ar
Feedback
Z

Z

الذهاب إلى القناة على Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 351
المشتركون
-824 ساعات
-1487 أيام
+3230 أيام
أرشيف المشاركات
Z
1 352
Repost from N/a
بعضی حس‌ها ترجمه ندارن. فقط یه کلمه دارن که بومی همون زبانه. پرتغالی‌ها گفتن 𝘚𝘢𝘶𝘥𝘢𝘥𝘦. گیلڪی‌ها گفتن تـاسـیـان. هر دو یعنی: دلتنگی برای کسی که رفته، و هنوز حضورش تو هوا مونده. غمی که گاهی حتی قشنگه، چون یادت می‌ندازه چقدر دوستش داشتے.

Z
1 352
تکرار قافیه مورد قبول هست یا نه؟

Z
1 352
کمک می‌کنید؟

Z
1 352
چه چیزی‌ست که نخست، چون شراره‌ای بی‌خبر در جان آدمی می‌افتد و جهان را برای لحظه‌ای از شکل همیشگی‌اش می‌اندازد؟ شاید تنها شوری‌ست که می‌آید و می‌سوزاند و روزی آرام می‌گیرد. البته انتظاری از آنچه در ماهیت انسان است نیست. اما آنچه پس از خاموشی این آتش هنوز در دل می‌ماند، دیگر از جنس شعله نیست؛ چیزی‌ست آرام‌ و عمیق‌‌تر. چیزی که برای بودنش نیازی به هیجان نیست. شاید فرق میان این دو در همین باشد: یکی آدمی را بی‌اختیار و وابسته به تحولات زیستی به سوی دیگری می‌کشاند و آن‌یک حتی وقتی تمام بهانه‌ها تمام شده‌اند، هنوز دلیلی برای ماندن می‌سازد.

Z
1 352
(خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل) روزی ز خزان آید و آخر برود آن در پشتِ همه ماتم و شیون برسد زود فصلی که شود شاد در آن هر دل و هر جان

Z
1 352
میان من و جهان، مرزی‌ست به نازکی یک سکوت؛ همین‌قدر نزدیک، همین‌قدر دست نیافتنی. مرا از آنچه بر من نشسته بود شناختند، رنگ صورتم و خطوطی که سال‌ها بی‌آنکه بخواهم بر من قانون نوشتند. آدمی تمام عمر چهره‌ای برای جهان می‌سازد و روزی که تنها می‌شود، در آینه می‌ماند و نمی‌داند کدام یک واقعا خودش بوده‌ست.

Z
1 352
وطَنم غرقِ خونْ است! غرقِ دَرد و رَنج.... ایرانْ خانم لباس مِشکی عَزا تَن کرده آخر می دانی؟ عَزادار است.... عَزادار و داغدارِ از دست دادن هِزاران فِرزندش... آغوشَش و دامانَش پر از خونْ است تا کِی چِنین است؟! تا کِی وطَنم غرقِ خونْ است؟! تا کی جوانان در اوج جوانی و آرزو به کامِ مَرگ می روند؟! به راستی کهِ... تا کِی ایرانْ خانم باید اَشک بِریزد؟!
#J

Z
1 352
چون تو رفتی، نفسی از دلِ بی‌تابم رفت غرقِ مِی گشتم و از دست، سرانجامم رفت ای صنم، جامِ دگر ده، که در این شامِ فراق هرچه جز یادِ تو بود، از دلِ ناکامم رفت شمعِ جان سوخت و خاکسترِ امیدم ماند روشنی از شبِ آن چشمِ سیه‌فامم رفت ساقیا باده بده، عقل ز من رخت کشید هرچه اندیشه به جز او، ز افکارم رفت گفتم از یاد برم نقش رخش، ممکن نیست؛ تا قلم بر ورق آمد، همه پیمانم رفت

Z
1 352
این پست + این پست فور کنین تا بر اساس وایب‌ چنل‌تون سه تا کلمه حدس بزنم. داخل بات بگین چقدر درست گفتم.
فور پست‌ها، جوین بودن و ری‌اکت واجبه رفقا. پرایوت‌ها هم داخل بات تگ بدن.
- تا وقتی خط بخوره

Z
1 352
نه خورشید از درنگ خویش آگاه نه سایه از غروب نازنینش جهان در اوج بودن در میابد که پایان است، آغاز یقینش رسیدن را اگر پایان بداریم چه فرقی می‌کند ماندن، چه رفتن؟ بدین‌جا تا نهایت هم دویدیم که حاصل در چه بود از این دویدن؟

Z
1 352
Repost from خــلاء ؛
طبق عادت، نگاهی به بیرون انداخت و به روی لب خزید به لابه لای دندان ها چشمی انداخت و آرام در جای خوابید تا برای جست و خیز کردن به خوبی استراحت کرده باشد آخر به قلب قول داده بود، تا اینبار جواب گلولهٔ پیشین را کوبنده تر بدهد تا چیزی درونش باقی نماند که دردش را، بیش از اینها کند.. دلشوره امانش را بریده بود! تا نکند اینبار هم قفل کند و باز به سرزنش قلب و مغز درآید.. در همین میان صدایی از گوش‌ها درآمد که با فریاد از دیده شدن دشمنی ، مغز را فرا می‌خواندند چشم‌ها به سرعت تمام تنفر را چون سپری به روی گرفتند همه‌به سکوت درآمده بودند تا گوش خودش را تیز کند و باز تمام امیدها به زبان بود و او چون بیدی به خود می‌لرزید به لب‌ها مینگرید که هر لحظه آمادهٔ باز شدن از هم بودند در همین فکرها بود که ناگهان قلب و مغز به احاطه‌ش درآمدند و هرکدام گوشه‌ای از گریبانش را آویزان شدند تا خواستار تیری خلاص به دشمن شوند لب‌ها هرکدام به بالا و پایین رفتند و دهان به روی میدان جنگ، از هم باز شد.. در آن طرف میدان درست برعکس خود زبانی تند و تیز را به چشم دید که بی درنگ میجست و به قلب شلیک میکرد.. قلب از درد و خونریزی به سکوت پیوسته بود و زیر لب همچنان، آهسته حرف‌هایش را زمزمه میکرد با سیلی‌ای از مغز به خود آمد و تمام حرف هایشان را پس از مدت‌ها.. به خود آورد قلب را دید که دستانش را بر زمین زده بود و سعی به برخاستن میکرد دیگر بدون ترس به همراهی مغز درآمد و به گفتن ادامه داد.. چیزی نگذشته بود که ناگهان صدای فریادی ز درد از گوش‌ آمد که دودی اطرافش را فرا گرفته بود و پاسخ دشمن را به دیده میگذاشت با سرعت نگاهی به قلب انداخت، تازه به روی زانوهایش درآمده بود که همان لحظه جثه نحیف‌اش با شتابی بر زمین افتاد.. از چشم ها کمک خواست تا بتواند مغز را ببیند اما اشک قبل از آن آنجا بود و جلوی دیدشان را گرفته بود.. ناگهان تن به خروش آمد دست ها به روی گوش‌ها نشستند تا دودشان را نهان کنند و چشم ها بسته شدند تا قطره اشکی سرازیر نشود که به دشمن اندک بهایی بدهند تمامی اعضا از درد قلب به فریاد درآمدند و در راه گلو طوفانی شدید به وجود آمد..! با تمام استقامت به جای ایستاد و از لب‌ها خواست تا با تمام توان به روی هم بسته بمانند و تا خودش قصد گفتار نکرده، باز نشوند. آخر مغز واژگان را به کمک فراخوانده بود پس باید منتظر فرمانش میماند و جلویشان را میگرفت تا دشمن فکر تسلیم آنها را از سر بیرون کند به ناگه خبر آمد که واژگان به پشتیبان دشمن درآمدند پس از آن همگان توانشان را برای ادامه از دست دادند ، قلب ضربانش را از صد رد کرد و طوفان از راه گلو خارج شد زبان سرش را دزدید و در جای خود خوابید تا طوفان اورا از جای نکند خود را مقصر همه چیز میدانست.. و پس از سرزنش خود از آن پس قصد کرد تا خودش را به دام دندان‌ها بیندازد.. تن به رعش افتاد و تمامیت وجود از این طوفانِ فریاد ، به اهتزاز درآمده بودند.. طوفان ، با خاموشی مغز پایان یافت و چشم ها پس از مدتی، رقت انگیز به روی سفیدی سقفی از هم گشوده شدند ...

Z
1 352
شروع کنیم بنویسیم...

Z
1 352
قهوه چشمان تو، در هیچ فنجانی نبود
قهوه چشمان تو، در هیچ فنجانی نبود

Z
1 352
Repost from سور؛
از نمره کامل، موی اتوکشیده، خونه های مینیمال، بچه‌های ترتمیز، صبحونه‌هایِ مرتبِ اینستاگرامی، تولد های با تم خاص، جواب های همیشه درست، کتابخونه های رنگ‌بندی شده، جزوه های بی‌نقص، حرف هایِ حساب شده، سفرهایی که هیچی توشون خراب نمیشه، کفش های جفت، موفقیت های پشت سر هم بدون شکست، کشوهای تفکیک شده، گوشی های بی‌نوتیفیکیشن، گلدون های بی‌برگِ زرد، بدن یا صورت های بی‌نقص، خانواده‌های بدون بحث و زندگی های برنامه‌ریزی شده خستم، چرا انقدر دارید زندگی رو صیقل میدید؟ چرا انقد از نقص فرار میکنید؟ نقص بخشی از داستانِ انسان بودنه.

Z
1 352
این پیامو فور کن، اینجا جوین باش بزارمت فولدری+۱۰۰ جذب بهت بدم🫪🍓 شات جوین بودنت توی این چنل +لینکت رو بفرست بات واسم: @Delbakhtebot اینجا رو هم داشته باش از تایم فولدری جا نمونی💋
این پیامو میتونید بعد از ۱۲ ساعت پاک کنید ولی جوین چنل بمونید!
به کسانی که توی این چنل جوین باشن و توی فولدری شرکت کنن به چند نفر استارز و گیفت هدیه میدم⭐️💝 بهترین دیلیِ تلگرام. گپ حمایتی.

Z
1 352
Repost from N/a
گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها جان داشتند، باید جایی باشد برای نگهداری‌شان؛ موزه‌ای دور از هیاهوی شهر، با راهروهایی بلند و اتاق‌هایی که هرکدام بوی یک روزِ دور را می‌دهند. در موزه‌ی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی置 مانده؛ یک خنده‌ی نصفه، یک نامه‌ی ناتمام، عطر کسی که سال‌هاست نیست، صدای قدم‌هایی که دیگر در هیچ خانه‌ای شنیده نمی‌شوند. بعضی ویترین‌ها پر از آدم‌اند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشته‌اند. آنجا می‌توانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتن‌ها برگشتنی نیستند. می‌توانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آن‌قدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد. عجیب‌ترین بخش موزه اما اتاقی‌ست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدم‌هایی که دیگر در زندگی‌مان نیستند. نه مرده‌اند، نه لزوماً دشمن شده‌اند؛ فقط یک روز، آرام‌آرام از قاب زندگی بیرون رفته‌اند و ما مانده‌ایم و چند خاطره که هنوز نمی‌دانیم با آن‌ها چه کنیم. گاهی هم خودت را آنجا پیدا می‌کنی؛ در گوشه‌ای از یک عکس قدیمی، میان آدم‌هایی که دیگر نمی‌شناسی‌شان. می‌ایستی و با تعجب به خودت نگاه می‌کنی و می‌فهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفته‌ای. شاید موزه‌ی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچ‌کس بلیت نمی‌فروشد و با این حال، هر شب بی‌اجازه واردش می‌شویم. و من فکر می‌کنم غم‌انگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطره‌ای نیست که تمام شده؛ خاطره‌ای‌ست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را می‌دهد، هنوز صدایی در آن می‌خندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد. فقط می‌توانی روبه‌رویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی: «چه روزهای قشنگی بودند... کاش می‌دانستم آخرین بار است.»
ز.ش

Z
1 352
Repost from N/a
تقدیم به شما.
تقدیم به شما.

Z
1 352
Repost from آ س ا 🕊🤍
‏بزرگسالی داره بهم آسیب میزنه، دیگه نمیخوام بزرگ‌تر از این بشم.

Z
1 352
اگر روزی دلت گرفت، خودت را سرزنش نکن. آدم‌ها گاهی زیر بار خاطره‌هایی خم می‌شوند که هیچ‌کس از سنگینی‌شان خبر ندارد. بگذار زمان، آرام‌آرام گردِ دلت را بتکاند. بعضی زخم‌ها قرار نیست فراموش شوند؛ فقط یاد می‌گیری با آن‌ها آرام‌تر زندگی کنی.🩵🖤 :)

Z
1 352
:)))))) از دید یه بچه که هیچ کدوم از این شرایط رو ندیده و تو دنیای بچگی خودش واقعا بچگی کرده و بزرگتر از سنش غمی رو تجربه نکرده مینویسید؟!