uz
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

Kanalga Telegram’da o‘tish

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
234
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+27 kun
-130 kun
Postlar arxiv
تازه داشت در می‌یافت که هر آدم نهری‌ست که کله به خاشاک و سنگ می‌کوبد و راه خود می‌رود، همهمه و آوای دیگر نهر ها نکه راه او برگردانند بلکه آهنگش را کندتر یا تندتر می‌کنند. •کلیدر

The Beatles - Now And Then.mp39.58 MB

سنگ تاب می‌آورد. نعره ی آسمان و تابش آفتاب و سرمای نیمه شبانه را تاب می‌آورد. سنگ بر جای چسبیده است. بی جنبشی ، سرشتِ آن است ، میتواند تا پایان دنیا خاموش نشسته بماند. اما آدم ؟ •کلیدر

01 - Deep.mp311.23 MB

چندان حوصله خانه را نداشتم. همان جا ماندم و به چيزهاى غم انگيز و احمقانه فكر كردم. من اين طورى ام. با چنان جدیتی به چيز هاى بى معنى و چرت و پرت فكرمى كنم كه انگار با معنا هستند. وقتى هيچ ميلى به كارى كه بايد بكنم ندارم، ميخ نقطه اى مى‌شوم و به چيزهاى بوچ فكر مى‌كنم.

«تمام پنجره‌های قلبم را بسته‌ام. این اندوه از کجا می‌آید؟»

Come Home.mp32.06 MB

زنِ بسیار حساس درونم بی‌صدا حرف می‌زند. حرف‌هایش شبیه لرزش تنی‌ست گمشده، در تقلای پیدا کردن خانه‌ای امن… شاید شبیه چشم‌های کسی که بتواند او را در خود پناه بدهد. آخر شب، با چشمانی خسته و نم‌دار، آرام در خودش جمع می‌شود و می‌خوابد. زن‌های درونم، برخلاف ظاهر آرامم، هیچ‌کدام خاموش نیستند؛ هرکدام با قلبی لرزان در من می‌تپند و مجموعه‌ای از احساسات درهم‌تنیده را در سینه‌ام می‌کوبند. یکی مهر می‌خواهد، یکی از شدت دلتنگی می‌لرزد، و دیگری از ترس‌هایی که سال‌ها جمع کرده‌ام فرار می‌کند و پناه می‌جوید. و من، میان این همه تپشِ ناهماهنگ، فقط می‌کوشم خودم را در آغوش بگیرم؛ انگار برای اولین بار دارم به دردهای خودم مادر می‌شوم. ح‌ا…

حوصله خودش رو هم نداره

نجات دهنده امشب خیلی غمه

عشق، اگر چه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ. خون را داغ می‌کند. آفتاب است. فراز و فرود جان، کوهستانی افسانه ایست. هموار به ناهموار، ناهموار به هموار کشف تازه ای از خود در خود ریشه هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می‌کنند. در انبوه غبار باطن، موجی نو پدید می‌آید تا کی جا باز کند و بروید و بماند چیزی ناشناخته است. خود را مگر در گمشدگی خود بازیابد چگونه اما عشق می‌آید؟! من چمی‌دانم •کلیدر

عشق مثل همین بادهای کویریست. مگر نیاید! وقتی آمد چشمها را کور می‌کند. •کلیدر

غمی نیست. زمانی درمی‌آیم از این قفس. •کلیدر

فاصله میان خواستن و توانستن، بسیار دور است. بر زخم دلت آهک پاشیده‌اند. •کلیدر

اما فقط خودم می‌دانم که چگونه هر شب در آن تاریکی دراز می‌کشم و می‌گذارم سنگینی تمام دنیا بر سینه‌ی من بخوابد و من برایش لالایی بخوانم و از او بخواهم تا کمی از تو دور باشد، کاش گوش می‌داد کاش گوش می‌داد کاش تا ابد روی سینه من می‌خوابید اگر به حرفم گوش می‌داد، ما برای همیشه تو را تنها می‌گذاشتیم و تو برای همیشه عزیز دورم می‌ماندی…

دلم برایت تنگ است عزیزکم انقدر که شب هایم به اندازه یاد تو تاریک شده اند.

نمی‌دانی… میان این همه فاصله و سکوت، چه زخم آرامی در من مانده از دل سپردن به کسی که هنوز رسم بودنش را کسی نمی‌داند. نمی‌دانی… چطور دلتنگی ات شب را از درون می‌جَود، طوری که انگار تمام تاریکی جهان از یک نقطه، آن هم در سینه‌ی سنگین من آغاز می‌شود. می‌دانی؟! من این روزها کمی کمتر زنده ام، از وقتی دانستم که شاید تو فقط در کلمه هایم اتفاق میوفتی نه در جهانی که دست های کوچکم کمی به آن می‌رسد. دلم برایت تنگ است عزیزکم به قدری که نه می‌گذرد و نه می‌گذارد از خودم عبور کنم. ح‌ا

Where Is My Mind?.mp34.49 MB