ch
Feedback
باستان شناس بیکار

باستان شناس بیکار

前往频道在 Telegram

متعلق به یک باستان‌شناس بیکار ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot

显示更多
未指定国家未指定类别
391
订阅者
-624 小时
-97 天
+12030 天
帖子存档
جامعه آینه‌ی درون آدم‌هاست وقتی انسان‌ها خسته می‌شوند، شهرها هم خسته به نظر می‌رسند وقتی امید کم‌رنگ می‌شود، حتی شلوغ‌ترین خیابان‌ها هم بوی تنهایی می‌دهند آدم‌ها هر روز از کنار صدها نفر رد می‌شوند، لبخند می‌زنند، حرف می‌زنند و کار می‌کنند اما در درون خیلی‌ها، خلأیی آرام در حال گسترش است. به نظرم مشکل امروز جامعه ما فقر معناست، فقر گفت‌وگوی واقعی. آدم‌ها آن‌قدر برای زنده ماندن جنگیده‌اند که یادشان رفته برای چه زندگی می‌کنند و عجیب اینجاست که هرچه در جهان تراکم بیشتر میشود انسان تنها تر می‌شود و هرچه صداها بیشتر شدند، فهمیدن سخت‌تر شد و هرچه آدم‌ها بیشتر به هم نزدیک شدند، دل‌ها از یکدیگر دور شدند. اما جامعه همیشه از بیرون اصلاح نمی‌شود بلکه از درون انسان اصلاح می‌شود از لحظه‌ای که یک نفر تصمیم می‌گیرد کمتر نقش بازی کند و بیشتر «خودش» باشد، کمتر قضاوت کند و بیشتر بفهمد و بداند که تمدن، توانایی انسان برای انسان ماندن است. در واقع بحران یک جامعه، نه در خیابان‌ها بلکه در خاموش شدن آرام انسان‌هاست. وقتی آدم‌ها به خستگی عادت می‌کنند، به ترس، به تنهایی، به بی‌تفاوتی. و خطرناک‌ترین نقطه‌ی تاریخ همان‌جاست که انسان، دیگر برای بهتر شدن جهان تلاش نمی‌کند فقط سعی می‌کند در ویرانی آن، دوام بیاورد. شاید هنوز هم امید، جایی میان همین ازدحام نفس می‌کشد میان آدم‌هایی که با تمام خستگی‌شان هنوز حقیقت را می‌جویند و هنوز باور دارند که جامعه می‌تواند دوباره ساخته شود.
باستان شناس بیکار ۲۸اردیبهشت ۱۴۰۵

به نیکی گرای و میازار کس ره رستگاری همین است و بس
۲۵ اردیبهشت روز زبان پارسی و گرامیداشت حکیم فردوسی

رنج نباید تو را غمگین کند. این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه می کنند.رنج قرار است تورا هوشیارتر کند زیرا زندگی ات به تغییر نیاز دارد. انسان‌ها زمانی هوشیارتر می‌شوند که زخمی شوند. رنجت را تحمل نکن،رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری؛وقتی آگاه شوی بیچارگی ات تمام میشود.
باستان شناس بیکار

Bleeding Heart.mp35.06 MB

وسط این همه ماجرا مهمونم منو تنها گذاشت...🧡
وسط این همه ماجرا مهمونم منو تنها گذاشت...🧡

وقتی کسی صرفا نادان، کم‌هوش، کم‌اطلاع و کج‌فهمه و تحليل غلط داره چون غلط می‌بینه، تو شاید بتونی با گفتگو پیرامون موضوع، روشنش کنی و اگر انسان آزاده‌ای باشه فورا یا با تأخیر (معمولا با تأخیر) متوجه خطاهاش می‌شه. اما وقتی به قول شوپنهاور تو نه با نادانی، بلکه با "اراده" شخص برای جعل و تحریف و دروغ و خطابینی طرف هستی، دیگه بحث پیرامون موضوع مورد اختلاف فایده نداره. بلکه باید بری سراغ خود همون "اراده" که چرا ایجاد شده و چه انگیزه‌ها و نیت‌هایی در کارند‌ که این آدم اینقدر حرف پرت می‌زنه؟ اگر می‌تونی اون اراده رو سست کن. @nabayad_m

وسط اینهمه داستان Suits رو تموم کردم هیچوقت فکر نمی‌کردم وقتی که این سریال رو شروع کنم روزی میرسه که نمیتونم با تموم شدنش کنار بیام. خیلی چیزا از Suits یاد گرفتم... اینکه باید شجاع باشی و ریسک کنی، قدر خانواده و افرادی که دوسشون داری رو بدونی و ازشون محافظت کنی، همیشه تلاش کنی و ناامید نشی، به افرادات وفادار باشی چون هاروی میگه وفاداری یه جاده دوطرفه است، برای آدمای مهم زندگیت فداکاری و از خودگذشتگی کنی، جلوی آدم بدا بایستی و کم نیاری، ارزش زمان رو بدونی چون ممکنه دیر بشه و... ۹ فصل و هر فصل از فصل قبلی درسای بیشتری بهم داد...

تو این مدت مهمون داشتم🧡
تو این مدت مهمون داشتم🧡

تحمل.

امشب، انگار زمان کمی آهسته‌تر قدم برمی‌دارد؛ مثل اینکه لحظه‌ها فهمیده‌اند باید کمی بیشتر بمانند، بیشتر دیده شوند، بیشتر حس شو
امشب، انگار زمان کمی آهسته‌تر قدم برمی‌دارد؛ مثل اینکه لحظه‌ها فهمیده‌اند باید کمی بیشتر بمانند، بیشتر دیده شوند، بیشتر حس شوند. زندگی همیشه شبیه یک جاده‌ی مستقیم نبود، گاهی پیچید، گاهی تاریک شد، گاهی آن‌قدر روشن که چشم‌هایم را بستم و فقط حس کردم که هنوز در مسیرم. در آینه که نگاه می‌کنم، ردی از تمام روزهایی را می‌بینم که گذشتند، از خنده‌هایی که بی‌دلیل بودند و سکوت‌هایی که هزار حرف نگفته در آن‌ها جا مانده بود. حالا، در این نقطه از مسیر، احساس می‌کنم چیزی درونم آرام‌تر شده، اما عمیق‌تر… مثل دریایی که دیگر از موج‌ها نمی‌ترسد. شاید فقط یک عدد به سال‌ها اضافه شده باشد، اما درون من، انگار یک فصل تازه آغاز شده؛ فصلی که قرار است در آن خودم را جدی‌تر زندگی کنم، رویاهایم را واقعی‌تر ببینم و قدم‌هایم را محکم‌تر بردارم. و این، فقط شروعی‌ست برای ادامه‌ای که هنوز نوشته نشده. دوازدهم فروردین ماه، هجدهمین بهار زندگی.
باستان شناس بیکار

«این روزها را نمی‌دانم باید نوشت یا باید خواند. در کدام یک از این‌ها حق مطلب ادا می‌شود؟»

Repost from تک مصرع
و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می‌دهم، به این امیدِ نور کم‌سویی که در دوردست‌ها می‌درخشد. #اولگا_کنیپر

چنگیزخان نتوانست ‎بخارا را به‌سادگی تسخیر کند، نامه‌ای به مردم شهر فرستاد و نوشت: «هر کس با ما باشد، در امان است!» اهل بخارا به دو گروه تقسیم شدند: گروهی مقاومت کردند و گروهی با او همراه شدند. چنگیزخان به گروه همراه نوشت: «با همشهریان مخالف بجنگید؛ هر چه غنیمت به‌دست آورید از آنِ شما باشد و حاکمیت شهر نیز به شما واگذار خواهد شد.» آن‌ها پذیرفتند و آتش جنگ میان مردم شهر شعله‌ور شد. در نهایت، گروهی که با چنگیز همراه شده بودند پیروز شدند؛ اما شکست بزرگ آن بود که چنگیزخان دستور داد همان گروه پیروز خلع سلاح شوند و همگی سر بریده شوند. چنگیزخان بعدها گفت: «اگر اینان وفادار بودند، هرگز به خاطر بیگانگان به برادران خود خیانت نمی‌کردند!»

الان فقط باید چند روز متمادی این رو گوش داد، بدون هیچ حروفی و پر از حرف.

تاریخ بارها ثابت کرده تماشاگرِ آتش، دیر یا زود خودش هیزم می‌شود.

بچه‌ها مراقب خودتون باشید