روح هزاران زن در یک بدن
前往频道在 Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
显示更多未指定国家未指定类别
234
订阅者
无数据24 小时
+27 天
-130 天
帖子存档
تازه داشت در مییافت که هر آدم نهریست که کله به خاشاک و سنگ میکوبد و راه خود میرود، همهمه و آوای دیگر نهر ها نکه راه او برگردانند بلکه آهنگش را کندتر یا تندتر میکنند.
•کلیدر
سنگ تاب میآورد. نعره ی آسمان و تابش آفتاب و سرمای نیمه شبانه را تاب میآورد. سنگ بر جای چسبیده است. بی جنبشی ، سرشتِ آن است ، میتواند تا پایان دنیا خاموش نشسته بماند. اما آدم ؟
•کلیدر
چندان حوصله خانه را نداشتم. همان جا ماندم و به چيزهاى غم انگيز و احمقانه فكر كردم. من اين طورى ام. با چنان جدیتی به چيز هاى بى معنى و چرت و پرت فكرمى كنم كه انگار با معنا هستند. وقتى هيچ ميلى به كارى كه بايد بكنم ندارم، ميخ نقطه اى مىشوم و به چيزهاى بوچ فكر مىكنم.
زنِ بسیار حساس درونم بیصدا حرف میزند.
حرفهایش شبیه لرزش تنیست گمشده، در تقلای پیدا کردن خانهای امن… شاید شبیه چشمهای کسی که بتواند او را در خود پناه بدهد.
آخر شب، با چشمانی خسته و نمدار، آرام در خودش جمع میشود و میخوابد. زنهای درونم، برخلاف ظاهر آرامم، هیچکدام خاموش نیستند؛ هرکدام با قلبی لرزان در من میتپند و مجموعهای از احساسات درهمتنیده را در سینهام میکوبند. یکی مهر میخواهد، یکی از شدت دلتنگی میلرزد، و دیگری از ترسهایی که سالها جمع کردهام فرار میکند و پناه میجوید.
و من، میان این همه تپشِ ناهماهنگ، فقط میکوشم خودم را در آغوش بگیرم؛ انگار برای اولین بار دارم به دردهای خودم مادر میشوم.
حا…
عشق، اگر چه میسوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظهها را رنگین میکند. سرخ. خون را داغ میکند.
آفتاب است.
فراز و فرود جان، کوهستانی افسانه ایست.
هموار به ناهموار، ناهموار به هموار
کشف تازه ای از خود در خود
ریشه هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز میکنند.
در انبوه غبار باطن، موجی نو پدید میآید
تا کی جا باز کند و بروید و بماند چیزی ناشناخته است.
خود را مگر در گمشدگی خود بازیابد
چگونه اما عشق میآید؟!
من چمیدانم
•کلیدر
عشق مثل همین بادهای کویریست. مگر نیاید! وقتی آمد چشمها را کور میکند.
•کلیدر
فاصله میان خواستن و توانستن، بسیار دور است. بر زخم دلت آهک پاشیدهاند.
•کلیدر
اما فقط خودم میدانم که چگونه هر شب در آن تاریکی دراز میکشم و میگذارم سنگینی تمام دنیا بر سینهی من بخوابد و من برایش لالایی بخوانم و از او بخواهم تا کمی از تو دور باشد،
کاش گوش میداد
کاش گوش میداد
کاش تا ابد روی سینه من میخوابید
اگر به حرفم گوش میداد، ما برای همیشه تو را تنها میگذاشتیم و
تو برای همیشه عزیز دورم میماندی…
نمیدانی…
میان این همه فاصله و سکوت، چه زخم آرامی در من مانده از دل سپردن به کسی که هنوز رسم بودنش را کسی نمیداند.
نمیدانی…
چطور دلتنگی ات شب را از درون میجَود، طوری که انگار تمام تاریکی جهان از یک نقطه، آن هم در سینهی سنگین من آغاز میشود.
میدانی؟!
من این روزها کمی کمتر زنده ام، از وقتی دانستم که شاید تو فقط در کلمه هایم اتفاق میوفتی نه در جهانی که دست های کوچکم کمی به آن میرسد.
دلم برایت تنگ است عزیزکم
به قدری که نه میگذرد و نه میگذارد از خودم عبور کنم.
حا
