«پایا، Paya»
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
330
订阅者
-124 小时
-27 天
+1030 天
帖子存档
330
Repost from ʟ ɪ ʟ ɪ ᴜ ᴍ
بعد از اين از تو دیگر هيچ نخواهم
نه درودى، نه پیامی، نه نشانى
رهِ خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه ديگر تو نه آنى، تو نه آنى
فروغ فرخزاد
330
Repost from N/a
پیام میدهند، جواب که دادی چت را دلیت میکنند…
حقیقتاً فازتان چیست، ای مردم مرموز؟ :)
330
Napiszę do niego i już więcej nie będę pisać wiadomości.معنیاش پیش خودم باشد و خودم بفهمم کافیست
330
بشنو ازنی چون حکایت می کند #ناشناس #nashenas #persian #rumi #rumisbeautydiary #مولانا #مولوی #پارسی
🍭 Download by RegaYouTube
330
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند کز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش من به هر جمعیّتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظّن خود شد یار من از درون من نجُست اسرار من سرِّ من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست آتش است این بانگِ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر میْ فتاد نی حریف هر که از یاری بُرید پردههااَش پردههای ما درید همچو نی زهری و تَریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیثِ راهِ پُر خون میکند قصّههای عشقِ مجنون میکند محرم این هوش جُز بیهوش نیست مر زبان را مُشتری جز گوش نیست در غمِ ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حالِ پُخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسّلام بندْ بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمتِ یک روزهای کوزهٔ چشم حریصان پُر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیبِ جمله علّتهای ما ای دوای نَخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشقْ جانِ طور آمد عاشقا! طور مست و "خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا" با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی همچو نی من گفتنیها گفتمی هر که او از همزبانی شد جدا بیزبان شد گرچه دارد صد نوا چون که گُل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت جمله معشوق است و عاشق پَردهای زنده معشوق است و عاشق مردهای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نورِ یارم پیش و پس عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غمّاز نبود چون بود آینهت دانی چرا غمّاز نیست زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست #مولانا
330
In Kist - 300 Show - Sohrab Pournazeri I این کیست - کنسرت نمایش سیصد - سهراب پورناظری
🍭 Download by RegaYouTube
330
امروز صبح ساعت های پنج بجه بیدار شدم و تقریباً یک ساعت بیشتر صفحه موبایل را بالا و پایان کردم.
اصلا نه خواب می آمد و نه حوصله بلند شدن از خواب را.
بعدش دیدم همو آدم که زود دل بسته بودم و گفته بود هم می روم مره بلاک کرده بود و صبح برایم پیام گذاشته بود.
اول گفتم باز نمی کنم، ولی چند دقیقه بعد بازش کردم خیلی کوشش کردم عصبانیت/ غضبانیت خود را نشان بدهم ولی هر چه بود بزرگتر از من بود و نتوانستم و خواستم خود را کنترل کنم و توانستم هم.
با اندک صحبتی مشکل که فکر می کردم شاید من اشتباهی کرده باشم نه آنطور نبود و رفع شد؛ ولی من یک عادت بدی که دارم اینست و همین اشتباه من است «مه به آدم ها زود دل می بندم» هر چقدر هم کوشش کنم و بگویم کوثر دل نبند، دل حرف من را گوش نمی کند و دل می بندد.
بعد برایش گفتم« آقای فلانی پس منم باید تا بیگاه آفلاین باشم، وگرنه مشتری ها تماس گرفته و زنگ زده دیوانه ام می کنند»
خندید و گفت «درست است»
بعدش شرح مثنوی را گوش دادم و در حال انجام کار بودم که هی خوابم می آمد، هی خوابم می آمد، ۲۳ قطار گردنبند را گل کلانش را کار کردم و همزمان هم شرح مثنوی را یک قسمت شنیدم، هم برنامهی توریست که از پولند آمده بود بنام لوکاس را در یوتیوب دیدم و بعدش ادامه کار را به خواهرم سپردم تا تمام کند گردنبند را. خودم رفتم خوابیدن نیم ساعتی خوابیدم و بعدش بیدار شدم.
فلسفه و درگیری ذهنی ام از همین نیمه خواب، نیمه بیداری شروع شد که مادرم پرسید در نخست «تو نماز نمی خوانی»
باز آمد گفت « چقدر به موبایل چسپیدی، می گیرم به دیوار می زنم»
در حالیکه من موبایل را هفت یا هشت ساعت کامل دست نزده بودم فقط شنیدنی ها بود که می شنیدم راجع به درس «مثنوی و معنوی/ استاد عبدالکریم سروش» که شرح نموده و جزء از درس های بنده است وگرنه نمی توانم بدون هیچ درک از مثنوی و نخواندن و ننوشتن هیچ موضوعی برخیزم و بروم نزد استادمان.
خوب فلسفه و درگیری ذهنی خود را بگویم که وقتی مادرم گفت نماز نمی خوانی.
خجالت کشیدم چی قسم رو به قبله روبه روی خدا بی ایستم و نماز بخوانم من که یک سال بیشتر می شود قرآن را به دست نگرفتهام، سوره ها از حافظه ام پاک شده روانست، اذکار و دعا های مهم، احادیث که در کل پاک شده است و حتی اسامی پیامبر مان که معنی هایش را می دانستم از ذهن پاک شده است.
از جهل و نادانی خود رنج می بردم ورنج می برم و از یکسو کار زیاد و وقت نداشتن برای دروس خود.
چند روزیست که حتی کتاب های و نوشته های را که باید آغاز می کردم و یک تعداد نیمه باقی ماندهاند را می خواهم دست کاری کنم و ادامه بدهم یا آغاز کنم ولی از کار زیاد و خستهگی نمی توانم و می خوابم.
*نکته دل بستن های عاشقانه نه، آدم به آدم های عادی هم دل می بندد چون خوب هستن.
330
همین یک تعداد نمی خوابند و بیدار می ماند چی قسم روز را به شب و شب را به روز می رسانند قدرت شان قابل قدر است.
😶
330
Repost from N/a
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولاید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است
#حامد_عسکری
