ضمایم
Ir al canal en Telegram
ادبیات و جامعه شناسی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
274
Suscriptores
Sin datos24 horas
+97 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
274
و از شهر آمد به حران دو راهست، یکی را هیچ آبادانی نیست و آن چهل فرسنگست، و بر راهی دیگر آبادانی و دیه های بسیارست و بیشتر اهل آن نصاری باشد و آن شصت فرسنگ باشد. ما با کاروان به راه آبادانی شدیم. صحرایی به غایت هموار بود، الا آنکه چندان سنگ بود که ستور البته هیچ گام بی سنگ ننهادی.
روز آدینه بیست و پنجم جمادی الآخر سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه (۴٣٨) به حران رسیدیم، بیست و دوم دی ماه، هوای آنجا در آن وقت چنان بود که هوای خراسان در نوروز.
"سفرنامه ناصر خسرو بلخی"
پ.ن؛دی ماه همان ماه دلو است.
274
حکایت به گرمابه رفتن ناصر خسرو بلخی در بصره
بخش هشتاد و دوم سفرنامه:
چون به آنجا رسیدیم از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم و خواستم که در گرمابه روم باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هریک به لنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد خرجینکی بود که کتاب در آن می نهادم و بفروختم و از بهای آن درمکی چند سیاه در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنم چون آن درمک ها پیش او نهادم در ما نگریست پنداشت که ما دیوانه ایم گفت بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون آیند و نگذاشت که ما به گرمابه در رویم از آن جا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم کودکان بر در گرمابه بازی می کردند پنداشتند که ما دیوانگانیم در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجب در کار دنیا می نگریستیم.
صفحه ۱۵۴_۱۵۵
بخش هشتاد و چهارم سفرنامه:
بعد از آن که حال دنیاوی ما نیک شده بود هر یک لباسی پوشیدیم روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آن جا نگذاشتند چون از در در رفتیم گرمابه بان و هرکه آن جا بودند همه برپای خاستند و بایستادند چندان که ما در حمام شدیم و دلاک و قیم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم هر که در مسلخ گرمابه بود همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم و در آن میانه حمامی به یاری از آن خود می گوید این جوانانند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم من به زبان تازی گفتم که راست می گویی ما آنیم که پلاس پاره ها در پشت بسته بودیم آن مرد خجل شد و عذرها خواست و این هردو حال در مدت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پیش آید نباید نالید و از فضل و رحمت آفریدگار جل جلاله و عم نواله ناامید نباید شد که او تعالی رحیم است.
سفرنامه ناصر خسرو بلخی صفحه ۱۵۷_۱۵۸
274
همیشه مطالعه کنید ولی به کتابزدگی مبتلا نشوید.
کتابزدگی یعنی چی؟
کتابزدگی یعنی اینکه جای شما کتاب برایتان تصمیم بگیرد. از شما فرصت اندیشیدن را بگیرد. و کاری کند که ذهن تان همه اش پر باشد از حرف فلان دانشمند و فلان فیسلوف! ولی از خودتان نیم کلمه هم نداشته باشید.
انتظار متفکر شدن با مطالعه کتاب،انتظار عبث است. با کتابخواندن کسی متفکر نمی شود کتاب آنچه را که به شما می دهد معلومات است نه تفکر.
چکار کنیم که به کتابزدگی مبتلا نشویم؟
از جامعه نگریزیم؛گریز از جامعه ما را وا میدارد تا ماهیت جامعه را نشناسیم و با مردم بیگانه بمانیم. در اینجا کتاب هاست که برای ما از جامعه حرف می زند و ما با بیگانگی از جامعهء خود دچار یک نوع خوشبینی و یا بدبینی می شویم.
و این خوشبینی یا بدبینی که کتاب در ما بوجود آورده است ما را در تصمیم گیری دچار اشتباه می کند.
با طبیعت آشتی کنید؛دیدن جا های جدید و ملاقات انسان های جدید برای شما ارزش اش از کتاب های که می خوانید بیشتر است و کمک می کند تا به پختگی برسید؛ بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی.
پس از مطالعه یک کتاب یکروز دو روز را به فکر درباره آن کتاب بگذارنید. و مستقیم دنبال کتاب دیگر نروید.
البته کتاب ها نیستند که ما را دچار می کنند انتظار بیجا ما از کتاب هاست. فکر می کنیم با داشتن کتاب از طبیعت و جامعه بی نیاز شده ایم!
محمدناصرساجدی
274
کتاب "من با زبان دریا" که مجموعه شعر از عفیف باختری است را با امضای خودش دارم.
با عفیف سه چهار بار همکلام شده بودم. دوست نبودیم(در حدی نبودم که ادعای دوستی کنم با استاد). چندباری با حضور دوستانی چون بیژن برناویچ،حامد مقتدر و ویس الدین آروین مفصل درباره شعر و سینما حرف زده بودیم که من شنونده بودم و دیگر هیچ.
یکبار که حامد مقتدر را در شهر دیدم. ازش خواستم برایم فلم و کتاب بدهد. گفت بیا دیدنم تا کمی برایت فلم بدهم. روز بعد به آدرسی که گفته بود رفتم. در زدم عفیف در را باز کرد.
گفتم استاد حامد است؟
گفت کدام حامد؟ حامد خودما؟
گفتم بله استاد! حامد مقتدر
گفت مقتدر رفته سرپل. شاید دوشنبه بیاید.
مثل بچه ها که ذوق کرده بودم. می خواستم به عفیف نشان بدهم کسی هستم. شعر خودش را برای خودش خواندم"پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است".
بیژن از داخل صدا می زد که استاد چه شدی بیا!
این آخرین باری بود که فرصت همکلامی با عفیف دست داد.
حامد مقتدر را دیگرهرگز ندیدم.
و این تابستان ۱۳۹۴ بود
274
+1
اصفهان سنبله سال ۱۴۰۳
خیابان خاقانی خانه صفوی
رونمایی کتاب شازده کوچولو با ترجمه لیلی گلستان
274
در رونمایی این کتاب در اصفهان، از مترجم کتاب لیلی گلستان پرسیدم چه نیاز به ترجمه مجدد این کتاب است وقتی ترجمه درخشانی از قاضی و دیگران وجود دارد توضیح دادم که این کتاب در افغانستان هم دوبار ترجمه شده و من چند ترجمه از این کتاب خوانده ام
مثل پدرش که رک بود( ابراهیم گلستان). در جواب یک کلمه گفت: دلم خواست!
274
کمنت ها را باز کردم تا از این بعد در مطالبی که گذاشته می شود دوستان نیز نظر شان را شریک کنند.
274
من سیاره ای را می شناسم که در آن مرد سرخ رویی زندگی می کند. او هرگز گلی را بد نکرده. او هرگز ستاره ای را تماشا نکرده. او هرگز کسی را دوست نداشته.
شازده کوچولو
ترجمه لیلی گلستان
274
چقدر می کنم احساس که تنها شده ام
بی تو آواره ترین آدم دنیا شده ام
افق از دور به چشم چه تهی می آید
نکند باز دچار غم فردا شده ام
طرح فردا همه اش بی تو دروغ است دروغ
من به این معتقد از دیر زمان ها شده ام
خوابم از در زدن مرگ هم آشفته نشد
چکنم غرق تو در عالم رویا شده ام
جلوهء توست که جاری شده در جنگل دور
جذبهء توست اگر عاشق دریا شده ام
قامت افراشته یی باز در آیینهء یاد
سر و پا غرق تو در بحر تماشا شده ام
ده حوت سال ۱۳۸۳
من با زبان دریا عفیف باختریhttps://t.me/zamaimha/350
274
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را ، خریدهام
بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوست
پاشیدهام شراب کفآلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشودهام
از هر زنی، تراش تنی وام کردهام
از هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکندهای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای
هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بستهام
یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند
ببینند سایهها که تو را هم شکستهام
"نادر نادرپور"
274
چهار دانشجو از چهار جغرافیای مختلف؛شیراز،پاکستان،کشمیر و بلخ.
حلقه وصل ما زبان فارسی است. این زبان باشکوه نقطه وصل ما گشته است.
دنیا بگو مباش ، بزرگی بگو برو
ما را فضیلتیست که ما راست پارسی
سال ۱۴۰۱ دانشگاه اصفهان.
274
معرفی کتاب
ننه دلاور و فرزندان او
"برتولت برشت"
در مبارزه انسان علیه طبیعت، انسان در آخر طبیعت را مقهور خودش می گرداند. بر آن پیروز می شود و پاداش خود را می گیرد. اما در مبارزه انسان با انسان نتیجه بر عکس است.
در مبارزه انسان با طبیعت، فضلیت اصل است. اولیس پس از سرگردانی های زیاد بلاخره به شهر خود بر می گردد و یا پاریس با آنکه شهر تروا را زیر آتش می بیند اما بلاخره با رها کردن تیر به سمت آشیل، این قهرمان افسانه یی را از پا می اندازد و با این کار هم قاتل ویکتور را می کشد و هم مهره اصلی اسپارتی ها را از صحنه بیرون می اندازد.
اما در مبارزه انسان با انسان، فضلیت ارزشی ندارد، ایمان،اخلاق و سرشت نقش تعین کننده ی ندارند بلکه آنچه نقش مهم را در این مبارزه بازی می کند بی رحمی است. در مبارزه انسان با آن انسان، آنکه بی رحم است و آنکه دل خشن دارد پیروز است.
در مبارزه انسان با طبیعت، طبیعت ابزار زیادی ندارد اگر طوفان است بلاخره فروکش می کند و اگر باران باشد بلاخره از باریدن می ایستد و اگر آتش باشد بلاخره خاموش می شود اما در مبارزه انسان با انسان، انسان ابزار زیادی در دست دارد. دین، ایدئولوژی،مذهب،قوم،زبان و جنسیت. این ابزار ها به شدت برنده اند.
در نمایشنامه "ننه دلاور و فرزندان او" نیز مبارزه انسان علیه انسان جریان دارد.
ننه دلاور زنی شجاع و دوره گردی است که با دو پسر و یک دختر خود گاری دارد و در آن گاری لوازم و اسباب برای فروش گذاشته و در ایام جنگ شهر به شهر می گردد تا فروش کند. ننه دلاور به فضلیت باور دارد او ساده لوح نیست و هوشیار است و نمی گذارد کسی به سرش کلاه بگذارد. او هم به فرزندان خودش نصیحت می کند که سر کسی کلاه نگذارید، از مالی که مال شما نیست نخورید و ظلم نکنید و به فضیلت پابند بمانید. اما جنگ فرزندان او را می رباید و پابندی فرزندان او به فضیلت کمکی به آنها نمی کند. دلاور با هر تلاشی که برای نگه داری و زنده ماندن فرزندانش انجام می دهد به ناکامی می رسد و آنها را از دست می دهد.
نمایشنامه "ننه دلاور و فرزندان او" بزرگترین نمایشنامه ضد جنگ است که راوی مبارزه انسان علیه انسان است.
محمدناصر ساجدی
https://t.me/zamaimha
274
چند ماه قبل به دعوتدوستی به کانال تلگرامپیوستم و کانال زدم. همین کانال ضمایم که فعلن ۱۶۱ دوست در آن حضور دارند.
خوشحالم که به دعوت آن دوستلبیک گفتم؛ در این میان در کانال های عضو هستم که واقعا خوانش مطالب شان مرا به ذوق می آورد.
خوانش مطالب کانال تلگرام دخترانی که دروازه مکتب و دانشگاه به روی شان بسته است. از جهان خود مینویسند،از کتاب های که می خوانند، از موسیقی که شنوند، فلمی که می بینند. از آرمان و آرزوی که دارند. از سبزی نگاه شان از بلند بودن فکر شان.
یقیندارم که دختران جامعه ما در مقابل هیچ منطق و زوری تسلیم نمی شوند.
درود و احترام به شجاعت و اراده تان🌹❤
https://t.me/zamaimha
