ضمایم
رفتن به کانال در Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
286
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
286
وضعیت افغانستان در طول چهل سال اخیر چنان بوده است که می توان این جامعه را جامعه "استعداد کش" خواند. این مسئله یا به سبب جنگزده بودن جامعه بوده یا به سبب سنت های حاکم در جامعه. در دهه های هشتاد و نود میلادی جنگ فرصت رشد استعداد ها را نداد و استعداد های بیشماری را از ما گرفت. پس از دو هزار میلادی نیز به سبب حاکم بودن روحیه جنگزدگی،استعداد های بیشماری هدر رفت. به دختران فرصت تحصیل و درس خواندن داده نشد؛در حصر خانگی گذاشته شدند. از کتاب و خواندن و آموختن دور شده و حق طبیعی و دینی اش از او گرفته شد. بر منبر و تربیون فریاد زده شد که کدام زندانشمند و مخترع بوده؟ زن را چه به خواندن و تحصیل!
بی شک که با چنین شرایطی رشدی وجود نخواهد داشت. و در واقع چگونه جامعه ی رشد کند که در آن فرصت رشد استعداد ها مساعد نیست؟
286
وقتی فیلم " رستگاری در شاوشنگ " را ببینید متوجه خواهید شد که محور داستان اگر چه امیدواری بانکداری که به کشتن زنش متهم شده است اما این داستان ، داستان دیگری را نیز در خود دارد که می توانست کارگردان این قسمت داستان را در فیلم بلند دیگری می آورد و اسم اش را "روزگار غربت بروکس" می گذاشت .
داستان بروکس ، پیر مردی که کتابخانه دار زندان است و برای زندانی ها کتاب می آورد. وقتی او را آزاد می کنند در بیرون از زندان دوام نمی آورد و خودش را می کشد.
رفتن و گذشتن از یکمحیط به سوی دیگر، گذشتن از خود است. ممکن بروکس برای همزندانی هایش هم که شده، نمی خواست زندان را ترک کند اما روزی همه زندانی ها آزاد می شد و بروکس باز دوباره تنها می ماند. او به صورتی تلاش می کرد تا در زندان بماند و نمیخواست از زندان بیرون شود و حتی می خواست یکی را بکشد تا دوباره به زندان محکوم شود و زندانی شود.
او نزدیکبه پنجاه سال زندگی اش را در زندان گذرانده بود و وقتی آزاد می شود به دوستان زندانی اش نامه می فرستد که تاریخ خیلی سریع حرکت کرده است خیلی سریع تر از آنچه که تصورش می رود!
غربت آدمی و بیگانه بودن انسان در محیطی که هیچ تعلقی به آن ندارد خفقان آور و کشنده است و هر آکسیجنی که می گیری شش و جگرت را پاره می کند؛از کار می اندازد و حتی ممکن است متوجه این پاره شدن نشوی و روح خیلی زود به فریاد نیاید اما در هر حال ،روزی از این وضعیت خسته می شوی و فریاد بر می آری ،دست و پا می زنی تا از این حالت بیرون بدر آیی و این خیلی دشوار است .
286
داستان دسیسه ی که ابویعقوب کندی فیلسوف عرب بر ضد ابومعشر بلخی بکار بست خیلی خواندنی و جالب است.
ابن ندیم در کتاب "الفهرست" در صفحه 496 واقعه را این گونه نقل می کند :
ابومعشر جعفر بن محمدبلخی ، در ابتدا از اصحاب حدیث بود و در قسمت غربی باب خراسان اقامت داشت.
به کندی بدبین بود و با او کینه ورزی می نمود و مردم را بر او می شورانید و فلسفه دانستن را از معایبش می شمرد. کندی دسیسه ی بکار برده و کسی را وادار کرد که ویرا تشویق و ترغیب به دانستن حساب و هندسه نماید، و او (ابومعشر) در این رشته داخل شده،و چون نتوانست بجایی رسد ،از آن عدول کرده، و به دانستن علم احکام نجوم پرداخت و همین کار سبب شد که دست از نکوهش کندی برداشته و کندی از شر او در امان ماند.
286
فیلسوف شاه مملکت خراسان
فیلسوف شاه در اندیشه افلاطونی به شاهی می گویند که فلسفه بداند و در فلسفه تبحر داشته باشد و در تاریخ کمتر کسانی بودند که هم شاه باشند و هم فیلسوف.
اما در تاریخ خراسان ما فیلسوف شاه داشته ایم؛ در تاریخ خراسان امیران طاهری چنانکه در حکومتداری صاحب نام نیک هستند در دانش دوستی نیز صاحب نام اند و گذشته از این صاحب اثر اند.
ابن ندیم در کتاب الفهرست که در پایان قرن چهارم قمری نوشته شده است در رساله سوم،در ذیل حاکمان صاحب اثر و کتاب از خاندان طاهر اسم می برد. خاندان علم پرور و دانش دوست.
در این فصل کتاب ابن ندیم از کسانی که صاحب کتاب اند شخصی اسم می برد تنها یکجا از یک خاندان اسم می برد؛خاندان طاهر!
طاهر بن حسین رساله یی درباره سیاست و شیوه حکومتداری دارد که در فتح بغداد به مامون تقدیم کرد که به سخن ابن ندیم سخت نیکو و خوب است.
عبدالله بن طاهر پسر طاهر بن حسین است دیوان شعری دارد. پسر او عبیدالله بن عبدالله بن طاهر که پس از کاکایش محمدبن طاهر ریاست شرطه بغداد را داشت چندین کتاب دارد که اسامی این کتاب ها را ابن ندیم چنین آورده است: کتاب الاشاره فی الاختیار شعراء، کتاب رسالته فی السیاست الملوکیه، کتاب مراسلاته لعبدالله بن المعتز، کتاب البراعه و الفصاحه.
اما فیلسوف شاه این خاندان علم دوست و دانشمند؛ منصور بن طلحه بن طاهر بن حسین است که عبدالله بن طاهر او را حکیم آل طاهر می نامید.حکومت مرو ، آمل ، زم و خوارزم بدست او بود. ابن ندیم اسامی کتاب های او را که تعدادشان در فلسفه و موسیقی است چنین بر می شمارد کتاب "المونس"، کتاب الابانه عن الافعال الفلک، کتاب الوجود، کتاب رسالته فی العدد و المعدودات. کتاب دلیل و استدلال.
کتاب "المونس" در باب موسیقی ست که کندی فیلسوف مشهور پس از خواندن به روایت ابن ندیم چنین گفت: بهمان گونه که صاحبش آن را نامیده،مانوس کننده است.
286
این کتاب منبع دست اول در روزگار حمله مغول به خراسان و ایران محسوب می شود در متن کتاب سفرنامه هایی را می خوانید که توسط چینی های که ماموریت سیاسی داشتند نوشته شده است که مهم ترین شان سفرنامه و چشم دید کیو چانگ راهب دائو مسلک چینی است که به سفارش چنگیز از چین به دیدن او به پروان رفت. کیو چانگ همان است که در سنبله ۶۱۸ قمری چشم دیدش در بلخ را نوشته است: بجز عو عو سگان صدایی شنیده نمی شد چندی قبل مردم شورش کرده و فرمانده مغول را کشته به کوه گریختند.
286
#موتر_نوشت
پرنده ها بال دارند
آدم ها کتاب
مطالعه را فراموش نکنید، در خانه در بین راه در محیط کار،ببینید چه خواهد شد در جامعه مان.
286
چندیست دوستانی در پی تطهیر چنگیز بر آمده اند که این کار تیر در هوا انداختن است. چرا او را همانگونه که است دوست ندارید؟
اینکه تعدادی می آیند با دیده درایی می گویند چنگیز کسی را نکشته است و آدم خوش قلب بود در واقع از فرد دیگری اسم می برند که اسم او را چنگیز گذاشته اند اما چنگیزی که در تاریخ حضور دارد نیست؛او خونخوار بود و از کشتن لذت می برد.
این عشق به چنگیز و تیمور و عبدالرحمن خان و اعراب نشانده این است که ما ملت نیستیم خرده هویت هایی هستیم که حافظه مشترک نداریم؛قاتل یکی قهرمان دیگریست.
به این بخش کوتاه از کتاب تاریخ جهانگشای جوینی توجه کنید که از منابع نزدیک به انسان کشی های مغول است:
یکی از بخارا، پس از واقعه گریخته و به خراسان آمده. حال بخارا از او پرسیدند. گفت: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.
286
چندیست حال خوشی ندارم و تمرکز ذهن حین خواندن ندارم. با این همه عصمت رحیمی این کتاب را هدیه داده که هر وقت حال خوش ات برگشت بخوان و بر شادی روح ما درود بفرست.
286
Repost from N/a
هزّالی در مجالس دایم مسخرگی میکرد، زاهدی او را گفت: «همهٔ عمر خود در هزل و مسخرگی گذرانیدی، چنین مکن که روز قیامت تو را سرنگون در دوزخ افکنند.»
گفت: «آن نیز مسخرگی دیگر خواهد بود.»
«لطائف الطوائف»
فخرالدین علی صفی
286
Repost from N/a
«یادداشت»
یاکوب بورکهارت که در جوانی زیرتأثیر مظاهر آلمان رفته بود و حتی ایمان خود را آلمان میدانست؛ با هگل و آن شور و غوغای رمانتیک؛ بعد از وارد شدن در بخش تاریخ در آلمان، برلین را چنین توصیف میکند.
«برلین در برلین بودنش جای مزخرفی است.»
من از این دست توصیف ها خوشم می آید. و بورکهارت استاد چنین سخن هایی است.
مثلن فصل اول کتاب فرهنگ رنسانس در ایتالیا، دولت بمثابهٔ اثر هنری نام دارد.
من فکر میکنم این تأثیرات نیچه و گهگاهی همکلامی او با بورکهارت است که چنین تأثیر گزین گویه گویی در آن نهاده است اما بورکهارت به شدت از محافل فلسفی، ادبی و آن روزگاران آلمان و سویس بیزار بود.
به قطع میتوانم بگویم که دوست نداشت؛ در جایی باشد برای اینکه از مشغله مطالعاتی اش صحبت کند.
باری من گفته بودم که بلخ (مزارشریف) در بلخ بودنش، مناسب نیست. یعنی چیزی شبیه این حرف که توجه من را بهذهالسبب جلب کرد.
راستش من از تفاوت ها میترسم و قبول آن برایم گران تمام میشود؛ مخصوصن اگر تفاوت ها با افتخار رونمایی شوند. مثلن تفاوت سرمایه داری با نماد ساختمان های بلند که در بلخ به کثرت هست، من را آزار میدهد و این مکان تاریخی مثل بلخ را با بلخ بودنش نامناسب میسازد.
ولایتی که خیلی دوست دارم به آن تعلق داشته باشم بلخ است اما با این فرهنگ جاری نه، هرگز!
286
وقتی بچه بودم از مردم انتظاری داشتم که نمی توانستند بر آورده کنند __ دوستی مداوم ،عاطفه ی همیشگی
حال آموخته ام انتظاری کمتر از آنچه کمی توانند برآورند داشته باشم __ همدمی و مصاحبتی دور از تکلف و تعارف . عواطف آنان ،دوستی آنان ،و حرکت های بزرگوارانه شان ارزش معجزه آسایشان را در چشم من حفظ می کند
تفضلی تمام و کمال
یاداشت ها ،جلد اول آلبر کامو
286
هرگز کسی به روز من ناتوان مباد
مانند من فسرده دلی در جهان مباد
بس رنج دیدهام ز دل مهربان خویش
یارب دگر دلی به جهان مهربان مباد
گر شد خزان بهار من از دوریات چه باک
ای گل! تو را بهار جوانی ، خزان مباد
هرکس که میرود نهد از خود نشانهای
از من به جز فسانه ی عشقت نشان مباد
سوزد اگر چو شمع زبانم ز سوز عشق
حرفی به غیر عشق ، مرا بر زبان مباد
هرکس که ناله های دلم را شنید گفت:
مرغی شکسته بال و جدا زآشیان مباد
خوش آشیانه ایست برای وفا دلم
جز برق عشق آفت این آشیان مباد
"ابوالحسن ورزی"
#احمدظاهر
286
رومن گاری،رابین ویلیامز،ارنست همینگوی،ویرجنیا وولف،آرتور کستلر،،صادق هدایت، ژیل دلوز و.....
نویسنده و هنرپیشه های هستند که خودشان نقطه پایان خط زندگی خود را گذاشتند.
رابین ویلیامز را در فلم "انجمن شاعران مرده"و "ویل هانتینگ نابغه" که می بینید سراسر از امید داشتن و زندگی کردن حرف می زند اما حقیقت این است که همین "ناخدای کیتینگ" فیلم انجمن شاعران مرده، خودش را کشت.
آدم هر چه سر ذهن خود فشار میارد به اینجمله کامو سر می خورد:گاهی زندگی کردن بیشتر از خودکشی کردن دل و جرئت می خواهد.
286
ماهی ها سکوت کرده اند ، در آب!
حیوانات غوغا میکنند ، روی زمین!
پرنده ها نغمه می خوانند ، در آسمان!
و انسان
سکوت دریا،
غوغای زمین،
و موسیقی آسمان را دارد
در" خویش" !
"رابیندرانات تاگور"
286
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ
هر آیینه ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم.
سوره زیتون آیه چهارم
286
لطفاً به بند اول سبّابه ات بگو!
یک ذرّه صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل ، زنگ خانه ی من سکته می کند
دستت اگر کمی متمایل به در شود
در می زنی که وارد تنهاییم شوی
اما بعید نیست زمانی که می روی
در از خودش جلای وطن گفته ، مثل من
در جست و جوی در زدنت در به در شود
گفتی بیا و سر بکش از استکان من
لاجرعه سرکشیدم و گس شد زبان من
گفتم بیا و دست بکش از دهان من
این زهرمار عرضه ندارد شکر شود
این بچه لاکپشت نگون بخت سال هاست
از تخم در می آید و سوی تو می دود
اما مقدّر است که در آخرین قدم
یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود
نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام
یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام
هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود!
هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود
گفتم وَرَم شوم–وَرَمی در درون تو-
تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو
همراه قد کشیدن من بیشتر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو
از شرم ناتوانی خود جان به سر شود
دستت مبارک است که چک می زند به گوش
دستت مبارک است که می آورد به هوش
عیسای دست های مبارک! بزن مرا...
تا مُرده ای به زنده شدن مُفتَخَر شود!
"حسین صفا"
