قصهگویِ ویندریا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
310
Obunachilar
-424 soatlar
-257 kun
+3330 kun
Postlar arxiv
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی
شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
_سیمین بهبهانی_
آن شب چه شبی بود، قطرات درشت باران بیملاحظه خود را بر شیشه ها میکوبیدند، چنان که گویی آسمان چیزی برای سوگواری داشت.
خانم مارگارت، با نگاهی مملو از دلتنگی نامه را بست و بر لبه میز چوبی گذاشت.
چشمانش گویی چون آسمان، هوای باریدن کرده بود.
حتی شومینه هم دیگر نمیتوانست کمی از سرمای آن شب را کم کند، آتش با نوری کم سو، بر دیوار سنگی سایه انداخته و برای خاموش نشدن تقلا میکرد.
مارگارت بی صدا اشک ریخت، و با اندوهی که قلبش را چون گلی پژمرده کرده بود، از کنار پنجره دور شد.
باهر گامی که برمیداشت، رد کفش هایش بر کفپوش چوبی چون نالهای سوزناک درخانه میپیچید..
گویی آن شب، همه چیز دست به دست هم داده بود تا او درغم غرق شود.
#خطوط_بیهوا
«تجسمِ یک رؤیا»
ای عَزیزترینم... هَر شب، دَر سکوتی لبریز از نامِ تو، چشمهایم را بَرهم میفشارم وَ رؤیایی را به تصویر میکشم؛ رؤیایی که دَر عمیقترین جایِ قَلبم، مَرا زنده نگه داشته است. تو؛ هَمان رؤیایی که هَر شب در پناهِ نامت جان میگیرد. رؤیایی که تو تجسمِ آنی. وَ من دِلگیر از آنکه این تَنها یک رؤیاست. اما عَزیزترینم.. حتی رؤیای تو، قلبِ مَرا به تپش میاندازد. وَ من قَسم میخورم، دَر گوشهای از این شبهای بلند، به آمَدنت ایمان دارم؛ به روزی که دیگر میانِ من و تو نه رؤیا فاصله باشد، نه دلتنگی، وَ نه سکوت. #سرود_نگاشتم
بچه های جدید خیلی خوش اومدید:)💝
اجازه بدید یه توضیح کوچولو بهتون بدم..
من دارم یه داستان فانتزی–ماجراجویی مینویسم، با یکم چاشنی از عشق، به همراه هیجان و مبارزه! 🥸⚔️
اگه به داستانهای فانتزی علاقه داری، از دستش نده. تازه پارتگذاری رو شروع کردم و این پارت اول و اینم پارت دوم داستان، همراه با خلاصه میتونید بخونین:)))🤝
خوشحال میشم اگه بخونیش و حتماً نظرت رو باهام به اشتراک بذاری.✨🤍
یکم که داستان جلوتر بره
قصد دارم عکس از کرکترها بزارم تا بهتر بتونید تصورشون کنید:)✨
نظرتون؟؟🤝
خب دوستان، لطفا ری اکت فراموش نکنید و حتماااااا نظرتونو اژ طریق ناشناس بهم بگید:)))✨
[این بنده خدا به کمی انرژی نیاز داره*]
#میراث_سایهها
#P_2
خلاصه داستان:
وقتی جهان در دل طوفانی ویرانگر میسوزد، تنها امید رهایی، نابودی نیرویی پلید است که همهچیز را در خود میبلعد. در میانهی خون و خیانت، جایی که قدرت، بر سرنوشت انسانها سایه انداخته، الههی مرگ از اعماق تاریکی برمیخیزد.من اینجام برای شنیدن نظرت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
خب؛
اگه پارت اول رو فراموش کردید، بزارید خیلی کوتاه مرورش کنیم:))🤝
تو قسمت قبل دیدیم که زاروک بعد از یک سال جستوجو، بالاخره رد دوست قدیمیش رو پیدا کرد. مردی که حالا به هدف اصلی نفرت و کینهی اون تبدیل شده بود.
اما پیدا کردن دوست قدیمیش فقط آغاز ماجراست؛ حالا باید ببینیم زاروک با نفرتی که یک سال تمام در دلش انباشته کرده، چیکار میکنه..
این کتاب منو غمگین میکنه...
اما در کنار اون اندوه، یه جور لذت و جذابیت هم هست.
اندوهی که مدام مجبورم میکنه ادامه داستان رو بخونم.
نمیدونم؛ شاید منتظرم که بالاخره صفحه بعدی داستان، کمی از اون غم کم بشه...
باید اعتراف کنم من گیر شخصیتی به اسم مارکوس افتادم.
ناراحتی من انگار از اندوه اونه که سرچشمه میگیره.
جالبه که کتاب اصلاً ژانر غمگینی نداره، نه!
اما شخصیت اصلی داره توی باتلاقی از غم دستوپا میزنه و من بیش از حد باهاش ارتباط گرفتم.
شاید فقط حس من نسبت به این شاهکار اینطوری باشه.
اما به هر حال، من با تمام وجود عاشقشم:))
زاپاس چنلو تو "بله" داشته باشید
اگه قطع شدیم همو گم نکنیم یه وقت..
https://ble.ir/ba_ghalam
مارکوس عزیزم، اگر میتونستم از کتاب میکشیدمت بیرون تا از این حجم اندوه نجاتت بدم:)))
