سایهای رَوشن
前往频道在 Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
显示更多未指定国家未指定类别
261
订阅者
-224 小时
+77 天
+3230 天
帖子存档
Repost from [.Aviothic.]
"در ظاهر روی پاهایم ایستادهام، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم."
-فروغ•
برای دوست دیرینه و مهربانم، هرچند چند دقیقه قبل با او شببخیر کردم و میدانم که حالا خواب است، اما خواستم تشکری کنم. چون این زمستان یخ و سرد را همراهِ گپ زدن با او در پشت گوشی میگذرانم و او است که هر روز در این سرعت تیز عقربهها از من میپرسد: «خوبی؟» و این خیلی خوب است که یک نفر هر روز از تو بپرسد: «خوبی؟»
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولی
من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد
اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد
"من از آن روز که در بند توام" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
على صفرى
برای هیچکس فرقی ندارد
که پاهایت خسته و زخمیست
باید راه بروی، باید از زمستان سرد
توشهای غمگین و خستهات را به بهار برسانی.
عادت کردهام به شب، اگر بخواهم واضحتر بگویم، معتاد شب شدهام. شب برایم یادآور غمهاست، اما باز هم دچار شب بیداریام. تمام روز منتظر شب میمانم، منتظر سکوت آن. شب خوفناک است و نصف شب حتی خوفناکتر. اما آیا برای آدمی که درگیر شب است، و جنونی وار دلبستهاش اینها معنایی دارد؟
