ch
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

前往频道在 Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
-124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
میون این همه سایه، سایه من دیگه مرده آخه تنهایی کهنه، خورشیدو از اینجا برده.. لب من شهر سکوته، تو تنم زندگی مرده دستی از اون ور ابرا، اومده سایه‌مو برده…

almost_worried_eyes_5a8g.mp33.53 MB

«و چشم‌های غمگین من نتیجه‌ی تمام حرف‌های نزده و رنج‌های پنهانی‌ام است.»

عجب خیالات مرخرفی! همان هایی که شب‌هنگام ، از لا به لای تاریکی به تنم می‌خزند و تا نزدیک سحر، جز جویدن خِر گلویم چیزی نمی‌خواهند. همان هایی که می‌نشینند در گوشه های فراموش شده ذهنم، و با کفش خیسشان، صفحه سفید خیالاتم را لک می‌کنند. رد و پایشان در هوای درون سرم معلق می‌ماند، می‌چرخد و به شکل سایه هایی شلخته در می‌آیند، که نه می‌توان لمسشان کرد و نه از آنها گریخت. گاهی تمام تلاشم را می‌کردم تا بیرونشان کنم اما هرکدام مانند زخمی زنده، نامی از من داشتند. بنابر این گذاشتم کنارم دراز بکشند و حتی وقتی چشم هایم بسته است، پشت پلک هایم بر من چکه کنند. ح‌ا

می‌گه: I can ease your pain و این دقیقا کاری هست که Pink Floyd خودش با من می‌کنه.

ما در حالی که من یک لیوان چایی دستم گرفتم🦦
ما در حالی که من یک لیوان چایی دستم گرفتم🦦

آیا من همان کسی نیستم که پیش‌تر‌ها با دلی آکنده از احساس به هر سو می‌رفتم و با هر گام، بهشتی می‌یافتم و دلی داشتم که لبریز از عشق، تمام جهان را در خود جای می‌داد؟

و بعضی از حس ها آن‌قدر خوب راهشان را بلندند و می‌روند که می‌رسند به ریشه ها..

چیزی نیست عزیزکم دلتنگی در تار و پود موهایم لانه کرده.. راهیست که از تو به من، بلد شده.

من در همان قد کشیدن بی قرار شناخته می‌شوم.. نه با چیزی مانند نامم، نه عزیزدلم بلکه با رد هایی که در حافظه تنم جا گذاشتی..

در حافظه تنِ من، جایی که دلتنگی نمی‌گذرد، قد می‌کشد و بی تاب، سراغت را می‌گیرد.

بله عزیزم مثل اینکه کوتاه ترین حضور ها هم می‌تونن بلندترین دلتنگی هارو بسازن.

منم همینطور آقای معروفی، منم.. «نمی‌دانم آیا می‌توانم سرم را بر شانه‌های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست‌های فرو افتاده و رخوت خواب‌آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می‌آید به شما پناه بیاورم، در حالی که سخت مرا بغل زده‌اید و گرمای تن خود را به من وا می‌گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده‌هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است، و گاه که به خود می‌آیید با کف دست‌ها به پشتم بزنید آرام؟ بی‌ آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می‌کنم، چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که‌ام؟ از کجا آمده‌ام، و چرا این قدر دل‌دل می‌زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟»

من همیشه سعی می‌کنم بهترین تلاشم رو بکنم اما انگار بهترینِ من کافی نیست:)…