ضمایم
前往频道在 Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
显示更多未指定国家未指定类别
274
订阅者
无数据24 小时
+97 天
+1030 天
帖子存档
274
تریلر فلم اودیسه از نولان ره دیدم از انتخاب بازیگران این فلم حیرت کردم.
بیخیال نولان شده فلم troy2004 ره می بینم که در آن برت پیت در نقش آشیل استو قهرمان فلم.
274
تمام حرف زوربا در یک بیت بیدل میگنجد:
گیرم که عقل کل شده یی بی جنون مباش
عکس از فلم "زوربای یونانی"
274
گفت: پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.
همه ی اخلاق بد ـ از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر ـ چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
"فیه ما فیه"
274
+1
ای ز چشم میْپرستت مست حیرت جامها
حلقهٔ زلف گرهگیرت به گوش دامها
در تبسم کم نشد زهر عتاب از نرگست
کی به شور پسته ریزد تلخی از بادامها
دامنت نایاب و من بیتاب عرض اضطراب
خواهد از خاکم غبار انگیخت این ابرامها
آتشم از بیم افسردن همان در سنگ ماند
رهزن آغاز من شد کلفت انجامها
تا شود روشن سواد کلبهٔ تاریک من
میگذارد چشم روزن عینک از گلجامها
صید محرومی چو من در مرغزار دهر نیست
میرمد از وحشتم چون موج دریا دامها
بس که بنیادم زآشوب جنون جزو هواست
میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها
از بلای عافیت هم آنقدر ایمن مباش
آب گوهر طعمهٔ خاک است از آرامها
پیچوتاب شعلهٔ دل نامهٔ پیچیدهایاست
میفرستم هر نفس سوی عدم پیغامها
این شبستان جز غبار دیدهٔ بیدار نیست
جمع شد دود چراغ و ریخت رنگ شامها
بیجمالش بس که بیدل بزم ما را نور نیست
ناخنه از موج می آورده چشم جامها
"بیدل دهلوی"
274
من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخهام پر از زخم است، تبرم درد میکند بدجور
من کیام جز نقابی از ابهام؟ پردهای پشت پردهی دیگر
یک اشاره بدون انگشتم، اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده، سپرم درد میکند بدجور
مثل قابیل بیقبیله شدم، بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوّا هواییاش کرده، پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ می بینی ، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز ، کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز، من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویَش، جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت، با دو نخ شعر و این هوا باران
راه دور و درازی آمدهام، سفرم درد میکند بدجور
مرتضی خدایگان
274
خیانت به کلمات
هاینریش بُل، نویسنده شهیر آلمانی در کتاب «آدم کجا بودی» مینویسد: «بعد از هیتلر همه آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را میفهمیدیم و آن خیانت هیتلر به «کلمات» بود. خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، اشغال شده بودند. کلماتی مانند آزادی، آگاهی، پیشرفت، عدالت!»
274
روش سقراطی در عصر انفجار اطلاعات
در وضعیتی که کلمات به معنای اصلی آن بکار نمی روند و یا اگر بکار می روند بیشتر برای سرپوش گذاشتن و فریب دادن اذهان بکار می روند بهتر است روش سقراطی را در پیش گرفت و از طرف خواست که منظورش از کاربرد دقیق واژه را بیان کند.
سقراط که در خیابان های آتن به مردم فلسفه می آموزاند مدام تلاش می کرد این آموزش از طریق گفتگو باشد. از شهروندان می پرسید اخلاق چیست؟ عدالت چیست؟
بر فرض اگر کسی می گوید ما عدالت اجتماعی می خواهیم ازش باید پرسید که عدالت اجتماعی چیست؟
این پرسش ها برای این نیست که پرسنده معنای آن واژه را در یابد بلکه برای این است که گوینده منظور خویش را بیان کند.
شخصن برای خودم وقتی کسی از عدالت اجتماعی حرف می زند می خواهم بدانم برداشت طرف از عدالت اجتماعی به چه منظور است؟ آیا منظورش از عدالت اجتماعی همان چیزیست که همه را در بر می گیرد یا پشت این واژه در ذهنش چیز دیگری خوابیده است.
274
من هیچ وقت از دست دیگران ناراحت نمی شوم ٬ فقط نظرم را در مورد شان عوض می کنم ..
” آل پاچینو “
274
+6
اما گل سر سبد همه ی این ها
چاپ عکسی دیوان بیدل.
یکی از معتبرترین نسخه ها از دیوان بیدل که در روزگار زندگی خود بیدل تهیه شده است و برای همین از اعتبار خاص برخوردار است
این کتاب دارای سه هزار غزل است که در سال 1131هجری و دوسال قبل از مرگ بیدل و زیر نظر او تهیه شده است.
هفده صد صفحه
هشت کیلو وزن
سی و دو سانتی طول
و عالی عالی
274
گلادیاتور ها که برای سرگرم شدن مردمان رومی و صاحب منصبان رومی با یکدیگر تا سرحد مرگ مبارزه می کردند،چون به میدان مبارزه گام می گذاشتند با صدای بلند فریاد میزدند: از آنان که در آستانه مرگ اند به شما سلام!
درست تر این بود که می گفتند از آنان که در آستانه مرگ اند بر شما که بعدن در کام مرگ فرومی روید سلام!
در روایتی از پیامبر اسلام آمده است که وقتی به قبرستان سر می زنید چنین دعا کنید: سلام بر شما ای صاحبان قبر! خدا ما را و شما را مورد آمرزش قرار دهد شما گذشتگان ما هستید و ما از پی شما خواهیم آمد.
274
خبر خوب اینکه فردا می روم نمایندگی باربری در مزارشریف و کتاب هایی که از اصفهان رسیدند را می گیرم.
آخرین رفقای که در اصفهان مانده بودند رسیدند به بلخ❤
274
Repost from N/a
🎼 سمفونی_نهم، آخرین سمفونی لودویگ_فان_بتهوون
● سمفونی نهم بهترین اثر بتهوون و از بهترینهای موسیقی کلاسیک شناخته میشود.
-بشنوید و لذت ببرید 🙂↔️🍀
274
روح بلخ
بلخ نام بزرگی در تاریخ برای خودش دارد اما امروز چیزی جز خرابه نیست. امروز از بلخ بجز یک ویرانه چیزی نداریم و روح بلخ نیز از این ویرانه سفر کرده است.
تمدن ها برجا نمی مانند و نه تنها که از این قانون پیروی می کنند که وضعیت چنان بد می شود که آدم به تاریخ پرشکوه آن شک می کند. مثلن از یونان قبل از میلاد و تمدن یونانی و شکوه آن بسیار منابع برای ما رسیده است. از تاریخ، از هنر، سیاست، فلسفه و .... ولی همین یونان امروز دچار مشکلات اقتصادی زیادیست.یا مصر امروزی و عراق امروزی که چنین سرنوشتی دارد.
بلخ نیز چنین ست. روزگاری اگر شکوه داشت و تاریخ ادبیات فارسی بدون حضور شاعران او تاریخ ناقصی می بود امروز اما بجز تاریخ با شکوه چیزی در خودش ندارد.
حتی جایگاه تاریخی بلخ نیز زیر سوال رفته است.
شارل هانری دوفوشه باستان شناس فرانسوی می گوید که وقتی حکومت وقت افغانستان به باستان شناسان اجازه بررسی بلخ را داد باستان شناسان زیادی به بلخ سرازیر شدند. از اعلام دین زردشتی در این شهر گرفته تا افسانه های که پشت نام این شهر بود. این ها کافی بود تا هر باستان شناسی را وسوسه کند تا بیاید و بلخ را بررسی کند و حفر کنی را آغاز کند. اما با تعجب هر چقدر که باستان شناسان بیشتر تلاش می کردند و حفر می کردند به چیزی دست نمی یافتند. بجز سفاله های بی ارزش چیز دیگری نصیب شان نشد که آن هم به هیجان باستان شناسی در بلخ نمی ارزید.
البته این مسئله را قبلا الکساندر برنس در سفرنامه اش که در سال ۱۸۳۴ میلادی چاپ شده نیز مطرح کرده بود. او که در ۱۸۳۲ چند روزی در بلخ بوده می گوید که هیچ چیزی وجود ندارد که ثابت کند این شهر، پنج هزار سال تاریخ دارد او به شک می افتد که آیا این شهر همان بلخ باستان است یا بلخ باستان در جای دیگریست؟
در مورد سوال برنس می توان گفت که این شهر همان شهر است چون گواهی جغرافی نگاران از بلخ و در های بلخ و نام آن در ها،همان است که امروز نیز وجود دارد و هنوز مردم آن در ها را با نام قدیم شان به یاد دارند. از آرامگاه ها و نهر ها و فاصله های بلخ با شهر های دیگر می توان ثابت کرد که این شهر همان بلخ است.
اما آنچه که کم است روح بلخ است. بلخ پس از حمله چنگیز تا امروز دانشمند درست حسابی تقدیم جامعه نکرده است. بلخ وقتی رابعه اش کشته شد و وقتی ناصر خسرو اش امنیت نداشت و وقتی جلال الدین اش آواره شد به تاریخ پیوست.
https://t.me/zamaimha
274
برایش گفتم به کدامش علاقه داری داستایوفسکی یا بوکوفسکی؟
گفت:زیاد اهل فوتبال نیستم وقت خالی ام را مطالعه می کنم.
