L'averse
前往频道在 Telegram
In the right eyes, you will be art. Unknown: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5449563938
显示更多未指定国家未指定类别
322
订阅者
-124 小时
+27 天
+6230 天
帖子存档
322
Repost from Byredo
از هرکسی که تریبونی داره، مهم نیست 10 نفر 100 نفر یا +1000 نفر میخوام این پست مهم رو شِیر کنه داخل چنلش و تا حد امکان صداشون باشید، صداشون رو به دنیا برسونید نادیده نگیرید و هرچقدر در توانتون هست کمک کنید
فقط ما میتونم صدای هم باشیم
لیست های بازداشتی ها، افراد در خطر اعدام و مفقودی ها برای ریتوییت :
لیست اول.
لیست دوم.
لیست سوم.
لیست چهارم.
لیست پنجم.
لیست ششم.
لیست هفتم.
لیست هشتم.
لیست نهم.نامشان را صدا بزن، صدای بی صدایان باش. نامشان را بخاطر بسپار.
322
Repost from Literature
تو ادبیات شو. جنگ جهانی اول هم ادبیات شد. همینگوی نوشت. کرین نوشت. پریمو لوی نوشت. وولف نوشت. ری بردبری. چطور ادبیات مقاومت بشم؟ ادبیات تابآوری؟ بنویس. زنده بمون و از زنده بودنت بنویس، در دفترچه خاطراتت، در روزهایی که عذاب بیپایان میکشی. بنویس و همیشه یک دفترچه توی جیبت داشته باش.
322
یک روز از خواب برخاستم
آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود!
یک روز از خواب برخاستم
دشمن همه جارا گرفته بود
ای پارتیزان مرا با خود ببر
آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود!
ای پارتیزان مرا با خود ببر
زیرا شهادت را نزدیک میبینم
اگر به عنوان یک پارتیزان کشته شدم
و اگر بر فراز کوهی کشته شدم
تو باید مرا به خاک بسپاری
مرا در کوهستان به خاک بسپار
تو باید مرا به خاک بسپاری
آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود!
مرا در کوهستان به خاک بسپار
تو باید مرا به خاک بسپاری
زیر گلی زیبا
و آنان که از کنار گور من گذر میکنند
به من خواهند گفت چه گل زیبایی!
این گل از پارتیزانی روییده است
آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود!
این گل از پارتیزانی روییده است
که برای آزادی جان باخت.
322
In the memory you'll find me
Eyes burning up
The darkness holding me tightly
Until the sun rises up
322
Repost from Flaubert.
غمانگیز است. همهچیز در اینجا غمانگیز است. خیابانها، پیادهروها غم دارند. من در خیابان دختری را که هرگز ندیده بودم و حتی اسمش را نمیدانستم در آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم و بعد من بستنیام را خوردم. امیدوارم او هم برای خودش بستنی گرفته باشد یا کاش با هم بستنی میخوردیم. اما غمی که داشتم تمام نشد، حتی بستنی هم حالم را خوب نکرد. میدانید، برای چند دقیقه فراموشش کردم اما همانطور که گفتم خیابانها بوی غم میدهند کاریش نمیشود کرد. بازمیگردد. حتی وقتی صبح برای نان صبحانه بیرون میروی، غم به سراغت میآید تو نمیدانی اما نمیشود. نمیشود. من اگر در خیابان یک نفر را ببینم که گریه میکند بهانهی گریه کردنم جور میشود آنقدر گریه میکنم انگار که کسی مرده است. اما واقعا کسی مرده است. کسی درون ما در کنار خواهر و برادرانمان مرده. همه ما مردیم.
شب بخیر.
322
شاید بشه ۱۰ تا دلیل برای مهاجرت نکردن آورد، ولی میتونم تا فردا برای مهاجرت کردن دلیل بیارم.
322
اینکه اینترنت ما اینقدر افتضاحه و اینترنت آدمای دولتی و طبقات بالا بدون هیچ اختلالیه واقعا دلیل دیگه ایه که انگیزم برای مهاجرت قوی تر بشه.
322
Repost from ·Alaska, Alaska·
چیزی که وجود داره اینه که همهمون یه مقداری زود بزرگ شدیم و وسط سیاست گیر افتادیم. متاسفانه اگر اینجا زندگی کنی بالاخره به یک نحوی زندگیت با سیاست گره میخوره و راهی برای فرار ازش وجود نداره. کمکم تبدیل میشی به آدمی که مدام در حال شنیدن و خوندن دیدگاههای سیاسی مختلفه، از نظرهای احمقانهی دیگران عصبانی میشه، بحث میکنه، چیزهای مختلفی رو به چشم میبینه و زندگیش دیگه خیلی زیاد شبیه به یک جوان بیست و چند ساله نیست. به خودت میای و میبینی مدام در حال جنگیدن هستی.
خیلی دوست دارم بگم که خب اشکالی نداره و قسمت ما هم از زندگی این بوده، ولی راستش نمیتونم به خودم دروغ بگم. اشکال داره. خیلی اشکال داره. متاسفانه هیچوقت نمیتونم قبول کنم که سهم ما از زندگی این بوده و همیشه یک چیزی درونم به شکل احمقانهای امید داره که سهم ما هم یک روز بزرگتر میشه. چیز دیگهای هم جز امید نداریم که بهش بچسبیم و خب، چی قدرتمندتر از امید؟
