفت: — می‌دونم، همه اینجا کار می‌کنیم، اما چرا اینجا موندیم؟ — چون همه اینجا موندن. این‌بار قانع شد. لبخند کوچکی زد و آرام گفت: — چون همه اینجا موندیم، درسته. دوباره به سمت مانیتورش برگشت. لحظه‌ای درنگ کرد. بلند شد تا برود و لیوانی قهوه برای خودش بیاورد. دستگاه قهوه‌ساز کنار درِ خروجی قرار داشت. در لحظه‌ای که با دستگاه کار می‌کرد، نگاهی تأمل‌برانگیز به در انداخت. درِ خروج. ولی تا به حال کسی از آن در خارج نشده بود. در واقع همه از دری که از آن وارد می‌شدند، خارج هم می‌شدند. اما تا به حال کسی از اینجا خارج نشده بود. با خودش فکر کرد چرا در ۴۰ سال گذشته به این در توجه نکرده بود. لیوان قهوه‌اش پر شده بود. نگاهش را از در دزدید و با لیوانش به راه افتاد. در مسیر برگشت، پشت میزش آرام زیر لب می‌گفت: — اینجام چون همه اینجان! آره، اینجام چون همه اینجان...

Z
924
جهان با من سرِ جنگ است و من با خویش در پیکار اگر رفتن همین رنج است، بودن چیست جز آزار؟ چرا این جان سرگردان، به بودن سخت آویزد؟ مگر در پشت این پرده، نهان است وعده‌ی دیدار؟ اگر پایان هر بودن سرانجامش عدم باشد چه رازی در نفس‌ها هست که دل‌بسته‌ست بر تکرار؟ وگر پایان این رفتن رسد بر راه بی‌پایان نهان گردد دگر هر شوق، پشت پرده انکار

Z
924
هر صبح جهان پرده‌هایش را کنار می‌زد. لکه‌های نور آرام‌آرام روی دیوار می‌خزند و آرامش سیاهی را از بین می‌برند. صورتش را درهم کشید. انگار منتظر بود پرنده‌ها بر روی درختان چیزی را صدا بزنند که او انتظارش را داشته باشد. چشم‌هایش باز بود. قلبش نیز مثل همیشه کار خودش را می‌کرد و خون را در رگ‌هایش به جریان می‌انداخت. از تخت پایین آمد؛ اخم کرد، گویی صبح او را به بیرون آمدن از جهانش مجبور کرده. به سمت پنجره رفت. با انگشتانش آرام روی شیشه‌ی خاک‌گرفته ضربه زد. سرمای شیشه به وجودش منتقل شد. لرزید و پنجره را باز کرد. نسیمی ملایم با سرمایی لطیف به صورتش خورد. چند تار مو را از روی پیشانی‌اش جابه‌جا کرد و پرده‌ها را در کنارش به رقص درآورد. به بیرون خیره شد. شهر همان شهر بود. همه‌چیز در حال آغاز شدن بود. چشمانش با حالتی خاص خورشید را دنبال کرد که آرام‌آرام خود را نمایان می‌ساخت. هوا صاف بود، اما وجودش این را تایید نمی‌کرد. مدتی در آنجا ایستاد. نمی‌دانست منتظر چیست. شاید پرواز پرنده‌ها، شاید آمدن شخصی، شاید اتفاقی که قرار است بیفتد، شاید، شاید... از قاب پنجره برگشت و نگاهی به ساعت کوچک روی میز انداخت. قاب فلزی زنگ‌زده‌اش گویای سال‌ها انتظار بود. عقربه‌ی ثانیه‌شمار می‌رفت؛ آرام و بی‌صدا. هیچ شتابی در رفتنش نبود، اما هیچ چیزی نمی‌توانست مانع آن شود. نفس‌هایش با گام عقربه‌ همراه شد. انگار ساعت قصد داشت او را به جایی ببرد. لحظه‌ای درنگ کرد. شمارش نفس‌هایش از دستش خارج شد. هنوز چند نفس وقت داشت تا بتواند از ترتیب تکراری هر روزش لذت ببرد. بر روی صندلی چوبی کنار میز نشست. صدای چوب زیر وزنش فضای اتاق را پر کرد. صدایی که سالیان طولانی از آن لذت می‌برد، دیگر برایش زیبا نبود. نگاهش را به صندلی دوخت. بلند شد و دوباره نشست، همان صدا. چوب هنوز همان صدا را می‌داد. اتاق هنوز همان اتاق بود. صبح هنوز همان صبح بود. فقط چیزی در میان این همه «همان»، دیگر همان نبود. نمی‌دانست از چه زمانی، چیزهایی که روزی برایشان منتظر می‌ماند، خودشان به چیزهایی تبدیل شده بودند که او از آن‌ها فرار می‌کرد. به دست‌هایش خیره شد. خطوطی باریک روی انگشتانش نشسته بودند؛ نفهمید از چه زمانی مهمان دست‌هایش بودند. ساعت تیک زد. متعجب شد. اولین باری بود که این صدا را می‌شنید. این‌بار صدای عقربه با صدای نفس‌هایش همسو شده بود اما نه آنقدر دقیق؛ فاصله‌ای میان آن دو بود که سال‌های سال در آن فاصله زیسته بود...

Z
924
به باغ خفته باران زد، سحر آرام و بی‌پیکار نشست از شاخه‌ای شبنم، به روی برگ یک گلزار وزید آهسته باد صبح، میان شاخه‌های بید گلی خم شد، ولی گویی، هنوز با خویش می‌خندید پرنده روی بیدی خواند، آوازش پر از رویا سپس خاموش شد آرام و باغ افتاد در نجوا نسیمی عطر گل را برد، ولی گل تازه‌تر خندید چنان کز رفتن چیزی، نماند از باغ جز امید نه درویش از رهش برگشت، نه سلطان را امان بخشید یکی بودند پیش او، هر آن‌کس را که جان بخشید یکی با صد سوال آمد، یکی با پاسخ بسیار ولی هر دو تهی برگشت، ز آن‌سوی در اسرار

Z
924
این رو هم بنویسم، همه رو با هم بذارم

Z
924
الان دیدم

Z
924
سلام نظرتون راجب طراحی این سازمان چیه؟ در سازمانی که هیچ مسئولی ندارد چرا کارمند مانده اید؟ برخیزید و فرار کنید

Z
924
کمک می‌کنید؟ @World_Zbot

Z
924
Repost from N/a
در نهایت ما ماندیم و گورستانی سرد از آرزوهایی بربادرفته #دیما

Z
924
موضوع: پاییز قلمت خیلی خوبه،شعرهایی که مینویسی رو واقعا دوست دارم

Z
924
موضوع: آغوش قلم زیبایی داری و متن هات خیلی قشنگن.