قصهگویِ ویندریا.
前往频道在 Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
显示更多未指定国家未指定类别
320
订阅者
-224 小时
-77 天
-1630 天
帖子存档
در انتهای دنج ترین کوچه پاییزی، نانوایی کوچکی وجود داشت که روی تابلو چوبی اش تنها دو کلمه نوشته شده بود: رول دارچینی.
مردم آنجا نه برای خرید نان، بلکه برای بردن تکهای از آرامش به آنجا میآمدند.
هربار که در آن باز میشد، عطر دارچین در کوچه میپیچید و انگار غم آدم ها، برای چند دقیقه راه خانه را گم میکرد.
می گفتند هر رول دارچینی در آن نانوایی، با اندکی مهربانی و کمی نور پخته شده بود.
همه چیز از روزی شروع شد که دختری تصمیم گرفت جهان خودش را خلق کند، زیرا دنیای واقعی بیش از حد غمگین بود.
پس قلمی برداشت، چشمانش را بست، و جهانی تازه آفرید.
سرزمینی به نام bom of art.
جهانی که در آن، رنگها حرف میزدند، گلها آواز میخواندند، و غم، راه ورود نداشت.
او آخرین پریِ دنیا بود.
میگویند بال هایش را سال ها پیش گم کرده بود.
اما هنوزهم هر عصر، کنار پنجره مینشست و با گربهای که عاشق نوشیدن چای بود، غروب را تماشا میکرد.
مردم خیال میکردند جادو با رفتنِ بالا هایش تمام شده است..
غافل از آنکه بعضی معجزه ها، نه در پرواز، بلکه در آرامشی پنهان درمیان یک فنجان چای و یک دوست قدیمی پیدا میشود.
و از آن روز به بعد مردم اورا Last fairy نامیدند.
میگویند روزی انسانها هم بال داشتند.
نه روی شانههایشان... بلکه در دلشان.
اما با هر ترسی که پذیرفتند، یکی از پرهای آن بالها را از دست دادند.
تنها کسانی که هنوز رؤیاهایشان را رها نکرده بودند، راه سرزمینی را پیدا میکردند که نامش Parvaz بود.
بچه ها شروع کردم، چون همه رو خودم مینویسم شاید یک کوچولووو طول بکشه
اما همه رو میزارم:)🤝
او شیفتهی بوی زمستان بود.
همان لحظهای که نخستین دانههای برف، آرام در آغوش باد به رقص درمیآمدند و جهان، برای چند دقیقه، رنگ سکوت میگرفت.
او نیز خود را همچون دانهای برف، به آغوش باد میسپرد و با هر نسیم، آرام در کنار سپیدیِ برفها میرقصید.
او نام این رقص را Feixue گذاشته بود، نامی به لطافت برف و به آزادیِ باد.
او میدانست این رقص، تنها چند لحظه دوام خواهد داشت؛ اما این زیبایی، درست در همین کوتاه بودنش بود.
آن شهر، تنها شهری بود که در دل جنگلی بارانی آرمیده بود.
شبهایش، آسمانی داشت که از ستارههای خندان سرریز میشد؛ آنقدر نزدیک که گویی اگر دستت را دراز میکردی، میتوانستی یکی را لمس کنی.
در آن شهر، دخترکی زندگی میکرد که باور داشت هر ستاره، داستانی برای گفتن دارد.
او هر شب، ساعتها به آسمان خیره میشد و برای هر ستاره، قصهای در ذهنش میساخت.
اما هیچگاه شبی به زیبایی آن شب ندیده بود.
شبی که آسمان، بیش از همیشه میدرخشید.
و دخترک، آن شب را Notte Stellata نامید.
در دنج ترین گوشه دنیا، دخترکی زندگی میکرد.
او شبیه دوستانش نبود؛ درحالی که دیگران به دنبال اتفاقات بزرگ بودند، او زیبایی را در کوچک ترین لحظهها پیدا میکرد.
در میان تمام دفترهایش،
دفتری داشت به اسم a little death.
دخترک هر شب اتفاقات روزش را در دفتر کوچک مینوشت، نه اتفاقات بزرگ؛ چیزهای ساده مثلِ یک آهنگ که دیگر مثل قبل دوستش ندارد، یک دوستی که کمرنگ شده، یک عادت قدیمی که کنار گذاشته..
اما او میدانست؛ هرچیزی که در زندگی تمام شود، جایی برای شروع چیزی تازه باز میکند.
بچههایی که بعد از خط خوردن چالش پیامو فور کردن
چون تعداد بالاست فکر نمیکنم بتونم برای شماهم بنویسم، اما اگر میتونید صبوری کنید مشکلی نیست:)🤝
بازم ببخشیدا..
بچههایی که بعد از خط خوردن چالش پیامو فور کردن
چون تعداد بالاست فکر نمیکنم بتونم برای شماهم بنویسم، اما اگر میتونید صبوری کنید مشکلی نیست:)🤝
بازم ببخشیدا..
سالها پیش، در سرزمینی پوشیده از برف، جایی میان کوههای بلند و آسمانهای خاکستری، قصری از سنگهای سفید وجود داشت.
قصری که دیوارهایش شاهد رازهای بسیاری بودند
در آن قصر، زنی زندگی میکرد که مردم او را دوشس سرزمینهای شمالی مینامیدند.
مردم سرزمینهای دور، داستانهای زیادی دربارهی او میگفتند؛ بعضی او را بانویی مهربان میدانستند و بعضی دیگر، زنی سرد همچون برفهای شمال.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن چشمان آرام، چه داستانی پنهان شده است.
در گوشه و کنار این دنیا، درست زیر سایهی درختی پیر، دریاچهای زلال وجود داشت.
جایی که قوها، بیآنکه هراسی داشته باشند، آزادانه بر روی آب میرقصیدند و صدای آرام بالهایشان با آواز باد درهم میآمیخت.
اما در میان آن همه سفیدی و آرامش، دخترکی با موهای رها ایستاده بود و به آنها مینگریست.
ساعتها میتوانست رفتوآمدشان را تماشا کند؛ گویی چیزی در پرواز آنها وجود داشت که او سالها به دنبالش میگشت.
او مجذوب پرواز قوها بود، شاید نه به خاطر بالهای سفیدشان، بلکه به خاطر آزادیای که در هر حرکتشان پنهان بود.
او در محلهای به نام Chaos زندگی میکرد.
جایی که زندگی، فارغ از هر نظم و قانونِ از پیش تعیینشدهای جریان داشت؛ اما عجیب آنکه همین بینظمی، زیباترین بخش آنجا بود.
محلهای که هر کسی جرعت زندگی در آن را نداشت؛ زیرا آدمهایش از متفاوت بودن نمیترسیدند.
آنها نقاب نمیزدند، نقش بازی نمیکردند و از آنچه واقعاً بودند، خجالت نمیکشیدند.
در عمیقترین حفرهی ماه، ستارهای زندگی میکرد.
ستارهای که برخلاف دیگران، شیفتهی رنگها و هنر بود؛ چیزی که او را از تمام ستارگان آسمان جدا میکرد.
او نام خانهی کوچک خود را Moon Art گذاشته بود؛ جایی پنهان میان تاریکی و سکوت، که سالها شاهد عشق بیپایانش به هنر بود... و تنها ماه بود که هر شب، تماشاگر خلق شدن رویاهایش میشد.
در گوشهای از جهان، گهوارهای وجود داشت که به جای خواب، رؤیاها را در آغوش میگرفت.
هر شب، آدمهایی که از روزهای سخت خسته بودند، دور آن جمع میشدند.
یکی نقاشی میکشید، یکی قصه میگفت، و دیگری فقط لبخند میزد.
مردم آنجا را گهواره لالایی مینامیدند.
چون حتی غمها هم، میان آن همه رنگ و دوستی، آرام آرام به خواب میرفتند.
