ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

غروبِ جمعه

غروبِ جمعه

前往频道在 Telegram

امری‌بود: @Nooraa_chat_bot اندکی‌ توصیف‌‌ زندگانی‌ با‌ چاشنی‌ شعر؛ شاید شرح‌ِ زندگی‌ِ گم‌گشته‌ای حیران ..

显示更多
未指定国家未指定类别
240
订阅者
+324 小时
+27 天
-1130 天

正在加载数据

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
10月 '26
十月 '26
+14
在0个频道中
九月 '26
+7
在1个频道中
Get PRO
八月 '26
+296
在6个频道中
Get PRO
七月 '260
在6个频道中
Get PRO
六月 '26
+10
在6个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在2个频道中
Get PRO
一月 '260
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+62
在4个频道中
Get PRO
十一月 '250
在4个频道中
Get PRO
十月 '25
+12
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+97
在3个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
28 十月0
27 十月+3
26 十月+1
25 十月0
24 十月0
23 十月+1
22 十月+1
21 十月0
20 十月0
19 十月0
18 十月+1
17 十月0
16 十月+1
15 十月0
14 十月0
13 十月0
12 十月0
11 十月0
10 十月+1
09 十月0
08 十月+1
07 十月0
06 十月+1
05 十月0
04 十月0
03 十月+1
02 十月+2
01 十月0
频道帖子
لا محتوا.

2
غربت رقیه جان، ای گلِ پژمرده‌ی من ای تمامِ بغضِ شب‌گردیده‌ی من بعدِ تو در شام، غم منزل گرفت خنده از لب‌های بابا دل گرفت مانده‌ای در خاطرم، با مویِ خاک با دو چشمِ خسته و رخسارِ پاک تو پدر را خواستی، شامَت گرفت آسمان از گریه‌ات ماتم گرفت خواب دیدی عطرِ آغوشش وزید ناگهان بابا میانِ خواب دید کاش می‌شد شام را پایان نبود رویِ لب‌های تو این هجران نبود ای رقیه، داغِ تو پایان ندارد شام هم تابِ غمت را کم ندارد ۱۴۰۵/۸/۴
150
3
نماهنگ همه مادر دارن من ندارم.mp3
166
4
بهم بگو چیشده من مردتم زهرا من علیم‌ هم دردتم..
140
5
دوستانم همه رفتند و تنها مانده ام باز هم ز کاروان کرب و بلا جا مانده ام:)
136
6
کلاس‌اولی بودم که به همراه برادرم، به کلاس روخوانی و روان‌خوانی قرآن رفتیم؛ روزهایی که هنوز سواد نداشتم و با کمک مادرم، خواندن کلام خدا رو یاد می‌گرفتم. ترم بعد، به کلاس تجوید رفتیم و اون رو هم به پایان رسوندیم. تا اینکه روزی استاد عزیزم به مادرم گفت: «ضحا استعداد حفظ داره، بفرستیدش کلاس حفظ.» شب قبل از اولین جلسه، سوره‌ی ضحی رو حفظ کردم... چه‌قدر ذوق داشتم! توی کلاس، از همه کوچک‌تر بودم و در عین حال، بیشترین محفوظات رو داشتم. روزهای شیرینی بود؛ روزهایی که در سرمای زمستون و گرمای تابستون، من و مادرم همیشه در راه کلاس بودیم. عید اومد، من حفظ کردم؛ سفر اومد، من حفظ کردم؛ مهمونی اومد، من حفظ کردم؛ کرونا اومد، من حفظ کردم... خلاصه بگم، هرچی پیش اومد، من حفظ کردم. اما مسیر همیشه هموار نبود. طی اتفاقات بسیار، چندین بار کلاسم عوض شد و چندین بار محفوظاتم رو فراموش کردم؛ اما باز هم از نو شروع کردم و باز هم حفظ کردم. اهل این مسیر می‌دونن که حفظ قرآن زیباست، اما پستی‌وبلندی‌های خودش رو داره؛ گاهی شیرین و پر از ذوقه و گاهی سخت و فرساینده. بااین‌حال، من پیش رفتم، پیش رفتم و پیش رفتم... تا اینکه به اوایل جزء بیست‌وسوم رسیدم. انگار دیگه به سرازیری مسیر رسیده بودم؛ سرعتم رو بیشتر کردم و تونستم طی چند ماه، باقی راه رو هم طی کنم. و حالا... این لحظه رسیده؛ لحظه‌ای که آخرین آیه رو حفظ کردم و سال‌ها تلاش، اشک، خستگی و ذوق، به یک نقطه رسید. نمی‌دونم چه بگم... منی که روزی، کلاس‌اولیِ بی‌سوادی بودم که با کمک مادرم قرآن خوندن رو یاد می‌گرفت، حالا به لطف خدا، حافظ کل قرآن کریم شده‌ام. این راه رو با لطف خدا اومدم، با دعای مادرم، زحمت استاد عزیزم و به برکت محبت اهل‌بیت و شهدا؛ و اگر امروز اینجام، خودم رو مدیون همه‌ی این لطف‌ها می‌دونم. و چه آرزویی قشنگ‌تر از اینکه این قرآن، نه فقط در حافظه‌ام، که تا آخرین لحظه در قلبم زنده بمونه؟ اگر روزی همه‌چیز رو از یاد ببرم، باز هم حاضرم از صفر شروع کنم و دوباره حافظش بشم؛ چون بعضی عشق‌ها رو نمی‌شه برای همیشه فراموش کرد... خدایا، این امانت رو ازم نگیر؛ و اگر روزی لایق بودم، پایان این زندگی رو شهادت قرار بده؛ با قلبی که به عشق تو و کلامت می‌تپه. ان‌شاءالله این مسیر آغازِ راه من باشه..
280
7
کلاس‌اولی بودم که به همراه برادرم، به کلاس روخوانی و روان‌خوانی قرآن رفتیم؛ روزهایی که هنوز سواد نداشتم و با کمک مادرم، خواندن کلام خدا رو یاد می‌گرفتم. ترم بعد، به کلاس تجوید رفتیم و اون رو هم به پایان رسوندیم. تا اینکه روزی استاد عزیزم به مادرم گفت: «ضحا استعداد حفظ داره، بفرستیدش کلاس حفظ.» شب قبل از اولین جلسه، سوره‌ی ضحی رو حفظ کردم... چه‌قدر ذوق داشتم! توی کلاس، از همه کوچک‌تر بودم و در عین حال، بیشترین محفوظات رو داشتم. روزهای شیرینی بود؛ روزهایی که در سرمای زمستون و گرمای تابستون، من و مادرم همیشه در راه کلاس بودیم. عید اومد، من حفظ کردم؛ سفر اومد، من حفظ کردم؛ مهمونی اومد، من حفظ کردم؛ کرونا اومد، من حفظ کردم... خلاصه بگم، هرچی پیش اومد، من حفظ کردم. اما مسیر همیشه هموار نبود. طی اتفاقات بسیار، چندین بار کلاسم عوض شد و چندین بار محفوظاتم رو فراموش کردم؛ اما باز هم از نو شروع کردم و باز هم حفظ کردم. اهل این مسیر می‌دونن که حفظ قرآن زیباست، اما پستی‌وبلندی‌های خودش رو داره؛ گاهی شیرین و پر از ذوقه و گاهی سخت و فرساینده. بااین‌حال، من پیش رفتم، پیش رفتم و پیش رفتم... تا اینکه به اوایل جزء بیست‌وسوم رسیدم. انگار دیگه به سرازیری مسیر رسیده بودم؛ سرعتم رو بیشتر کردم و تونستم طی چند ماه، باقی راه رو هم طی کنم. و حالا... این لحظه رسیده؛ لحظه‌ای که آخرین آیه رو حفظ کردم و سال‌ها تلاش، اشک، خستگی و ذوق، به یک نقطه رسید. نمی‌دونم چه بگم... منی که روزی، کلاس‌اولیِ بی‌سوادی بودم که با کمک مادرم قرآن خوندن رو یاد می‌گرفت، حالا به لطف خدا، حافظ کل قرآن کریم شده‌ام. این راه رو با لطف خدا اومدم، با دعای مادرم، زحمت استاد عزیزم و به برکت محبت اهل‌بیت و شهدا؛ و اگر امروز اینجام، خودم رو مدیون همه‌ی این لطف‌ها می‌دونم. و چه آرزویی قشنگ‌تر از اینکه این قرآن، نه فقط در حافظه‌ام، که تا آخرین لحظه در قلبم زنده بمونه؟ اگر روزی همه‌چیز رو از یاد ببرم، باز هم حاضرم از صفر شروع کنم و دوباره حافظش بشم؛ چون بعضی عشق‌ها رو نمی‌شه برای همیشه فراموش کرد... خدایا، این امانت رو ازم نگیر؛ و اگر روزی لایق بودم، پایان این زندگی رو شهادت قرار بده؛ با قلبی که به عشق تو و کلامت می‌تپه. ان‌شاءالله این مسیر آغاز راهِ ما باشد..
1
8
گره وا کردن از بند کفن در حشر آسان نیست به تمرین گاهی از کار گرفتاری گره وا کن حسین زحمتکش
178
9
ای خواب! چشم‌های مرا پر نمی‌کنی؟ کم مانده است رو بزنم به برادرت! ‌ حدیث صادقیان
154
10
گمشده ام... کجا؟ میان افکارم، انگار غرقِ در سوالات ذهنم شده ام... مگر می‌شود این‌ قدر گم‌گشته باشم؟ جالب است، حتی میان گم‌شده هایم هم گم‌شده ام. فکر کنید وقتی در دریا غرق شده‌ اید؛ غرق در دریای دیگری شوید. چگونه بگویم، گیج شده ام‌. احساس می‌کنم اهدافم را می‌دانم‌ اما نمی‌دانم. می‌دانی چه می‌گویم؟ می‌دانم نهایتِ من باید خدا باشید و غرق شدن در عشق به خالق.. اما‌، گاهی نمی‌دانم مسیرم چیست. شاید هم می‌دانم و نمی‌دانم که می‌دانم. اصلا مگر چیزی هم می‌دانم؟ نمی‌دانم، شاید هم بدانم و ندانم که می‌دانم. امیدوارم روزی مسیرم را طی کنم و به نهایت که نه، به آغازِ خود برسم. ۱۴۰۵/۷/۲۱
338
11
امشب شب میلاد توست؛ و چه کسی جز تو می‌داند پرستاری از زخم‌های بی‌شمار یعنی چه؟ تو که زخم‌های حسین را دیدی، رفتنش را تاب آوردی
امشب شب میلاد توست؛ و چه کسی جز تو می‌داند پرستاری از زخم‌های بی‌شمار یعنی چه؟ تو که زخم‌های حسین را دیدی، رفتنش را تاب آوردی و با قلبی که در کربلا جا مانده بود، تا شام صبر کردی... امشب جای مدافعانت خالی‌ست؛ آنان که از جانشان گذشتند تا حرمت بی‌پناه نماند، تا پرچم زینب بر زمین نیفتد... شهیدانی که شاید آخرین آرزویشان یک سلام به ضریحت بود؛ و حالا نامشان مانده و حسرت زیارتی که قسمت نمی‌شود... بانو، درهای حرمت بسته است و ما مانده‌ایم و سلام‌هایی که نمی‌رسند، اشک‌هایی که به ضریحت نمی‌رسند و دلی که هر شب راه را می‌رود و برمی‌گردد... شاید به تنهایی عادت کرده باشی، از کربلا تا شام، از داغ حسین تا غربت امروزت... اما ما هنوز عادت نکرده‌ایم که میلادت برسد و نتوانیم کنار ضریحت باشیم... امشب نه گلی برایت آورده‌ایم، نه دستی به ضریحت می‌رسد؛ فقط دلمان را فرستاده‌ایم به همان حرمی که تو در آن تنهایی... و اگر روزی پرسیدند دلتنگی یعنی چه، بگویید: دلتنگی، میلاد زینب باشد و تو حتی نتوانی به زیارتش بروی... میلادت مبارک، شاه‌بانو... ۱۴۰۵/۷/۲۳
182
12
•[🌹🍃]• ‌«خــدا خــوبـهـا را بـرد پیـش ِ خــودش تا ما طعم زندگیِ بی خــوبـهــا را تجربه کنیم ...♥️» #شهید_رضا_حاجی_زاده 🌹تن
•[🌹🍃]• ‌«خــدا خــوبـهـا را بـرد پیـش ِ خــودش تا ما طعم زندگیِ بی خــوبـهــا را تجربه کنیم ...♥️» #شهید_رضا_حاجی_زاده 🌹تنها کانال‌ رسمی‌ تکاور پاسدار شهید مدافع حرم‌ رضا حاجی‌ زاده👇🏻 🍃| @shahid_reza_hajizadeh
198
13
没有文字...
214
14
Mohsen Chavoshi - Man Bayad Miraftam (320).mp3
184
15
سکوتِ اون لحظه ای که می‌فهمی چقدر دروغ شنیدی.
254
16
پشتِ در مدینه بود و شب، آرام و خاموش ولی در خانه‌ای، یک عالم آتش صدایِ ناله‌ای از خانه برخاست دلِ حیدر زِ آن ناله به لرزه‌ست درِ خانه شکست و خانه لرزید دلِ زهرا شکست و حیدر لرزید علی دید آنچه را هرگز نمی‌خواست که زهرا پشتِ در، بی‌یار و تنهاست نگاهِ فاطمه افتاد بر او نگاهِ آخرِ زهرا به مولا میانِ چشم‌هایشان حرف بسیار میانِ سینه‌هایشان عشقِ بسیار علی گفت: «ای تمامِ هستیِ من مبادا بعدِ تو خالی شود من» زهرا گفت: «علی جان، صبر کن باز که دیدارِ من و تو می‌رسد باز» حسن آن شب کنارِ مادرش بود حسینِ کوچک او در برش بود حسن دید آنچه را باید نمی‌دید حسین از رفتنِ مادر نپرسید سحر آمد، ولی خورشید کم داشت مدینه بعدِ زهرا عطرِ کم داشت علی ماند و شبِ سنگینِ غربت علی ماند و غمِ پنهانِ غربت نه قبری بود تا حیدر نشانش نه دستی تا بگیرد باز جانش شبانه پیکرِ زهرا به خاک رفت دلِ حیدر میانِ سینه آتش گرفت علی برگشت و خانه بی‌صدا بود تمامِ خانه، جایِ فاطمه بود حسن با داغِ مادر قد کشید و حسین از کودکی با داغ خو کرد زمان گذشت و آن داغ از علی ماند ولی از داغِ زهرا، کربلا ماند حسین آمد میانِ دشتِ خونین به یادِ مادرش، تنها و غمگین لبش خشکید و چشمش سویِ خیمه دلش پر بود از یادِ همان زن فاطمیه، قصه‌ی یک عشقِ ناب است که بعد از مرگ هم زنده‌ست، حساب است فاطمیه، نامِ زهرا، نامِ حیدر تمامِ عشقِ یک زن، عشقِ یک مرد اگر پرسند قبرِ مادر کجاست؟ بگو آنجا که قلبِ مرتضی هست بگو هر شب علی با گریه می‌گفت: «کجایی فاطمه؟ ای جانِ جانم؟» و بعد از سال‌ها، حیدر هنوز هم میانِ خانه دنبالِ صدایش‌ست ولی زهرا نیامد... خانه خاموش علی ماند و همان یک قبرِ پنهان و کربلایِ حسین آمد پس از آن که مادر رفته بود و یار، تنهاست حسین آن شب به یادِ مادرش بود که گودال، آخرین منزلگهش بود اگر پرسند چرا این‌قدر سوز است؟ بگو: «این داغ، داغِ فاطمه‌ست...» اگر پرسند چرا دل خون شده باز؟ بگو: «زهراست... و حیدر... و حسین است...» مدینه فاطمه را از علی برد، ولی عشقش هنوز از او جدا نیست؛ علی هر شب صدایش می‌کند باز... و زهرا می‌رود، اما صدا نیست... ۱۴۰۵/۷/۱۶
198
17
مدینه خواب بود و خانه بیدار علی با چشمِ خیس و قلبِ بیمار صدایِ گریه‌ای از خانه می‌آمد صدایِ دخترِ پیغمبر آمد، درِ خانه شکست و آسمان ریخت دلِ حیدر میانِ کوچه‌ها ریخت زهرا پشتِ در، با قلبِ خسته ولی لب بر رضایِ حق نبسته علی دید آنچه را هرگز نمی‌خواست که پیشِ چشمِ او، زهرا چه تنهاست نگاهش کرد؛ آرام و نجیبانه نگاهی آخرین، از عمقِ جانانه میانِ آن دو، حرفی هم نمی‌ماند ولی یک عشق، دنیا را تکان داد علی گفت: «ای تمامِ هستیِ من مبادا بی‌تو گردد خانه‌ی من» زهرا گفت: «علی جان، صبر باید که بعد از من، تو را راهی دگر هست» حسن آن شب، کنارِ مادرش بود حسینِ کوچک او، دلبرش بود حسن دید آنچه را باید نمی‌دید حسین از رفتنِ مادر چه می‌دید؟ سحر آمد؛ ولی خورشید کم داشت مدینه، عطرِ زهرا را دگر نداشت علی ماند و شب و یک قبرِ پنهان علی ماند و دلی لبریزِ هجران نه قبری بود تا حیدر نشانش نه دستی تا بگیرد باز جانش حسن ماند و غمِ مادر به سینه حسین ماند و غروبِ سرخِ سینه گذشت آن روزها، اما نگذشتند زخم‌هایِ دلِ حیدر نگشتند رسید آن روزِ سرخِ کربلا هم حسین آمد میانِ کربلا، تنها ولی در آخرین لحظه، به لب داشت همان نامی که از مادر به دل داشت فاطمیه یعنی عشقِ بی‌پایان یعنی زهرا، یعنی حیدر، یعنی جان یعنی یک خانه با عطرِ پیمبر یعنی زهرا، کنارِ دستِ حیدر اگر پرسند: «زهرا کیست؟» بگو: نور بگو آیینه‌ی پیغمبرِ پاک اگر پرسند: «مزارش را کجا دید؟» بگو: جایی که حیدر گریه می‌کرد بگو آنجا که حیدر نیمه‌شب‌ها کنارِ خاکِ پنهان، می‌زد آهی همان‌جا که علی با اشک می‌گفت: «کجایی فاطمه؟ ای جانِ جانم...» علی هر شب به یادِ یار می‌گفت: «کجایی فاطمه، ای یارِ تنها؟» مدینه فاطمه را از علی برد ولی نتوانست او را از علی گیرد که قبرِ فاطمه پنهان، ولی عشقش هنوز از قلبِ حیدر می‌تراود
1
18
من جز تو و عموت، کسی رو ندارم… خودت می‌دونی دوریِ کربلا چه به روزِ این دل میاره؛ دلم برای حرمِ‌ پدرتون، برای بین‌الحرمین، برای یک یا حسین گفتن از نزدیک پر می‌کشه… رقیه جان، خودت برام جور کن؛ من از کربلا دورم… و این دل، طاقتِ دوری نداره.
168
19
Sahebdel - To Ra Ba Gheyr Mibinam.mp3
178
20
پرده پشتِ آن راز، پرده افتاد، اصلِ تو هم آشکار شد وقتِ رفتن، پرده افتاد، قصدِ تو هم آشکار شد بعدِ آن شب، پرده افتاد، کذبِ تو هم آشکار شد پشتِ آن حرف، پرده افتاد، عیبِ تو هم آشکار شد رویِ آن راز، پرده افتاد، نقشِ تو هم آشکار شد بعدِ آن رفت، پرده افتاد، زخمِ دل هم آشکار شد بعدِ رفتن، تازه فهمیدم که آن تصویر چه بود پشتِ آن چهره، حقیقت بود؛ حقیقت آشکار شد من تو را نشناختم تا پرده از رویت کنار رفت رفتی و آن آدمِ پنهان، برایم آشکار شد ۱۴۰۵/۷/۱۶
180