پناهِ بیپناهྀི
前往频道在 Telegram
«بیپناه بودم؛ تا رسیدی و بیآنکه قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot
显示更多未指定国家未指定类别
290
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+2630 天
帖子存档
و آن پرندهی کوچک که رویای من و تو بود در دهانش برگی گذاشتند تا سکوت کند_گروس عبدالملکیان
کاش اون اشکها میتونستن غم تو دلش رو بشورن، ای کاش میتونستن آرومش کنن. انگار تموم غمهای عالم آوار شده بود رو دلش. زندگیش هیچوقت اونجوری که میخواست پیش نمیرفت. دیگه روحش رو خاک گرفته بود همونجور که کتابهاش گوشهی کتابخونه خاک گرفته بودند. ریههاش از دود سیگار پر شده بود. همه بهش میگفتن:«خستهای بگیر بخواب.» ولی مگه همهی خستگیها با خواب تموم میشه؟ شاید با یه خواب ابدی تموم میشد؛ نمیدونست. _بهار
حس میکرد وسط یک کابوس گیر افتادهاست. انگار خواب و خیال بود. نمیتوانست واقعیت را بپذیرد. این رفتار آدمها او را به ورطهی یأس و ناامیدی کشاند.
آدمخواران_ژان تولی
وقتی مرا در آغوش میگیری آرامش تمام وجودم را دربرمیگیرد؛ وقتی سرم را روی سینهات میگذارم و صدای تپش های قلبت را میشنوم میفهمم که زندگی هنوز قشنگیهایش را دارد. تو زیبایی؛ تو زیباتر از ستارههای در آسمانی، آغوشت به رنگ سفید است و آسمان شب چشمهایت ستودنیست دوستت دارم همنشین شب های تاریک من._بهار
