امیر نوشت :)
前往频道在 Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
显示更多伊朗141 480未指定类别
270
订阅者
+124 小时
+27 天
+730 天
帖子存档
270
ذوق!
یک سکانس از سریال «داریوش» هست که خیلی درگیرم کرد. هادی حجازی برای نوهاش PES5 خریده. خانواده ضعیفی هستند و پسر بچه از شدت ذوق، توانایی کنترل خودش را ندارد.
یک حقیقت تلخ این وسط وجود دارد: اگر چیزی را وقتی ذوقش را داری داشته باشی، قشنگ است؛ وگرنه ممکن است بعداً دیگر هیچ ارزشی برایت نداشته باشد.
من یک زمانی برای داشتن کنسول بازی میمردم. عاشق این بودم که یک گوشی اندروید داشته باشم، اما شرایط زندگی و درس خواندن طوری بود که هیچوقت فراهم نشد.
وقتی دوره دانشجویی بالاخره یک لپتاپ گیمینگ خفن خریدم؛ چیزی که زمانی فقط در رویا آن را میدیدم، واقعیت تلخ این بود که شاید انگشتشمار با آن بازی کردم.
حتی به عشق نوجوانی بازی را دانلود کردم اما رغبت نکردم نصب کنم...
و درباره نسل جدید، به نظرم بخش تلختر همینجاست.
آدم وقتی مدت زیادی تنها زندگی میکند، کمکم برای تنهاییاش معماری میسازد. یاد میگیرد خودش تصمیم بگیرد، خودش بیرون برود، خودش ناراحت شود، خودش حال خودش را خوب کند. بعد از مدتی تنهایی دیگر «نبود یک شخص خاص» نیست؛ تبدیل میشود به یک سبک زندگی منظم و کمدردسر.
حضور یک آدم دیگر، حتی اگر آدم خوبی باشد، نظم این زندگی را به هم میزند. باید توضیح بدهی، منتظر بمانی، ملاحظه کنی، سازگار شوی، دعوا کنی، آشتی کنی، نگران شوی. و کسی که سختیهایش را به تنهایی پشت سر گذاشته و به قول یکی از رفقا به تنهایی عادت کرده دیگر حاضر نیست ریتم را به هم بزند...
خودش حال خودش را خوب میکند چه نیازی به نازکِشی دیگری دارد.
بعدها، حتی اگر آدم مناسبی هم بخواهد وارد زندگیاش شود، شاید دیگر آنقدرها احساس نیاز نکند که کسی را کنار خودش داشته باشد...
270
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را
#برنامهناشناسپلاس
270
علاج دلتنگی؟!
زیارت از تو غم است
و نا امید شدن
جهان مگر با غم
به ناامید شدن
امیدوار شود .
#برنامهناشناسپلاس
270
و پسرک چه ساده لوحانه به دنبال علاجی برای درد لاعلاج میگشت، بی آنکه بداند پایان این رنج، فرسودگی و بیحسی است...
#برنامهناشناسپلاس
270
سفر مگو، که دل از خود سفر نخواهد کرد
اگر منم که دلم بیتو سر نخواهد کرد
من و تو پنجرههای قطارِ در سفریم
سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد
خبرترین خبرِ روزگار، بیخبریست
خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد
#فاضل_نظری
270
Repost from امیر نوشت :)
قرمز!
اینکه صحبت عشق میشنوم و به زبان جاری میکنم هیچگاه خسته کننده نمیشود،
واقعا این چه افیونی است که نه خسته میشود نه کهنه میشود نه تمام نه حتی رنگ پریده
همیشه قرمزِ قرمز است!
شایدم زرشکی
روسری زرشکی، دورس زرشکی،پیرهن زرشکی، قاب زرشکی...
البته شاید اقتضای سِن است
به قول دکتر مروج دوران کَف بودن شما جوانها باعث میشود به خدا نزدیکتر شوید...
البته نمیدانم این چه نسخهای بود که دکتر برای ما پیچید تا به خدا نزدیکتر شویم خب نمیشد هم به معشوق رسید هم به خدا نزدیک شد :(
ولی خب یک متخصص اورولوژی از زاویه دید خود نسخه عشق میپیچد
یک جوان عاشق پیشه درمانده نیز از زاویه دید خودش
همین زاویه دیدهاست که عشق هیچگاه کهنه نمیشود...
270
فکر کنم ۷ ۸ ماهی از نگارش این داستان گذشته... امشب داشتم یادداشتهای گذشتهام رو میخوندم.
یادمه وقتی این رو نوشتم کلی فحش خوردم ولی خدایی دوباره خوندمش فشنگ نوشته بودم😄🤦♂
270
Repost from امیر نوشت :)
دورس زرشکی!
این روزها گویی طبع شاعرانهام تَه کشیده است، دست و دلم به قلم زدن نمیرود اگر هم برود قطره اشکی است، که دواتِ نوشتن غمِ رفتگان میشود...
گویی صدای گنجشکان اول صبح با غارغار کلاغان فرشته داس به دست فرق چندانی ندارد.
رنگین کمان رنگ باخته و حال عصر ۱۳ فروردینی را دارم که همگی به خارج شهر رفته اند و من خیس عرق تنها غروب ۱۳ فروردین با غارغار کلاغان نفس نفس زنان از خواب پریده ام...
چه میشود کرد...؟ زندگی است دیگر نمیتوانم زندگی را پاره کنم از داخلش خوشبختی بیرون بکشم...
برگردیم به ۵ ماه قبل وقتی رنگین کمان دنیایم رنگ گرفت و رنگ باخت...
درگیر تدارک مراسمی در دانشگاه بودیم و آنقدر سرمان شلوغ بود و آنقدر کارها به هم ریخته بود ذهن هرزه گردم را نمیدانستم از کجا جمع کنم، از آن طرف فردای مراسم امتحان مهمی داشتم که تقریباً چیزی نخوانده بودم،
آن روز صبح وقتی به قصد راست و ریست کردن شب پیرهن زرشکی کبریتی و شلوار جین مشکی ام را به هم خوراندم دستی هم به موهایم کشیدم در خواب هم نمیدیدم چه چیزی در انتظار ام است...!
شب رسید مهمان ها میآمدند صدای همهمه پیچیده در لابی پیچیده بود، بعضی کار ها هماهنگ نشده بود و من گیج کارها میانه راه یادم آمد باید مورد مهمی را با مجری هماهنگ کنم در حالی که دستانم تا زیر چانهام پُر از وسایل بود...
کف لابی سالن لیز است یک لحظه قدم برداشتم تا به خودم را خلاص کنم و به مجری برسم؛ پایم لیز خورد کمی خودم را کنترل کردم با دستانی که پر بود روی زانو رو به روی راه پله زمین خوردم!
سرم را که بالا آوردم دخترکی ظریف...
با چهره ترسیده با صورتی گرد و چشمانی زمردین،
نخ مویی قهوهای از زیر شال زرشکی رنگ اش لیز خورده بود و کنار چشمانش ریخته بود... و یقه پیرهنِ آبی آسمانیاش که روی یک دورس زرشکی خوشرنگی پوشیده بود بیرون زده بود...
سرم پایین انداختم و از خودم به خاطر نگاه خیره ام خجالت کشیدم... تا به خود آمدم نه دختری بود نه وسایلی نه زمردی و نه قلبی...
راستی گوشه دورس پیکسل ماتیلدا چسبانده بود :)
راستش را بخواهید آن لحظه از شدت کیوت بودن آن پیکسل لحظهای دلم غَنج رفت...
ناگهان دیدم از پشت سر فقط دارم به خاطر انجام نشد کارها فحش میخورم، نمیدانم خودم را چطور جمع کردم ولی هر طور بود جمع کردم مراسم را به پایان رساندم...
آن شب گذشت... به یاد آن چشمها روزگار میگذراندم لحظه لحظه آن را تداعی میکردم...
سر جلسه امتحان او بود، صدای گنجشک او بود، شعر فاضل او بود، شعر حافظ او بود، سینما او بود، تئاتر او بود، چطور او در لحظه لحظه یاد من زندگی میکرد آیا من هم ممکن است هنوز در یادش مانده باشم؟...
روزگار میگذشت
همه جا بود و هیچ جا نبود... و من ذره ذره در آتش عشقی در یک نگاه ذوب میشدم...
تا نیمه شبی از که فرط خستگی چشمان نیمه بازی داشتم
پیامی دریافت کردم
سلام وقتتون بخیر
شما آن پسری هستید که شب مراسم پیرهن زرشکی اش را با کاور گوشی ست کرده بود!
270
Repost from لباس شخصی 🇵🇸
دیروز سخنان آیتالله مکارم رو گوش میکردم
صوت کلاس درس ایشون بود
میفرمودند در فقه ما زندان فقط مال کسی است که اموالی دارد ولی نمیخواهد بدهی خود را بدهد
نه هرکسی که بدهی دارد!
ایشون میفرمودن این کار دستگاه قضا خلاف فقه است و آقایان باید بیایند و برای اصلاح حکم با علما مباحثه کنند.
حسین ابراهیمی
@Lebasshakhse
270
با موج، صخره گفت: همین هم غنیمت است
سیلیخور تو نیز که باشم غنیمت است
دست محبت تو اگر خیرخواه ماست
این زخم را چه داغ، چه مرهم غنیمت است
وقتی گذشته حسرت و آینده آرزوست
در تنگنای این دو عدم، دم غنیمت است
خون گریه کرد شیشۀ می، سر به دوش جام
یعنی زمان مستی ما، غم غنیمت است
هرکس به «کیمیای سعادت» رسید گفت
با دوست هر دقیقۀ عالم غنیمت است
القصه عیش هیچ شرابی مدام نیست
جز دوستی که خاطرهاش هم غنیمت است
#فاضل_نظری
270
من حبابی خسته از خویشم که با رؤیای مرگ
روز و شب در قاب ذهنم عکسِ سوزن میکشم
عصرها با قلبِ خود در کافه خلوت میکنم
او دمادم تیر و من یکریز بهمن میکشم
#سعید_فارس
