fa
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

رفتن به کانال در Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
269
مشترکین
+124 ساعت
-37 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
همین چند دقیقه قبل از بیرون آمدم و اینکه در شام در بیرون در زیر سایه‌های درخت‌ها و روشنی بلند منزل‌ها قدم می‌زدم. -در کنار دلهره‌‌ای زود به خانه رسیدن- برایم زیبا و درخشان بود. و حالا که در خانه آمدم، به این فکر می‌کنم. در حسرت چه آرزوهای کوچکی هستیم. قدم زدن در شب، راه رفتن در زیر سایه‌ای درخت‌های بلند و فعلاً که می‌بینم، برایم ناراحت کننده است که آدم در حسرت چنین آرزو کوچکی باشد، یا چنین آرزوهای کوچکی خاطره‌ی بزرگ و پر نقشی در زندگی آدمی ثبت کند.

در تمام زندگی مثل یک مشت گره‌کرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در هم‌شکستن! گربه روی شیروانی داغ؛ تنسی ویلیامز

دلم می‌خواهد ساعت‌ها سرم را در بالشت فرو ببرم و گریه کنم. اما هیچ زمانی گریه کردن پناه من نبوده، هیچ زمانی چیزی را به من باز نگردانده و نتوانسته آرامم کند. به همین دلیل وقت‌های که ناراحتم، نمی‌توانم گریه کنم قلبم درد می‌کند و مچاله می‌شود. اما نمی‌توانم گریه کنم. خسته‌ام از بدبختی‌ها خسته‌ام از اینکه تاب آورده‌ام و نتوانستم رنجم را گریه کنم خسته‌‌ام، از اینکه نتوانستم در این جهان بزرگ پناهی برای رنجم پیدا کنم. و تنهایی بار چیزهایی را به دوش کشیدم، که فکر کردن به آنها تنم را به لرزه می‌آورد. و بعد هزار بار به مجبوری لعنت می‌فرستم. به اینکه دستم زیر سنگ زندگی بند است. و باید آرد شدن استخوان‌های خودرا در حاله‌ی از مه تماشا کنم.

به بدترین حالت ممکن از امروز متنفرم، به بدترین حالت ممکن امروز هر ثانیه قلبم ترک بر می‌دارد و هر ثانیه می‌شکند.

photo content

آرامش یعنی به حداقل رساندن تاثير بيرون در درون. مصطفی ملکیان

نوش افرین ـ نازنین عاشق Nooshafarin.m4a4.19 MB

جدیدها رفتارهای از خودم می‌بینم، که قبلاً چنین رفتارهای را در فرد مقابلی می‌دیدم از او بدم می‌آمد. اما می‌بینم زمانه چقدر روح سر‌کش مرا رام خود ساخته، چقدر صبور ساخته و چقدر مرا تغییر شکل داده.‌ یا یک‌ سری رفتارهای اجتماعی‌ام عجیب شده نظر‌یه‌هایم دیگر‌ نظریه‌های من نیست. نمی‌دانم، این حالت خوبست نمی‌دانم، این حالت بد است. نمی‌دانم، خودم کدام یک هستم. و نمی‌دانم چرا اینطوری شده‌ام. در تنهایی‌ام به رفتارهایم فکر می‌کنم و ‌می‌بینم یک آدم بیگانه‌ی در وجودم شکل گرفته که من آشنایی با رفتارهای او ندارم. گاهی حتی شده از خودم می‌پرسم، آیا فلانی‌ برخوردم با فلانی شخص اشتباه بوده؟ جوابی ندارم و نه می‌توانم بروم و از همان فرد بپرسم، آیا رفتار من در خور حرف تو نبود؟ یا آیا رفتار من اشتباه بود. دچار سردرگمی‌ام این روزها از روزی که این احساس در من شکل گرفته، و راستش نمی‌دانم می‌توانم با این حالت کنار بیایم. یا این بخش از وجود من بود که حالا رونمایی از خود کرد نمی‌دانم، خدایی نمی‌دانم.

جدیدها رفتارهای از خودم می‌بینم، که قبلاً چنین رفتارهای را در فرد مقابلی می‌دیدم از او بدم می‌آمد. اما می‌بینم زمانه چقدر روح سر‌کش مرا رام خود ساخته، چقدر صبور ساخته و چقدر مرا تغییر شکل داده.‌ یا یک‌ سری رفتارهای اجتماعی‌ام عجیب شده نظر‌یه‌هایم دیگر‌ نظریه‌های من نیست. نمی‌دانم، این حالت خوبست نمی‌دانم، این حالت بد است. نمی‌دانم، خودم کدام یک هستم. و نمی‌دانم چرا اینطوری شده‌ام. در تنهایی‌ام به رفتارهایم فکر می‌کنم و ‌می‌بینم یک آدم بیگانه‌ی در وجودم شکل می‌گیرد. گاهی حتی شده از خودم می‌پرسم، آیا فلانی‌ برخوردم با فلانی شخص اشتباه بوده؟ جوابی ندارم و نه می‌توانم بروم و از همان فرد بپرسم، آیا رفتار من در خور حرف تو نبود؟ یا آیا رفتار من اشتباه بود دچار گیچی و سردرگمی‌ام این روزها از روزی که این احساس در من شکل گرفته که باورهایم تغییر کرده و راستش نمی‌دانم.

Repost from N/a
🌱
+3
🌱

در خانه تنها هستم، و این هوا را دوست دارم. این عصری که رو به شام است. این پنجره‌های باز و نگاهم به درختانی که باد خانه کوچکی در آن‌ها ساخته، و بوی اواخر تابستان را و با نوزده‌سالگی هم بلاخره کنار آمدم.

تنهایی به خیابان می رود تنهایی به خانه برمی گردد تنهایی می تواند نام دیگر انسان باشد که خیابان ها را پر کرده است. غفور ابراهیمی

این چند روز خرید داریم، و با هزار طور فروشنده سر و کار داریم ولی امروز در بازار مردی را دیدیم، که کاملاً پشتو حرف می‌زد با یک لهجه بسیار غلیظ وقتی حرف از ولایت شد گفت از بدخشان است. همه ما حیرت کردیم. بعد با فارسی شکسته که می‌فهمید گفت که در کراچی پاکستان بزرگ شده و شش ماه می‌شود که به کابل آمده. فقط در همین شش ماه یک دست و پا شکسته فارسی را یاد گرفته که چاره‌ی برای خرید و فروش می‌شود. و یک شاگرد فارسی زبان گرفته که کمک‌اش کند. بدی این بود که او خودرا مطلق به بدخشان نمی‌دید. حتی مطلق به افغانستان هم نمی‌دید. طوری حرف می‌زد که یک پاکستانی است و اینجا برای بازار فروش آمده. حرف مارا نمی‌فهمید، بسیار تلاش می‌کرد تا جوابی بدهد. و جوابش هم با سوال ما ربط بسیاری نمی‌داشت. منطقه‌های شهر کراچی را طوری با افتخار نام می‌برد که وطنش آنجاست که تکه‌ی از کراچی پاکستان است. او فردی که مهاجرت چهره‌‌اش را صدایش را ازش دزدیده بود. او دیگر هرگز از بدخشان چیزی نمی‌داند. در دلش کراچی جای دارد و خودرا اینجا بیگانه خیال می‌کند. در راه حرف‌های حوریا در ذهنم تا و بالا می‌شد. ماسک و حجاب هویت مارا از ما گرفتند، مهاجرت هم به نوع دیگری هویت مارا از ما می‌گیرد، فرهنگ مارا، ریشه مارا و دیگر چیزی ازما باقی نمی‌گذارد. ناراحت شدم از همین رو از مهاجرت بیزارم. از اینکه فرهنگم در ذهنم رنگ ببازد، از اینکه خودرا بخش از یک جغرافیایی دیگری بدانم. مهاجرت بلاخره همین کار را با آدمی می‌کند. بلاخره خاک‌ تورا با خودت بیگانه می‌کند. ‌ما به چهار سوی دنیا مهاجریم و چقدر کشور غمیگنی هستیم، که هرکدام از ماهایی که مهاجر می‌شوند یک بخشی از این سرزمین فرو می‌پاشد و دیگر هرگز هم قرار نیست درست شود.

Repost from N/a
که جهان، غارتگرِ آرزوهای ما بود.

Man_Nagoyam_من_نگویم_که_مرا_از_قفس_آزاد_کنید.m4a5.44 MB

+1
؛

؛
+3
؛

گاه سر آدمی به هر درِ بخورد دیوار می‌شود.

امشب با حوریا آشنا شدم و حرف زدیم، با لهجه قشنگ خود برایم صدا فرستاد و یک چیزی را متوجه شدم من حوریا را ماه‌های قبل خیلی قبل زمانی که متنی راجع به «فریدا» نوشته بود شناختم، بعد فهمیدم پشک سیاه را دوست دارد، بعد عکس‌هایش را در کنار درخت های پر برف دیدم. با او آنقدر آشنا شدم که خیال نمی‌کنم من امشب اورا شناختم. از ریز ترین جز کتاب‌های او باخبرم سبک آهنگ‌های که می‌شنود فیلم‌های که می‌بیند من همه‌ی علایق اورا بلدم. مورسوی اورا میشناسم و میدانم پیراهن‌های تاجکی را دوست دارد. می‌دانم برای آزادی را او ساخته و می‌دانم زبان انگلیسی تدریس می‌کند. میدانم تولدش کدام تاریخ است و میدانم چند سال دارد. من چرا این‌هارا می‌نویسم چون شبیه حوریا من بیشتر دخترانی را می‌شناسم، که باهم آشنا نشدیم و شاید‌ هرگز نشویم اما من در تمام روزهای زندگی آنهار کنارشان هستم. عکس‌هایشان را نگاه می‌کنم، نوشته‌هایشان را میخواندم، به کتاب‌های آن‌ها نگاه میکنم و چند روز که ننویسند دلم برای شلوغی کانال‌هایشان تنگ می‌شود. در تمام اشاره‌های یک خبر که در کانال‌های شما است و به دیگران می‌گویم همه‌ی ‌تان دوستان من هستید. و خوشحالم که آشنای‌های دارم که هنوز با آنها آشنا نشدم و میدانم آنان چگونه هستند.