Opia-
前往频道在 Telegram
«غرق در رویای خویش🧌🍸.» -فکرهایی که جایی جز اینجا جا نمیشوند. حرف زدن با من؟ t.me/HidenChat_Bot?start=6671989494
显示更多未指定国家未指定类别
2 859
订阅者
-1124 小时
-407 天
+14630 天
帖子存档
2 859
الان مثلا من بیکارترین آدمم الان ولی بازم دارم مقاومت میکنم دربرابر خواب،چرا؟چون قطعا مرض دارم.
2 859
Repost from N/a
ای اهالی سرزمین خاموشی،
مرگ مگر چیزی غیر از لحظات خفقان آدمی در غمهایش نیست؟
مگر نه آنگاه که اندوه، آهستهآهسته در رگهای آدمی رسوخ میکند و هر تپش قلب را به اعترافی ناگفته بدل میسازد، چیزی درون او پیش از آنکه خاک را بشناسد، به خاموشی میگراید؟ چه بسیار آدمیانی که هنوز در کوچههای شهر راه میروند، هنوز به پنجرهها سلام میکنند، هنوز نام خویش را بر زبان میآورند، اما سالهاست که درونشان، چراغی، بیآنکه کسی ببیند، خاموش شده است. شما را چه شد، ای ساکنان آن سوی سکوت، که اینچنین با اندوه خو گرفتهاید؟ چه کسی نخستین سنگ را در چاهِ قلبتان انداخت و بعد، صدای افتادنش را زندگی نامید؟ و انسان از همان روزی پیر میشود که دیگر از دردهایش شگفتزده نمیشود. از همان لحظهای که رنج، به جای آنکه مهمانی ناخوانده باشد، صاحبخانه میشود و آدمی برای حفظ سقف پوسیدهٔ خویش، به دیوارهای نمکشیدهاش دل میبندد. و چه مضحک است این میل غریب ما به ادامه دادن.. گویی در انتهای هر شب، زندگی صبحی به ما بدهکار است. ما بر لبهٔ تاریکی میایستیم و به مشتی خاطره چنگ میزنیم، نه از آن رو که خاطره نجاتمان میدهد، بلکه چون دست خالی، حتی برای افتادن نیز بیش از اندازه تنهاست. اما شما، ای اهالی سرزمین خاموشی، آیا هرگز از خود پرسیدهاید چرا سکوت چنین صدای بلندی دارد؟ چرا بعضی شبها، هیچ فریادی شنیده نمیشود و بااینحال، تمام اتاق از فریاد پر است؟ 'سکوت، زبانِ زخمهاییست که آنقدر قدیمیاند که دیگر حوصلهٔ سخن گفتن ندارند.' و شاید تمام تراژدی انسان همین باشد: ما در جهان، به دنبال معنایی میگردیم که هیچ قولی برای معنادار بودن نداده است. آسمان، بیاعتنا بر فراز ما ایستاده. زمین، نام مردگان را بیهیچ پرسشی در خود فرو میبرد و زمان، بیآنکه حتی سر برگرداند، از روی تمام ما عبور میکند. بااینهمه، هنوز کسی در تاریکی پنجرهای را باز میکند، تا طلوع امید را ببیند. هنوز دستی، لرزان و خسته، پرده را کنار میزند و به آسمانی نگاه میکند که شاید هیچ پاسخی برای او ندارد. شاید همین نگاهِ بیپاسخ، سرسختترین شکلِ امید باشد. نه امید به اینکه جهان روزی مهربان خواهد شد، بلکه امیدی کوچک و لجوج به اینکه، با وجود تمام بیرحمیِ جهان، هنوز چیزی در ما هست که نمیخواهد خاموش شود. پس منتظر طلوع میماند. اگر روزی دوباره مرا در سرزمین خاموشی دیدید، نامم را صدا نزنید. فقط اندکی سکوت کنید. شاید در آن سکوت، صدای قدمهای انسانی را شنیدید که تمام عمر میان مرگ و زندگی سرگردان بود و سرانجام فهمید که گاهی زنده ماندن، نه پیروزی بر تاریکی، که تنها امتناعِ آرامِ یک شعله از پذیرفتنِ باد است. و من هنوز، در انتهای این شب، به همان شعله نگاه میکنم. نه چون میدانم صبح خواهد آمد، بلکه چون هنوز نمیدانم چرا باید چراغ را خاموش کنم. عَین.
2 859
حرفات منطقین،کاش منطق رو بپذیرم
مشکل اینجاست من میدونم باید این رو بپذیرم ولی نمیتونم بپذیرمش،فقط یه جایی باید قشنگ بفهممش
2 859
Repost from N/a
ای اهالی سرزمین خاموشی،
مرگ مگر چیزی غیر از لحظات خفقان آدمی در غمهایش نیست؟
مگر نه آنگاه که اندوه، آهستهآهسته در رگهای آدمی رسوخ میکند و هر تپش قلب را به اعترافی ناگفته بدل میسازد، چیزی درون او پیش از آنکه خاک را بشناسد، به خاموشی میگراید؟ چه بسیار آدمیانی که هنوز در کوچههای شهر راه میروند، هنوز به پنجرهها سلام میکنند، هنوز نام خویش را بر زبان میآورند، اما سالهاست که درونشان، چراغی، بیآنکه کسی ببیند، خاموش شده است. شما را چه شد، ای ساکنان آن سوی سکوت، که اینچنین با اندوه خو گرفتهاید؟ چه کسی نخستین سنگ را در چاهِ قلبتان انداخت و بعد، صدای افتادنش را زندگی نامید؟ و انسان از همان روزی پیر میشود که دیگر از دردهایش شگفتزده نمیشود. از همان لحظهای که رنج، به جای آنکه مهمانی ناخوانده باشد، صاحبخانه میشود و آدمی برای حفظ سقف پوسیدهٔ خویش، به دیوارهای نمکشیدهاش دل میبندد. و چه مضحک است این میل غریب ما به ادامه دادن.. گویی در انتهای هر شب، زندگی صبحی به ما بدهکار است. ما بر لبهٔ تاریکی میایستیم و به مشتی خاطره چنگ میزنیم، نه از آن رو که خاطره نجاتمان میدهد، بلکه چون دست خالی، حتی برای افتادن نیز بیش از اندازه تنهاست. اما شما، ای اهالی سرزمین خاموشی، آیا هرگز از خود پرسیدهاید چرا سکوت چنین صدای بلندی دارد؟ چرا بعضی شبها، هیچ فریادی شنیده نمیشود و بااینحال، تمام اتاق از فریاد پر است؟ 'سکوت، زبانِ زخمهاییست که آنقدر قدیمیاند که دیگر حوصلهٔ سخن گفتن ندارند.' و شاید تمام تراژدی انسان همین باشد: ما در جهان، به دنبال معنایی میگردیم که هیچ قولی برای معنادار بودن نداده است. آسمان، بیاعتنا بر فراز ما ایستاده. زمین، نام مردگان را بیهیچ پرسشی در خود فرو میبرد و زمان، بیآنکه حتی سر برگرداند، از روی تمام ما عبور میکند. بااینهمه، هنوز کسی در تاریکی پنجرهای را باز میکند، تا طلوع امید را ببیند. هنوز دستی، لرزان و خسته، پرده را کنار میزند و به آسمانی نگاه میکند که شاید هیچ پاسخی برای او ندارد. شاید همین نگاهِ بیپاسخ، سرسختترین شکلِ امید باشد. نه امید به اینکه جهان روزی مهربان خواهد شد، بلکه امیدی کوچک و لجوج به اینکه، با وجود تمام بیرحمیِ جهان، هنوز چیزی در ما هست که نمیخواهد خاموش شود. پس منتظر طلوع میماند. اگر روزی دوباره مرا در سرزمین خاموشی دیدید، نامم را صدا نزنید. فقط اندکی سکوت کنید. شاید در آن سکوت، صدای قدمهای انسانی را شنیدید که تمام عمر میان مرگ و زندگی سرگردان بود و سرانجام فهمید که گاهی زنده ماندن، نه پیروزی بر تاریکی، که تنها امتناعِ آرامِ یک شعله از پذیرفتنِ باد است. و من هنوز، در انتهای این شب، به همان شعله نگاه میکنم. نه چون میدانم صبح خواهد آمد، بلکه چون هنوز نمیدانم چرا باید چراغ را خاموش کنم. عَین.
