ch
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

前往频道在 Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

显示更多
未指定国家未指定类别
266
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-330 天
帖子存档
Repost from N/a
ناراحت نباش عزیزم، همه‌ی ما بعد از کمی زندگی کردن خواهیم مُرد.

Repost from N/a
مادرم از آن زن‌هایی‌ست که می‌توان ساعت‌ها کنارش نشست؛ از آرایش و ناخن و مو و لباس و کتاب و در نهایت، از غم‌های جوانی حرف زد.

می‌خواهم که زنده بمانم!

+1
Paymana Badeh By Haider Salim.m4a5.01 MB

از فاصله‌ی دوری این عکس را گرفتم اما خیال می‌کنم شباهتی به هم دارند.
+2
از فاصله‌ی دوری این عکس را گرفتم اما خیال می‌کنم شباهتی به هم دارند.

یک سری دوستی‌ها محو می‌شوند اما از بین نمی‌روند.

sticker.webp0.04 KB

وقتی چند روز اینجا چیزی ننویسم، خیال می‌کنم جایی مهمان هستم.

دلم هم تنگ است و هم آسوده؛ هم خوشحالم و هم بویی از ناراحتی می‌دهم. هم می‌خواهم گریه کنم و هم دلم می‌خواهد بخندم. هم ناامیدم و هم امیدوار؛ هم دوام می‌آورم و هم دیگر تاب و تحمل ندارم. چشم‌هایم را می‌بندم و به فردا فکر می‌کنم؛ موجی در دلم از شادی می‌جوشد و از آن‌سو، در مردابی از اندوه غوطه می‌خورم. چه می‌دانم! دیگر احساس‌های آدمی گره‌های عجیبی دارد که نمی‌توانم سری از آن در بیاورم.

غم مانند پیراهنی است که دیگر از تن ما جدا نمی‌شود.

Repost from N/a
photo content
+1

باید کار کرد، اگر نگوییم از سر علاقه، دست‌کم از سر ناامیدی؛ زیرا از هر جهت که نگاه کنیم، کار کردن از وقت تلف کردن کم‌تر ملال‌آور است. شارل بودلر

زن بودن در افغانستان یعنی در محیطی پر‌ازدحام، هزار بار به خود بگویی: قوی باش!

آسمان سیاه پرده‌ای به‌روی ماه این همه کلاغ از کجا رسیده‌اند بر سپیده؟ آه! منصور اوجی

تابستان را دوست دارم؛ همان‌طور که بهار را، سرسبزی را، زندگی را، گرمی هوا و درخشش آفتاب روی پوست را. روزهای کشدار و شب‌هایی را که بوی گل‌ها خانه را پر می‌کند؛ ماه را، درخت‌ها را، طبیعت را، باران‌ها را و همه‌ی داشته‌های تابستان را. اما حالا می‌بینم این فصل کم‌کم بستر خود را جمع می‌کند و می‌رود. دلم برای پنجره‌های باز، برای چای نوشیدن در ظهرهای گرم، برای آهنگ گذاشتن در عصرها، برای عطر خوش تابستان، برای رقص یک برگ در باد و تمام روزهایی که گذشت، تنگ می‌شود. هرچند گلایه و شکوه بسیار کردم، اما حالا که به پایان این فصل رسیده‌ام، دلم همراهش یکجا پرپر می‌زند.خوشحالم که یک‌بار دیگر پروانه‌ها را دیدم، دوست‌های جدید و خوبی را شناختم، جاهای زیادی نرفتم اما همان چند جایی که رفتم هم در ذهنم می‌ماند و از به یاد آوردن این همه روز خرسندم. فاصله کمی تا خزان دارم؛ خزان را هم کوشش می‌کنم دوست داشته باشم. و کوشش می‌کنم با تمام فصل‌ها کنار بیایم. فعلاً برای رفتن تابستان ناراحتم و تا یک تابستان دیگر، نمی‌دانم سال بعد در این شب و روز چه‌کار می‌کنم. من از آن دسته آدم‌هایی هستم که بسیار خیال‌پردازند و امیدوارم سال بعد اینجا باشم و این نوشته را پیدا کنم. نمی‌دانم تابستان سال بعد چه چیزهایی به من داده یا از من گرفته است. تابستان سال قبل آدم خوشحالی بودم و امسال توانستم بفهمم چطور از خوشی‌های خود در برابر سختی‌های روزگار محافظت کنم؛ و همین.