مَطرود
前往频道在 Telegram
طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریکترین فصلش بود.
显示更多未指定国家未指定类别
321
订阅者
-224 小时
-47 天
+130 天
帖子存档
ولی واقعیت زندگی این بود که تمام روزهای سختی که فکر میکرد نمیگذرد، گذشت.
تمام تلخیهایی که گمون میکرد موندگاره، از یادش رفت.
همه شبهای سیاهی که طلوع خورشید براش آرزو بود، روز روشن رو بغل کردن.
او از اتفاقهای بد زیادی عبور کردهبود، آدمهایی که هم مسیرش نبودند را از دست داد و تیکههایی از خودش را برایشان به جا گذاشت، زنده ماند و به زندگی ادامه داد و هنوز هم زمان برایش میگذرد، زنده میمونه و ادامه میده.
محوش شده بود...
زیبایی غمانگیزی داشت که تنهاترش میکرد.
همچون ماه پیرامونش را روشن میکرد؛ اما هرگز بارانی بر سطح او نباریده بود. نیازمند محبتی بیرونی بود؛ گرمایی که پاسخ گرمایش را بدهد و حداقل یک بار هم که شده به او بفهماند که تنها نیست.
بیا برات بشمارم که چند بار به مو رسید و پاره هم شد ولی من چون تنها بودم مجبور بودم بلند شم و گره بزنم.
