305
订阅者
-124 小时
-37 天
-1230 天
帖子存档
305
چند وقت پیش پیرمرد مهربونی که همیشه ازش خرید میکردم، برگشت گفت خوش به حال خونهای که تو توشی، تو با روحیهات زندگی میدی به جایی که توش هستی، و این قشنگترین تعریفی بود که تو عمرم از کسی شنیده بودم.🥹🪴✨
305
دو هفته است مامان بابام مسافرتن و من تو خونه تنهام، به جز موارد ضروری که بیرون کار داشتم، کل تایمم رو تو خونه گذروندم، همه آدمهایی که به من لطف دارن و نگرانمن هی زنگ میزنن میگن وای صدف، حوصلت سر میره تنهایی، پاشو بیا خونه ما یه چند روز.
حوصلم سر میره؟ منظورت چیه که حوصلم سر میره عزیزم، اینجا خونه است و منم یه زنم!
من به این خونه رنگ میدم، معنا میدم، زندگی میبخشم، اگه خونه نباشه پس چجوری موقع آشپزی و تمیز کردن خونه برقصیم؟ اگه خونه نباشه، پس بوی گلا کجا بپیچه؟
شاید چیزی که در این چند سال زندگی سهم من شد همین بود، اینکه یاد بگیرم چجوری بدون حضور کسی، از لحظههایی تنها برای خودم هستم، شاهکار بسازم و واقعاً لذت ببرم از بودنم.✨
305
این مدت با مقولهای با عنوان تحملِ جمعی آشنا شدم، تو بالاترین میزان استرس و حال بدی که برای اعلام نتایج داریم، با همه بچههایی که تو مصاحبهها باهم آشنا شدیم، میاییم تو گروه باهم انتظار میکشیم، باهم میزنیم تو سر و کله هم، باهم مسخره بازی درمیاریم، باهم غصه میخوریم، همدیگه رو دلداری میدیم، هوای همو داریم.
و فقط داشتنِ آدمهایی با دغدغههای مشترک میتونه به این گذرِ جمعی عمق و معنا بده، و چقدر این واژهی باهم برام معنی ارزشمندی پیدا کرده، آدم باید برای هر مرحله از زندگیش کسی رو کنارش داشته باشه که باهم گذر کنن…
305
+1
روز عجیبی بود، مبدا مشخص بود، یهو زنگ زدن گفتن ما از فلانجا زنگ میزنیم پاشو بیا تجارتجهانی و منم رفتم، وا!
305
-حاصل گوش دادن زیاد به حرفای حسین آورا:
-حاصل زخمهای زیادی که باید با مرحله تکامل تو ذهنم توجیه میشده:
305
بچم مریم این مدت هرچی اومد باهام حرف بزنه من گفتم بیا منطقی نگاش کنیم اینا مرحلهای از تکامل ماست که باید اتفاق میفتاد، الان اومده میگه آبجوش ریخته رو دستم، اینم تکاملمه یا میتونه حاصل حواسپرتی باشه؟!🤣
الهی بمیرم برات که با یه آدم سوسک طرفی، خدا اصلاً منو تبدیل به سوسک بالدار کنه!🤣
305
+3
درس خوندنِ من همینقدر با حالت گوگولی و مرتب شروع میشه و در نهایت به یک فضای انفجار زده تبدیل میشه!
