گمگشتهی حیران
前往频道在 Telegram
امریبود: @Nooraa_chat_bot اندکی توصیف زندگانی با چاشنی شعر؛ شاید شرحِ زندگیِ گمگشتهای حیران ..
显示更多未指定国家未指定类别
292
订阅者
-224 小时
-87 天
-6630 天
帖子存档
غروبی که تمام نشد
مدینه بویِ رفتنِ یک آفتاب داشت،
دیوارها صدایِ غمی بیحساب داشت.
از مکه تا مسیرِ عطش، هر قدم شنید،
راهی که ردِّ اشکِ فرشته بر آن شتاب داشت.
گفتی: «اگر دین نمیماند، من میروم،»
تاریخ، از همین سخنت انقلاب داشت.
عباس، ماه بود؛ ولی ماه هم شکست،
وقتی فرات، شرمِ نگاهش به آب داشت.
مشک از امید پُر شد و برگشت سویِ خیمهها،
اما میانِ راه، نفس اضطراب داشت.
قاسم رسید؛ جوانی که عطرِ حسن گرفت،
دامادِ دشت شد؛ چه عجب انتخاب داشت.
اکبر شبیهِ احمدِ مختار میگذشت،
پیغمبر از صدایِ پسر بازتاب داشت.
آنگاه نوبتِ گلویِ کوچکِ علی رسید،
گهواره از سکوت، هزار التهاب داشت.
تیر آمد و زمان به تماشا نمیرسید،
حتی هوا برای نفس، پیچوتاب داشت.
بعد از «هَلْ مِن»، دشت عجیب ایستاده بود،
سکوت، سنگینتر از هزاران جواب داشت.
گودال را چگونه بگویم؟ که خاک هم،
از شرم، چشم بر رخِ خورشید خواب داشت.
زینب رسید؛ نه با شکوهِ یک قهرمان،
با قلبی که هزار قیامت عذاب داشت.
وقتی سرت بلند شد بر نیزههای شام،
دنیا برای دیدنت آیینهتاب داشت.
از آن غروب، هر چه محرّم رسیده است،
باران فقط بهانهی گریه برای ماست.
ما دیر ماندهایم؛ ولی هر سلامِ صبح،
راهی به سویِ خیمهی خونینِ تو گواست.
ای کاش نامِ ما وسطِ آن سپاه بود،
حتی اگر نصیبِ تنِ ما فنا شدن.
هنوز هر جمعه، دلم کربلا طلب است،
چون کربلا، غروبیست که هرگز تمام نشد.
غروبی که تمام نشد بیست و شش مرداد ماه هزار و چهارصد و پنج
دردِ دل با کس نگفتم، درد من گفتن نداشت
خنده بر لب میزدم هرچند خندیدن نداشت
سهراب سپهری
«گریه میکنم برات»؛ کتابی به روایتِ حضرت رقیه(س).
از همان صفحههای نخست، صدای دختری را میشنوی که داغِ کربلا را تا خرابههای شام بر دوش کشیده است. روایتِ اولشخص کتاب، فاصلهی میان خواننده و واقعه را از میان برمیدارد؛ تا جایی که گاه احساس میکنی این سطرها خوانده نمیشوند، بلکه نجوا میشوند.
این کتاب، روایتِ مصیبت را نمیگوید؛ تو را با خود، میانِ همان مصیبت میبرد. 🖤
Repost from اَکلاباَکبَریم
از میان گذشت
چه زود عادتِ خندیدن از میانِ ما گذشت، شبیه عطرِ بارانی که از هوا گذشت.
کنارِ هم، جهان انگار سادهتر نفس میکشید، ولی زمان رسید و از کنارِ ما گذشت.
نه قهرِ آخرین، نه حرفِ تلخِ بیامان؛ فقط سکوت آمد و جایِ صدا گذشت.
هنوز گاهی میانِ ازدحامِ خاطرهها، دلم به اسمِ تو میرسد... و از خودش گذشت.
از میان گذشت بیست و چهار مرداد ماه هزار و چهارصد و پنج
