ch
Feedback
باستان شناس بیکار

باستان شناس بیکار

前往频道在 Telegram

متعلق به یک باستان‌شناس بیکار ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot

显示更多
未指定国家未指定类别
411
订阅者
-724 小时
-57 天
+10430 天

数据加载中...

相似频道
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+274
在14个频道中
八月 '26
+187
在8个频道中
Get PRO
七月 '260
在8个频道中
Get PRO
六月 '26
+42
在3个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+63
在1个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
20 九月+50
19 九月0
18 九月0
17 九月+1
16 九月0
15 九月+47
14 九月0
13 九月0
12 九月0
11 九月0
10 九月0
09 九月+31
08 九月+37
07 九月+46
06 九月+35
05 九月+8
04 九月+1
03 九月+1
02 九月0
01 九月+17
频道帖子
بیاین پرایوت داریم صحبتای جالبی میکنیم✨

2
دلم میخواست دغدغه هام هم سن خودم باشن ولی اونا خیلی بزرگ تر از منن.
35
3
تا ساعت ۱۲ امشب❤️
137
4
جایی برای تهِ تابستون✨
جایی برای تهِ تابستون✨
117
5
چنلای پرایوت در صورت تمایل لینک بدن
56
6
محدودیت زمانی نداره تا زمانی که تعداد قابل توجهی فور بزنن میتونین فور کنید
179
7
استقبال کمه ها
22
8
چالش این پیام + این پست رو فور کن چنلت تا به انتخاب خودم ازت پست فور کنم اینجا.✨ حتی اگر یک ممبر داری فور می کنم.
1 212
9
Falling In Reverse, Corey Taylor, Serj Tankian - Joseph.mp3
233
10
"شب های روشن"
"شب های روشن"
296
11
سن یاریمین قاصدی سن ایلن سنه چای دئمیشم تو قاصد یار منی. بنشین برایت چای بریزم. خیالینی گوندریب دیر بسکی من آخ ، وای دئمیشم او، رویایش را برایم فرستاده از بس که من آه و ناله کرده‌ام. آخ گئجه لَر یاتمامیشام من سنه لای ، لای دئمیشم آه که چه شب‌ها نخوابیده‌ام و برایت لالایی خوانده‌ام. سن یاتالی ، من گوزومه اولدوزلاری سای دئمیشم هنگامی که خوابیدی من به چشم‌هایم گفتم: «ستاره‌ها را بشمار». هر کس سنه اولدوز دییه اوزوم سنه آی دئمیشم هرکس به تو ستاره گفته باشد، من به تو ماه گفته‌ام. سننن سورا ، حیاته من شیرین دئسه ، زای دئمیشم پس از تو، زندگی اگر شیرین هم باشه، بهش بیهوده گفته ام. هر گوزلدن بیر گول آلیب سن گوزه له پای دئمیشم از هر زیبا رویی گلی گرفته‌ام و برای تو زیبا به عنوان هدیه کنار گذاشته ام سنین گون تک باتماغیوی آی باتانا تای دئمیشم غروبِ مثل خورشیدِ تو را به غروب ماه تشبیه کرده‌ام. ایندی یایا قیش دئییرم سابق قیشا ، یای دئمیشم اکنون به تابستان، زمستان می‌گویم اما پیش از این به زمستان، تابستان می‌گفتم. گاه توییوی یاده سالیب من دلی ، نای نای دئمیشم گاه عروسی‌ات را به یاد می‌آورم و مانند یک دیوانه، آوای شادی سر می‌دهم. سونرا گئنه یاسه باتیب آغلاری های های دئمیشم سپس باز به سوگ نشسته های های گریسته‌ام. اتک دولی دریا کیمی گؤز یاشیما، چای دئمیشم دامن مانند دریا پر است. به اشکم رود گفته‌ام. عمره سورن من قره گون آخ دئمیشم ، وای دئمیشم در همه عمر منِ سیه‌روز آخ و وای گفته‌ام. ۲۷ شهریور روز بزرگداشت استاد محمدحسین شهریار و روز شعر و ادب فارسی
205
12
没有文字...
107
13
من هیچ‌وقت نگفتم از آدم‌ها بدم می‌آید، چون آدمی که از آدم‌ها بدش می‌آید دست‌کم تکلیفش با خودش روشن است؛ سلام نمی‌کند، جواب نمی‌دهد، در مهمانی‌ها کنار پنجره می‌ایستد و به رفت‌وآمد ماشین‌ها نگاه می‌کند، شاید هم یک گربه نگه می‌دارد که بتواند بگوید «من حیوانات را بیشتر از انسان‌ها دوست دارم» و همه هم سر تکان بدهند، انگار این جمله را داستایفسکی در بستر مرگ گفته باشد. نه، من این‌طور نیستم. من می‌توانم با تو بخوابم، اگر بخواهم. می‌توانم عاشقت کنم. می‌توانم طوری به حرف‌هایت گوش بدهم که بعداً قسم بخوری هیچ‌کس تا آن روز تو را این‌طور نفهمیده بود. می‌توانم روز تولدت را یادم بماند، قهوه‌ات را بدون پرسیدن سفارش بدهم، حتی آن مزخرفی را که اسمش را «فیلم مورد علاقه‌ام» گذاشته‌ای دو بار ببینم و بار دوم هم بگویم پایانش را دوست داشتم. مشکل اینجاست که نمی‌خواهم. این «نمی‌خواهم» را نباید با «نمی‌توانم» اشتباه گرفت. نمی‌توانم برای آدم‌های بی‌عرضه است؛ برای کسانی که نامه را می‌نویسند و نمی‌فرستند، شماره را می‌گیرند و قطع می‌کنند، پشت در خانه‌ی کسی می‌ایستند و سه بار زنگ می‌زنند و هر سه بار امیدوارند کسی خانه نباشد. من می‌توانم. همیشه توانسته‌ام. فقط هر بار که کسی نزدیک می‌شود، چیزی در من شروع به شمردن می‌کند: دندان‌هایش چندتاست، چند بار امروز دروغ گفته، چند بار به ساعت نگاه کرده، چند نفر را قبل از من دوست داشته، چند نفر را بعد از من دوست خواهد داشت، چند سال طول می‌کشد تا از دیدنش خسته شوم. عجیب اینجاست که جواب هیچ‌کدام از این سؤال‌ها برایم مهم نیست؛ من فقط سؤال می‌سازم تا مجبور نباشم جواب اصلی را بدهم. مثلاً اینکه چرا وقتی کسی دستم را می‌گیرد، دلم می‌خواهد دستم را پس بکشم. نه به خاطر او؛ این قسمت را خوب گوش کن، به خاطر خودم. انگار لمس آدم‌ها چیزی را از زیر پوست دستم بیرون می‌کشد که ترجیح می‌دهم همان‌جا بماند. روغن. بله، روغن. نمی‌دانم چرا روغن. بعضی کلمات بی‌دلیل به آدم می‌چسبند، مثل کمد، پله، زرد، سه‌شنبه. من از سه‌شنبه‌ها هم بدم می‌آید، ولی این را نباید جدی گرفت. روغن از لای انگشت رد می‌شود؛ هرقدر محکم‌تر مشت کنی، بیشتر. شاید آدم‌ها هم همین‌طورند. هرچه بیشتر بخواهی نگه‌شان داری، بیشتر چیزی از خودت را با خودشان می‌برند. برای همین من هیچ‌کس را نگه نمی‌دارم. و آن‌ها، طبق معمول، اسمش را می‌گذارند غرور. بعضی‌ها می‌گویند ترس. یکی گفت افسردگی. یک نفر هم، که ظاهراً خیلی کتاب خوانده بود، گفت: «تو از صمیمیت می‌ترسی.» خنده‌ام گرفت. صمیمیت؟ نه. من از صمیمیت نمی‌ترسم. من فقط از این بدم می‌آید که یک نفر خیال کند مرا شناخته است. شاید همین باشد. شاید تمام سوءتفاهم همین‌جا اتفاق می‌افتد؛ آن‌ها فکر می‌کنند چون می‌توانم دوستشان داشته باشم، پس حتماً می‌خواهم، و من فکر می‌کنم چون نمی‌خواهم، پس لابد دوستشان ندارم. اما هیچ‌کدام درست نیست. من می‌توانم کسی را بخواهم و نخواهمش. می‌توانم ببینم که زیباست و دلم نخواهد دست به او بزنم. می‌توانم بفهمم که خوب است و باز هم نخواهم که خوب بودنش سهمی از زندگی من داشته باشد. و این، برخلاف چیزی که همه فکر می‌کنند، بی‌رحمی نیست. بی‌رحمی احتیاج به قصد دارد. من فقط دستم را باز می‌کنم و می‌بینم چیزی از میان انگشت‌هایم چکیده است. باز همان روغن لعنتی. و باز هم نمی‌دانم مال من بوده یا مال آدمی که همین چند دقیقه پیش، با اطمینان کامل، فکر می‌کرد من دستش را گرفته‌ام. 6 meters underground
99
14
Joseph.mp3
53
15
ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم وای بر خضر که زندانی عمر ابدست صائب
100
16
صحبت کنیم؟ @Unemployed_archeologistbot
24
17
Mike.
Mike.
150
18
چه جالب
145
19
روز پسره؟
137
20
اینجا جوین شو فولدر بزنم جذب+۲۵۰بگیری. تبلیغات از اینجا
93