روح هزاران زن در یک بدن
前往频道在 Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
显示更多未指定国家未指定类别
234
订阅者
-124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
Repost from Red Curtains Whisper
یه روزایی برای عشق، قفسهی سینهمو با دستای خودم باز میکردم.
یه روزای دیگه هم کاری میکردم که هیچکس نفهمه اصلاً کجا میشه پیداش کرد.
Repost from نامها را به خاطر بسپار
۳۱۲۳. عرفان کیانی
۱۸ دی ۱۴۰۴ در اصفهان بازداشت شد.
۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ اعدام شد.
@RememberTheirNames
+1
میرم حافظیه انگار دست دنیا به جای فشار، نوازشم میکنه و میذاره برای چند ساعتی تمام سنگینی ها و غمای عالمِ دلم رو فراموش کنم و به بودنم فکر کنم، به بودنش. :)
اسمون بالای سر حافظیه انگار خودش هم اهل شعره، داره میگه:«
دل تو راه خودش رو داره. حتی اگه پر از غم و سنگینی باشه، باز هم دنبال نرمی و لطافته. همونطوری که کشیده میشی به سمت همین آسمون اهل شعر، میای حافظیه.
مگه بارها نخوندی که حافظ میگه:«
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد. »
به پیرامونِ خلوت، سوتِ سکوتِ ممتد
به سکونِ عاطفی، توقفِ جزر و مَد
به بی وزنی بیشتر از جاذبه نیاز دارم
به پرواز روی دره اشتهای باز دارم
به تنهاییم توی جمع، به ازدحامِ فردی
به ارتفاعِ روحم که دست پیدا نکردی
خاکِ مرغوبِ کِشتِ هویت های بیمار
پا از قلمروی قلب، دست از ذهنم بردار
هادی پاکزاد
گفت اما چرا؟ گفتم چون او به زیباییِ پدرداشتن است، من به تنهاییِ یتیمی.
گفت حالا فهمیدم. حیف. چه دور، چه دیر...
@hamid59salimi
شب بخیر 🖤❤️
آهنگ های تو باعث میشه تمام سنگینی دنیا رو روی قلبم احساس کنم و بعد از نیستی سبک بشم.
من تورو
صدای تورو
افکارت رو
تک تک کلمه های که بهشون فکر میکردی
رنجی که باعث شد همچین آثاری رو از خودت بجا بذاری که از گوش دادن بهشون خسته نشم و فقط احساس کنم به هر جمله ای که میگی چقدر نزدیکم:)
تمامش رو بی نهایت دوست دارم پاکزاد عزیز
Repost from سید مهدی موسوی
سلّولِ کرمهای سمج داخل سرم
دیوارهای لعنتیِ در برابرم
سلّولِ هیچ پنجره و هیچ اتفاق
سلّولِ روشنایی بیوقفهی چراغ
سلّولِ بی تصورِ یکذرّه از خوشی
تنها شبانهروز فقط فکر خودکشی
سلّولِ از جهان غمانگیز، بیخبر
آرامشِ نوشتنِ اسم تو روی در
سلّولِ بیاجازه به هر جور ارتباط
سلّولِ فکر کردنِ هر شب به چشمهات
سلّولِ خواب رفتنِ از گریهی شدید
سلّولِ فکرِ دیدن تو: آخرین امید!
سلّولِ دردِ جمعشده در شقیقهام
تکرار خاطرات تو در هر دقیقهام
سلّولِ صبح و عصر، فقط اشک و انتظار
سلّولِ هی کشیدنِ هی نقشهی فرار
رؤیای صبحِ پا شده از یک شب بلند
سلّولِ حدسِ چهرهی تو پشت چشمبند
سلّولِ بسته روی تمام محالها
رؤیای روز خوبتری پشت سالها
■
امروزِ گیجِ رد شده از سیم خاردار
امروزِ بیکسی من و تو پس از فرار
امروزِ آسمانِ غمانگیزِ غرقِ ابر
دلتنگیِ مداوم و هی صبر پشت صبر
امروزِ کرمهای سمج لای دفترم
دیوارهای لعنتیِ داخلِ سرم
امروزِ هیچ حادثه و هیچ اتفاق
دلتنگیِ بزرگتر از وسعت اتاق
امروزِ خواب رفتنِ از گریهی شدید
آیندهی تهیشده از واژهی امید!...
■
با اینکه در شب تو امیدی به روز هست
سلّول توی مغزم و قلبم هنوز هست!
کابوسِ قورت دادن یک اسم بر لبم
کابوسِ بازجویی رؤیات در شبم
کابوسِ چشم بسته و دیوار روبرو
کابوسِ توی صورت من، دست بازجو
اما ادامه میدهم این شعر خسته را
یک جای دور و دوووورتر از چشم هر پلیس
که زندهام بهخاطر آن دستهای داغ
که زندهام بهخاطر آن چشمهای خیس...
مهدی موسوی
@seyedmehdimoosavi2
با هر ثانیه اش بیشتر توی خودم ته نشین میشم:)
بعد به این فکر میکنم
پس کی قراره نور از لا به لای شاخه های ما پایین بچکه؟!
بعد زمین آروم بگیره و یادش بیاد پناهگاه پرنده ها هم بوده و نه فقط گورستان سایه ها…
و توی رگ های خاک هنوزم زمزمه ای از مهر وجود داشته باشه و من گوش کنم به اون جوانه ای که داره بهم میگه:« ببین ما از تاریکی نمیترسیم، تو هم نترس. 🫠
Repost from نگاران | ادبیات
ما آنچه را دانستیم به تو آموختیم.اما دارویی برای اندوه نمیشناسیم.برای دلی که از بیداد میشکند!
پرده نئی
بهرام بیضایی
@kalamat_k
بهرحال احساسات در جریانه…
عاشقی به رفتن است بگو که ره کجاست؟! گریزم از سکون
