گمگشتهی حیران
الذهاب إلى القناة على Telegram
امریبود: @Nooraa_chat_bot اندکی توصیف زندگانی با چاشنی شعر؛ شاید شرحِ زندگیِ گمگشتهای حیران ..
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
286
المشتركون
-424 ساعات
-87 أيام
-7430 أيام
أرشيف المشاركات
جمعههای بیتو
هر جمعه، کوچه بویِ قدمهای تو را خواست،
این شهر، یک اذانِ ناتمام از تو را خواست.
گفتند: نزدیکی؛ و ما دورِ خود چرخیدیم،
دل راهِ تو گم کرد و سلام از تو را خواست.
ای آخرین بهار، زمین خسته مانده است،
بارانِ عدل، ابرِ کرام از تو را خواست.
روزی که پرده از رخِ خورشید برکشی،
تاریخ، دوباره صبح و قیام از تو را خواست
۱۴۰۵/۵/۳۰
سهسالهٔ شام
شب بود و دخترک، پیِ یک آشنا گریست
در گوشِ خشتهای ترکخورده، «بابا» گریست
پرسید از عمه: «مگر این راه، خانه نیست؟»
وقتی جواب آمد، دلِ او بیصدا گریست
گفتند: «رفته است پدر، باز میرسد...»
طفلی نشست و گفت: «مگر بابا با سر رسیده؟»
پرسید: «این سر، رویِ نیزه، از آنِ کیست؟»
گفتند: «باباست...» سر را گرفت و سخت گریست
بوسید رویِ زخمیِ پیشانیِ پدر را،
گفت: «بابا، دستت کو؟ انگشترت کجاست؟»
دنبالِ دستِ پدر گشت و چیزی نگفت
فقط به محاسنِ خونیِ او خیره شد
دستی کشید بر رویِ لبِ خشکِ پدر،
گفت: «بابا، تشنهای؟ برات آب بیاورم؟»
سر را میان دامن خود جای داد و گفت:
«بابا، چرا جواب مرا هیچ نمیدهی؟»
پیشانی اش گذاشت به پیشانی پدر،
گفت:«منم، همان دخترِ کوچکِ سه ساله ات.»
هر قدر صدا زد جوابی از پدر نداشت،
گفت:«بابا.. امشب قرآن نمیخوانی؟»
شب تا سحر کنار پدر گریست
آنقدر گریست تا خودش خوابش گرفت
صبح آمد و دخترک دیگر صدا نداشت
فقط سر بابایش را به آغوش گرفت
سهسالهٔ شام ۱۴۰۵/۵/۲۸
ردِّ نرسیدن
دستم به آسمان نرسید و غروب ماند،
یک جاده در نگاهِ منِ بیعبور ماند.
گفتم که میگذرد، مثلِ باد از کنارِ درد؛
اما سکوت، همسفرِ صبور ماند.
هر کس چراغِ خانهٔ خود را بغل گرفت،
سهمِ من از شب، شعلهای بیظهور ماند.
شاید تمامِ قصهی من همین بود؛
رفتنی که در میانِ سینه، همیشه بیحضور ماند.
ردِّ نرسیدن بیست و هفت مرداد ماه هزار و چهارصد و پنج
غروبی که تمام نشد
مدینه بویِ رفتنِ یک آفتاب داشت،
دیوارها صدایِ غمی بیحساب داشت.
از مکه تا مسیرِ عطش، هر قدم شنید،
راهی که ردِّ اشکِ فرشته بر آن شتاب داشت.
گفتی: «اگر دین نمیماند، من میروم،»
تاریخ، از همین سخنت انقلاب داشت.
عباس، ماه بود؛ ولی ماه هم شکست،
وقتی فرات، شرمِ نگاهش به آب داشت.
مشک از امید پُر شد و برگشت سویِ خیمهها،
اما میانِ راه، نفس اضطراب داشت.
قاسم رسید؛ جوانی که عطرِ حسن گرفت،
دامادِ دشت شد؛ چه عجب انتخاب داشت.
اکبر شبیهِ احمدِ مختار میگذشت،
پیغمبر از صدایِ پسر بازتاب داشت.
آنگاه نوبتِ گلویِ کوچکِ علی رسید،
گهواره از سکوت، هزار التهاب داشت.
تیر آمد و زمان به تماشا نمیرسید،
حتی هوا برای نفس، پیچوتاب داشت.
بعد از «هَلْ مِن»، دشت عجیب ایستاده بود،
سکوت، سنگینتر از هزاران جواب داشت.
گودال را چگونه بگویم؟ که خاک هم،
از شرم، چشم بر رخِ خورشید خواب داشت.
زینب رسید؛ نه با شکوهِ یک قهرمان،
با قلبی که هزار قیامت عذاب داشت.
وقتی سرت بلند شد بر نیزههای شام،
دنیا برای دیدنت آیینهتاب داشت.
از آن غروب، هر چه محرّم رسیده است،
باران فقط بهانهی گریه برای ماست.
ما دیر ماندهایم؛ ولی هر سلامِ صبح،
راهی به سویِ خیمهی خونینِ تو گواست.
ای کاش نامِ ما وسطِ آن سپاه بود،
حتی اگر نصیبِ تنِ ما فنا شدن.
هنوز هر جمعه، دلم کربلا طلب است،
چون کربلا، غروبیست که هرگز تمام نشد.
غروبی که تمام نشد بیست و شش مرداد ماه هزار و چهارصد و پنج
دردِ دل با کس نگفتم، درد من گفتن نداشت
خنده بر لب میزدم هرچند خندیدن نداشت
سهراب سپهری
«گریه میکنم برات»؛ کتابی به روایتِ حضرت رقیه(س).
از همان صفحههای نخست، صدای دختری را میشنوی که داغِ کربلا را تا خرابههای شام بر دوش کشیده است. روایتِ اولشخص کتاب، فاصلهی میان خواننده و واقعه را از میان برمیدارد؛ تا جایی که گاه احساس میکنی این سطرها خوانده نمیشوند، بلکه نجوا میشوند.
این کتاب، روایتِ مصیبت را نمیگوید؛ تو را با خود، میانِ همان مصیبت میبرد. 🖤
Repost from اَکلاباَکبَریم
