ضمایم
前往频道在 Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
显示更多未指定国家未指定类别
271
订阅者
-124 小时
+87 天
+930 天
帖子存档
271
آنهای که در کار توزیع محصولات در بازار خرید و فروش هستند اصطلاحی به اسم " بل به بل" دارند.منظور بل خرید است.
یعنی به دکاندار می گویند بل قبلی که خریدی را صفر کو بعد بل دگه ببر( قرض بگیر).
اینرا میشه در کتاب امانت دادن هم تعمیم داد؛اصطلاح "کتاب به کتاب" را اقتباس کرد؛ یعنی کتابی که امانت بردی را بیار کتاب دگه ببر.
271
نفس خواندن دیگر مهم نیست آنچه مهم است "چه خواندن" است . به این مفهوم که دیگر تنها کتابخوان بودن فضیلت نیست و کتابخوان بودن نمی تواند شاهکار باشد آنچه می تواند فضیلت محسوب شود "چه خواندن" است .
این "چه" اضافی می تواند نشانده وضعیت جامعه باشد؛ نشانده وضعیت ذهنی مردم باشد. مردم چه می خوانند و به کدام کتاب ها تمایل دارند و اگر تنها کتاب خواندن مهم بود دیگر از فضیلت "چه خواندن" سخن به میان نمی آمد.
کتاب خوب بخوانید نگرانتمام شدنکتاب های خوب نباشید.
271
حافظه تاریخی و مشروعیت سیاسی
تیریون لینستر شخصیت برازنده و دانشمندیست. در آخرین قسمت سریال "بازی تاج و تخت" حرفی در خور تامل زد. او برای "حکومت هفت قلمرو" برن استارک را پیشنهاد کرد و تنها دلیل اش برای این کار آن بود که برن کلاغ سه چشم شده بود و واقعات گذشته را می دانست.
تیریون می گفت که یک ملت را نه زبان و نه پرچم بلکه تاریخ یکجا می کند تاریخی که در جایگاه حافظه جمعی نشسته است.
مردم را تاریخ و افسانه ها و حافظه جمعی شان به هم نزدیک می کند.
حکومت های ایدئولوژیک نیز برای اینکه بتوانند مشروعیت تاریخی برای خود کسب کنند در پی دستبرد به حافظه جمعی می برآیند. از جعل تاریخ گرفته تا تغییر اسامی خیابان ها و تغییر بافت های اجتماعی. این کار را برای آن انجام می دهند تا حافظه جمعی را کنترول کنند حافظه ی که حضور و مشروعیت آنها را زیر سوال می برد.
خاصیت حکومت های ایدئولوژیک است که به حافظه تاریخی دستبرد بزنند و این دستبرد زدن به حافظه تاریخی جامعه، زمینه استقرار آنها را مساعد خواهد کرد.
به نظرم هیچ آدمی از پس بیان این مسئله چنانکه جورج اورول در ۱۹۸۴ برامده است، بر نیامده است.
اورول از زبان شخصیت اصلی کتاب می نویسد:
ما هم الان از زمان انقلاب و زمان قبل از آن چیزی نمی دانیم.تمام اسناد و مدارک و پرونده ها یا از میان رفته یا مجعول است.تمام کتاب ها دوباره نویسی شده، تمام مجسمه ها، خیابان ها و ساختمان ها از نو نامگذاری شده و هر تاریخی تغییر یافته است و این وضع، همچنان هر روز به دنبال روز قبل و هر دقیقه به دنبال دقیقه ماقبل خود ادامه می یابد. تاریخ متوقف شده است و هیچ چیز جز زمان حال پایان ناپذیری که در آن همیشه حق با حزب است وجود ندارد.
"محمدناصر ساجدی"
271
هویت و شخصیت
تونی سپرانو در سریال the sopranos شخصیت جالبی است او در یکی از صحنه های سریال به پائولی گوالتیری که فرد فابل اعتمادش است درباره فردی حرف می زنند که قادر به احضار روح است. تونی به پائولی که تحت تاثیر آن فرد قرار گرفته می گوید تو چرا نگرانی؟ پائولی می گویداو قادر به احضار روح مردگان است.
تونی که کلافه شده به پائولی حرف قابل توجهی می زند که به نظرم نشانده نقش هویت در شخصیت فرد است.
تونی می گوید تو استیک میخوری؟
پائولی می گوید بله
تونی می گوید اگر هندو بودی برای خوردن گوشت به دوزخ می رفتی
پائولی می گوید من که هندو نیستم چرا باید نگران آن باشم؟
تونی می گوید من نیز می گویم که هر کسی فکر و عقیده خودش را دارد( بیهوده خودت را درگیر مردی که قادر به احضار روح است نکن).
هویت قومی و هویت مذهبی فرد به شدت در تربیت و شخصیت فرد نقش دارند. این هر دو قادرند فرد را به شجاع یا بزدل،اجتماعی یا جامعه ستیز و ...... تبدیل کنند که تا حدی تکرار حرفیست که می گویند اگر در هند بدنیا می آمدی هندو و اگر در اروپا بدنیا می آمدی مسیحی و اگر در خاور میانه بدنیا می آمدی مسلمان بدنیا می آمدی.
درست است که ما نقش زیادی در ساختن و کسب هویت قومی و مذهبی ما نداریم اما هویت قومی و مذهبی نقش زیاد و بلندی در ساختن شخصیت ما دارند.
هویت قومی و مذهبی حتی قادرند در انتخاب نام شما نقش ایفا کنند و در پوشاک،خوراک،سلایق و علاق، ارتباطات و شخصیت حضور پر رنگی داشته باشد.
"محمدناصر ساجدی"https://t.me/zamaimha
271
دوستت دارم
چون کودکی گریزان از مدرسه
که گنجشک ها را
در جیب اش
پنهان می کند
#نزار_قبانی مترجم صادق دارابی
271
و از شهر آمد به حران دو راهست، یکی را هیچ آبادانی نیست و آن چهل فرسنگست، و بر راهی دیگر آبادانی و دیه های بسیارست و بیشتر اهل آن نصاری باشد و آن شصت فرسنگ باشد. ما با کاروان به راه آبادانی شدیم. صحرایی به غایت هموار بود، الا آنکه چندان سنگ بود که ستور البته هیچ گام بی سنگ ننهادی.
روز آدینه بیست و پنجم جمادی الآخر سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه (۴٣٨) به حران رسیدیم، بیست و دوم دی ماه، هوای آنجا در آن وقت چنان بود که هوای خراسان در نوروز.
"سفرنامه ناصر خسرو بلخی"
پ.ن؛دی ماه همان ماه دلو است.
271
حکایت به گرمابه رفتن ناصر خسرو بلخی در بصره
بخش هشتاد و دوم سفرنامه:
چون به آنجا رسیدیم از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم و خواستم که در گرمابه روم باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هریک به لنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد خرجینکی بود که کتاب در آن می نهادم و بفروختم و از بهای آن درمکی چند سیاه در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنم چون آن درمک ها پیش او نهادم در ما نگریست پنداشت که ما دیوانه ایم گفت بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون آیند و نگذاشت که ما به گرمابه در رویم از آن جا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم کودکان بر در گرمابه بازی می کردند پنداشتند که ما دیوانگانیم در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجب در کار دنیا می نگریستیم.
صفحه ۱۵۴_۱۵۵
بخش هشتاد و چهارم سفرنامه:
بعد از آن که حال دنیاوی ما نیک شده بود هر یک لباسی پوشیدیم روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آن جا نگذاشتند چون از در در رفتیم گرمابه بان و هرکه آن جا بودند همه برپای خاستند و بایستادند چندان که ما در حمام شدیم و دلاک و قیم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم هر که در مسلخ گرمابه بود همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم و در آن میانه حمامی به یاری از آن خود می گوید این جوانانند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم من به زبان تازی گفتم که راست می گویی ما آنیم که پلاس پاره ها در پشت بسته بودیم آن مرد خجل شد و عذرها خواست و این هردو حال در مدت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید نباید نالید و از فضل و رحمت آفریدگار جل جلاله و عم نواله ناامید نباید شد که او تعالی رحیم است.
سفرنامه ناصر خسرو بلخی صفحه ۱۵۷_۱۵۸
271
همیشه مطالعه کنید ولی به کتابزدگی مبتلا نشوید.
کتابزدگی یعنی چی؟
کتابزدگی یعنی اینکه جای شما کتاب برایتان تصمیم بگیرد. از شما فرصت اندیشیدن را بگیرد. و کاری کند که ذهن تان همه اش پر باشد از حرف فلان دانشمند و فلان فیسلوف! ولی از خودتان نیم کلمه هم نداشته باشید.
انتظار متفکر شدن با مطالعه کتاب،انتظار عبث است. با کتابخواندن کسی متفکر نمی شود کتاب آنچه را که به شما می دهد معلومات است نه تفکر.
چکار کنیم که به کتابزدگی مبتلا نشویم؟
از جامعه نگریزیم؛گریز از جامعه ما را وا میدارد تا ماهیت جامعه را نشناسیم و با مردم بیگانه بمانیم. در اینجا کتاب هاست که برای ما از جامعه حرف می زند و ما با بیگانگی از جامعهء خود دچار یک نوع خوشبینی و یا بدبینی می شویم.
و این خوشبینی یا بدبینی که کتاب در ما بوجود آورده است ما را در تصمیم گیری دچار اشتباه می کند.
با طبیعت آشتی کنید؛دیدن جا های جدید و ملاقات انسان های جدید برای شما ارزش اش از کتاب های که می خوانید بیشتر است و کمک می کند تا به پختگی برسید؛ بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی.
پس از مطالعه یک کتاب یکروز دو روز را به فکر درباره آن کتاب بگذارنید. و مستقیم دنبال کتاب دیگر نروید.
البته کتاب ها نیستند که ما را دچار می کنند انتظار بیجا ما از کتاب هاست. فکر می کنیم با داشتن کتاب از طبیعت و جامعه بی نیاز شده ایم!
محمدناصرساجدی
271
کتاب "من با زبان دریا" که مجموعه شعر از عفیف باختری است را با امضای خودش دارم.
با عفیف سه چهار بار همکلام شده بودم. دوست نبودیم(در حدی نبودم که ادعای دوستی کنم با استاد). چندباری با حضور دوستانی چون بیژن برناویچ،حامد مقتدر و ویس الدین آروین مفصل درباره شعر و سینما حرف زده بودیم که من شنونده بودم و دیگر هیچ.
یکبار که حامد مقتدر را در شهر دیدم. ازش خواستم برایم فلم و کتاب بدهد. گفت بیا دیدنم تا کمی برایت فلم بدهم. روز بعد به آدرسی که گفته بود رفتم. در زدم عفیف در را باز کرد.
گفتم استاد حامد است؟
گفت کدام حامد؟ حامد خودما؟
گفتم بله استاد! حامد مقتدر
گفت مقتدر رفته سرپل. شاید دوشنبه بیاید.
مثل بچه ها که ذوق کرده بودم. می خواستم به عفیف نشان بدهم کسی هستم. شعر خودش را برای خودش خواندم"پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است".
بیژن از داخل صدا می زد که استاد چه شدی بیا!
این آخرین باری بود که فرصت همکلامی با عفیف دست داد.
حامد مقتدر را دیگرهرگز ندیدم.
و این تابستان ۱۳۹۴ بود
271
+1
اصفهان سنبله سال ۱۴۰۳
خیابان خاقانی خانه صفوی
رونمایی کتاب شازده کوچولو با ترجمه لیلی گلستان
271
در رونمایی این کتاب در اصفهان، از مترجم کتاب لیلی گلستان پرسیدم چه نیاز به ترجمه مجدد این کتاب است وقتی ترجمه درخشانی از قاضی و دیگران وجود دارد توضیح دادم که این کتاب در افغانستان هم دوبار ترجمه شده و من چند ترجمه از این کتاب خوانده ام
مثل پدرش که رک بود( ابراهیم گلستان). در جواب یک کلمه گفت: دلم خواست!
271
کمنت ها را باز کردم تا از این بعد در مطالبی که گذاشته می شود دوستان نیز نظر شان را شریک کنند.
271
من سیاره ای را می شناسم که در آن مرد سرخ رویی زندگی می کند. او هرگز گلی را بد نکرده. او هرگز ستاره ای را تماشا نکرده. او هرگز کسی را دوست نداشته.
شازده کوچولو
ترجمه لیلی گلستان
271
چقدر می کنم احساس که تنها شده ام
بی تو آواره ترین آدم دنیا شده ام
افق از دور به چشم چه تهی می آید
نکند باز دچار غم فردا شده ام
طرح فردا همه اش بی تو دروغ است دروغ
من به این معتقد از دیر زمان ها شده ام
خوابم از در زدن مرگ هم آشفته نشد
چکنم غرق تو در عالم رویا شده ام
جلوهء توست که جاری شده در جنگل دور
جذبهء توست اگر عاشق دریا شده ام
قامت افراشته یی باز در آیینهء یاد
سر و پا غرق تو در بحر تماشا شده ام
ده حوت سال ۱۳۸۳
من با زبان دریا عفیف باختریhttps://t.me/zamaimha/350
271
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را ، خریدهام
بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوست
پاشیدهام شراب کفآلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشودهام
از هر زنی، تراش تنی وام کردهام
از هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکندهای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای
هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بستهام
یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند
ببینند سایهها که تو را هم شکستهام
"نادر نادرپور"
