روح هزاران زن در یک بدن
前往频道在 Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
显示更多未指定国家未指定类别
234
订阅者
-124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
احساساتم در طول روز بین غم، خشم، ترس، استیصال و نگرانی در حال چرخیدنه و حتی نمیدونم کدوم رو گردن بگیرم.
اصلا مگه میتونم؟!
Repost from N/a
«سندرم بازمانده»
فقط احساس گناه نيست؛
شكافى ست در معناى زندگى
جايى كه ذهن مى پرسد:
«چرا من ادامه دارم وقتى ديگرى نداشت؟»
وهيج پاسخ آرامش بخشى پيدا نمى كند.
اين احساس گناه تلاشى ست براى حفظ پيوند با ازدست رفته ها؛ گويى رنج كشيدن راهى ست براى وفادار ماندن،
براى اينكه «فراموش نكرده باشم»
چقدر بهت گوش میدم و چقدر ازت تشکر میکنم، که میذاری اونقدری که باید غمگین باشم شاهین عزیزم.
شُغاد نام برادر ناتنی رستم دستان در شاهنامه فردوسی و به معنای شخص فریب کار و پست به کار می رود
حالا که گیج گیج حالا که مست مست
با من بگو هنوز آیا امید هست؟
یک مشت حرف خیس در قلب دفترم
یک دشنه در گلو یک کلت در سرم
پای مرا ببین میدان مین کجاست
سربندهای خون مفقود در خداست
ما پیش می رویم روی طناب دار
تفسیر شعرمان عرعر و قارقار
گاهی که تیغ شان با پنبه شیک بود
پاسخ به پرسشم فحش رکیک بود
سنگر سکوت نیست در جنگ با شُغاد
تا شعر زنده هست باید ادامه داد
voices in my head again beating me in a war I can’t win I can hear them now trapped in a game inside my own skin and I don’t know myself anymore
چند وقت پیش نوشته هام رو دادم به یک دوستی تا بخونه و مشتاق، منتظر شنیدن حرفی ازش بودم..
بهم گفت نوشته های تو انگار یک نوری توی خودشون دارن که هر چند وقت یکبار تاریکی میاد بهشون غلبه کنه اما در نهایت تو باهاشون میجنگی و از خودت دورشون میکنی تا زمانی که دوباره بیان:)
بهش گفتم این توصیف منم هست..
همون شب برگشتم و توی دفترم نوشتمش تا همیشه یادم بمونه.
چند شبی هست دارم به این فکر میکنم که چقدرنازک تر از همیشه شدم، با اون تاریکی ها چشم در چشم هم نگاه میکنیم و هیچ توانی برای جنگیدن باهاشون ندارم، حتی با اون سلاحی که خود نوشتن بود، یا به اجبار زندگی کردن، چون من همیشه زندگی کردن رو دوست داشتم،برای بودن، برای عشق دادن و عشق گرفتن، برای کتاب ها و نامه نوشتن ها و برای هنر…
برای به شکل لجبازی در برابر زندگی امیدوار بودن.
اما الان چی؟!
الان نمیدونم.
پاسخم برای هرچیزی نمیدونم شده..
چه جوانانى، اسماعيل، مى بينى؟
چه جوانانى.
بسيارىشان هنوز صورت عشق را بر سينه
نفشردهاند.
• رضا براهنى
برای هر ستارهای که ناگهان
در آسمان غروب میکند
دلم هزار پاره است.
محمد زهری
همه چیز پنداری معلق و منتظر بود، آبستن.
چیزی روی میدهد و روی نمیدهد.
چیزی خیال مردن دارد، چیزی خیال روییدن.
چیزی شاید بشکفد، چیزی شاید بپژمرد.
کلیدر
