ch
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

前往频道在 Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

显示更多
伊朗141 234未指定类别
270
订阅者
-124 小时
无数据7 天
+330 天
帖子存档
فکر کنم ۷ ۸ ماهی از نگارش این داستان گذشته... امشب داشتم یادداشت‌های گذشته‌ام رو می‌خوندم. یادمه وقتی این رو نوشتم کلی فحش خوردم ولی خدایی دوباره خوندمش فشنگ نوشته بودم😄🤦‍♂

دورس زرشکی! این روزها گویی طبع شاعرانه‌ام تَه کشیده است، دست و دلم به قلم زدن نمی‌رود اگر هم برود قطره اشکی است، که دواتِ نوشتن غمِ رفتگان می‌شود... گویی صدای گنجشکان اول صبح با غارغار کلاغان فرشته داس به دست فرق چندانی ندارد. رنگین کمان رنگ باخته و حال عصر ۱۳ فروردینی را دارم که همگی به خارج شهر رفته اند و من خیس عرق تنها غروب ۱۳ فروردین با غارغار کلاغان نفس نفس زنان از خواب پریده ام... چه میشود کرد...؟ زندگی است دیگر نمی‌توانم زندگی را پاره کنم از داخلش خوشبختی بیرون بکشم... برگردیم به ۵ ماه قبل وقتی رنگین کمان دنیایم رنگ گرفت و رنگ باخت... درگیر تدارک مراسمی در دانشگاه بودیم و آنقدر سرمان شلوغ بود و آنقدر کارها به هم ریخته بود ذهن هرزه گردم را نمی‌دانستم از کجا جمع کنم، از آن طرف فردای مراسم امتحان مهمی داشتم که تقریباً چیزی نخوانده بودم، آن روز صبح وقتی به قصد راست و ریست کردن شب پیرهن زرشکی کبریتی و شلوار جین مشکی ام را به هم خوراندم دستی هم به موهایم کشیدم در خواب هم نمی‌دیدم چه چیزی در انتظار ام است...! شب رسید مهمان ها می‌آمدند صدای همهمه پیچیده در لابی پیچیده بود، بعضی کار ها هماهنگ نشده بود و من گیج کارها میانه راه یادم آمد باید مورد مهمی را با مجری هماهنگ کنم در حالی که دستانم تا زیر چانه‌ام پُر از وسایل بود... کف لابی سالن لیز است یک لحظه قدم برداشتم تا به خودم را خلاص کنم و به مجری برسم؛ پایم لیز خورد کمی خودم را کنترل کردم با دستانی که پر بود روی زانو رو به روی راه پله زمین خوردم! سرم را که بالا آوردم دخترکی ظریف... با چهره ترسیده با صورتی گرد و چشمانی زمردین، نخ مویی قهوه‌ای از زیر شال زرشکی رنگ اش لیز خورده بود و کنار چشمانش ریخته بود... و یقه پیرهنِ آبی آسمانی‌اش که روی یک دورس زرشکی خوش‌رنگی پوشیده بود بیرون زده بود... سرم پایین انداختم و از خودم به خاطر نگاه خیره ام خجالت کشیدم... تا به خود آمدم نه دختری بود نه وسایلی نه زمردی و نه قلبی... راستی گوشه دورس پیکسل ماتیلدا چسبانده بود :) راستش را بخواهید آن لحظه از شدت کیوت بودن آن پیکسل لحظه‌ای دلم غَنج رفت... ناگهان دیدم از پشت سر فقط دارم به خاطر انجام نشد کارها فحش میخورم، نمیدانم خودم را چطور جمع کردم ولی هر طور بود جمع کردم مراسم را به پایان رساندم... آن شب گذشت... به یاد آن چشم‌ها روزگار می‌گذراندم لحظه لحظه آن را تداعی میکردم... سر جلسه امتحان او بود، صدای گنجشک او بود، شعر فاضل او بود، شعر حافظ او بود، سینما او بود، تئاتر او بود، چطور او در لحظه لحظه یاد من زندگی می‌کرد آیا من هم ممکن است هنوز در یادش مانده باشم؟... روزگار میگذشت همه جا بود و هیچ جا نبود... و من ذره ذره در آتش عشقی در یک نگاه ذوب میشدم... تا نیمه شبی از که فرط خستگی چشمان نیمه بازی داشتم پیامی دریافت کردم سلام وقتتون بخیر شما آن پسری هستید که شب مراسم پیرهن زرشکی اش را با کاور گوشی ست کرده بود!

دیروز سخنان آیت‌الله مکارم رو گوش می‌کردم صوت کلاس درس ایشون بود میفرمودند در فقه ما زندان فقط مال کسی است که اموالی دارد ولی نمیخواهد بدهی خود را بدهد نه هرکسی که بدهی دارد! ایشون میفرمودن این کار دستگاه قضا خلاف فقه است و آقایان باید بیایند و برای اصلاح حکم با علما مباحثه کنند. حسین ابراهیمی @Lebasshakhse

با موج، صخره گفت: همین هم غنیمت است سیلی‌خور تو نیز که باشم غنیمت است دست محبت تو اگر خیرخواه ماست این زخم را چه داغ، چه مرهم غنیمت است وقتی گذشته حسرت و آینده آرزوست در تنگنای این دو عدم، دم غنیمت است خون گریه کرد شیشۀ می، سر به دوش جام یعنی زمان مستی ما، غم غنیمت است هرکس به «کیمیای سعادت» رسید گفت با دوست هر دقیقۀ عالم غنیمت است القصه عیش هیچ شرابی مدام نیست جز دوستی که خاطره‌اش هم غنیمت است #فاضل_نظری

من حبابی خسته از خویشم که با رؤیای مرگ روز و شب در قاب ذهنم عکسِ سوزن می‌کشم عصرها با قلبِ خود در کافه خلوت می‌کنم او دمادم تیر و من یک‌ریز بهمن می‌کشم #سعید_فارس

پیام‌ها رو پاک کنم؟

خب کافیه برای امروز.

احساس میکنم داری انکار درد می‌کنی...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

https://t.me/amirhussein_fardinpour/4454 پس هیچی را از دست ندادی میگن چطوری فهمیدی عاشقته میگن از چشم هاااا اونی که نفهمیده یا خر بود یا گاو یا نخواسته بفهمه که اون بحثش جداست‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

خیلی این چالشای یهویی تو دوست دارم دکتر انگار بعضیا که هیچوقت هیچ تریبونی ندارن حرف دلشونو بزنن اینجا بدون دغدغه حرفشونو میزنن و ذره ای بار حرف توی دلشون سبک میشه...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

لطفا آدم باشید :)

دخترا که هیچ گمونم پسرا هم خوششون میاد☺️‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

قیافه‌ات که میگه خیلیا عاشقتن خودتم قطعا تا الان عاشق شدی یه اشتراکاتی هم این وسط بوده دیگههه‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

https://t.me/amirhussein_fardinpour/4452 مگه فقط پسرا عمیق مینویسن یا تجربه میکنن این چه حرفیه متن رو هم جنسیتی کنین آفرین‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

قسمت دردناک ماجرا این بود که من نمیتونستم حسی که دارم رو بهش بگم، من برای گفتن دوست دارم فقط چشامو داشتم ولی اون هیچوقت به من نگاه نکرد... حتی وقتی داشتم برا آخرین بار از دور نگاهش میکردم‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

مگه غیر پسر هم اینجا هست😒

میشه بپرسم این نوشته ها بیشتر متعلق به دخترا هست یا پسرا؟ رنگ و بوی این نوشته ها خیلی عمیقه‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

« وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ. » خدا میگه اگه من بخوام به چیزی برسونمت، میرسونمت، کسی هم نمیتونه مانع‌ام بشه ینی خدا هم نخواست... ولی من به خاطر تو پیش خدا خیلی التماس کرده بودم😔‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

https://t.me/amirhussein_fardinpour/4448 بگم خوشبحالت ؟ حسودی کنم بهت مجازه؟ حقیقتا هیچ وقت نخواه عشق تجربه کنی عشق برای من شده این بیت هوشنگ ابتهاج خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است....‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌