uz
Feedback
L'averse

L'averse

Kanalga Telegram’da o‘tish

In the right eyes, you will be art. Unknown: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5449563938

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
321
Obunachilar
+624 soatlar
+87 kun
+6830 kun
Postlar arxiv
تنها کاری که می‌تونم انجام بدم فوروارد کردن این پیاماست

Repost from Byredo
از هرکسی که تریبونی داره، مهم نیست 10 نفر 100 نفر یا +1000 نفر میخوام این پست مهم رو شِیر کنه داخل چنلش و تا حد امکان صداشون باشید، صداشون رو به دنیا برسونید نادیده نگیرید و هرچقدر در توانتون هست کمک کنید فقط ما میتونم صدای هم باشیم لیست های بازداشتی ها، افراد در خطر اعدام و مفقودی ها برای ریتوییت :
لیست اول.
لیست دوم.
لیست سوم.
لیست چهارم.
لیست پنجم.
لیست ششم.
لیست هفتم.
لیست هشتم.
لیست نهم.
نامشان را صدا بزن، صدای بی صدایان باش. نامشان را بخاطر بسپار.

Repost from Humint.
جاویدنام سما اسماعیلی ۲۰ ساله که نوزدهم دی‌ماه کشته شد. دوست سما در اکانت اینستاگرامش نوشته: «سما همیشه به من می‌گفت که آرزو
+3
جاویدنام سما اسماعیلی ۲۰ ساله که نوزدهم دی‌ماه کشته شد. دوست سما در اکانت اینستاگرامش نوشته: «سما همیشه به من می‌گفت که آرزو می‌کنه افراد بیشتری هنرش رو ببینند.»

Repost from Literature
تو ادبیات شو. جنگ جهانی اول هم ادبیات شد. همینگوی نوشت. کرین نوشت. پریمو لوی نوشت. وولف نوشت. ری بردبری. چطور ادبیات مقاومت بشم؟ ادبیات تاب‌آوری؟ بنویس. زنده بمون و از زنده بودنت بنویس، در دفترچه خاطراتت، در روزهایی که عذاب بی‌پایان می‌کشی. بنویس و همیشه یک دفترچه توی جیبت داشته باش.

یک روز از خواب برخاستم آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود! یک روز از خواب برخاستم دشمن همه جارا گرفته بود ای پارتیزان مرا با خود ببر آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود! ای پارتیزان مرا با خود ببر زیرا شهادت را نزدیک می‌بینم اگر به عنوان یک پارتیزان کشته شدم و اگر بر فراز کوهی کشته شدم تو باید مرا به خاک بسپاری مرا در کوهستان به خاک بسپار تو باید مرا به خاک بسپاری آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود! مرا در کوهستان به خاک بسپار تو باید مرا به خاک بسپاری زیر گلی زیبا و آنان که از کنار گور من گذر می‌کنند به من خواهند گفت چه گل زیبایی! این گل از پارتیزانی روییده‌ است آه بدرود ای زیبا، بدرود ای زیبا! بدرود! بدرود! این گل از پارتیزانی روییده‌ است که برای آزادی جان باخت.

In the memory you'll find me Eyes burning up The darkness holding me tightly Until the sun rises up

+1
1|7 - By Myself - Linkin Park (320).mp37.50 MB

Repost from Flaubert.
غم‌انگیز است. همه‌چیز در این‌جا غم‌انگیز است. خیابان‌ها، پیاده‌رو‌ها غم دارند. من در خیابان دختری را که هرگز ندیده بودم و حتی اسمش را نمی‌دانستم در آغوش کشیدم و با هم گریه کردیم و بعد من بستنی‌ام را خوردم. امیدوارم او هم برای خودش بستنی گرفته باشد یا کاش با هم بستنی می‌خوردیم. اما غمی که داشتم تمام نشد، حتی بستنی هم حالم را خوب نکرد. می‌دانید، برای چند دقیقه فراموشش کردم اما همانطور که گفتم خیابان‌ها بوی غم می‌دهند کاریش نمی‌شود کرد. بازمی‌گردد. حتی وقتی صبح‌ برای نان صبحانه بیرون می‌روی، غم به سراغت می‌آید تو نمی‌دانی اما نمی‌شود. نمی‌شود. من اگر در خیابان یک نفر را ببینم که گریه می‌کند بهانه‌ی گریه کردنم جور می‌شود آنقدر گریه می‌کنم انگار که کسی مرده است. اما واقعا کسی مرده‌ است. کسی درون ما در کنار خواهر و برادرانمان مرده. همه ما مردیم. شب بخیر.

sticker.webp0.10 KB

جوری که اومدم اینجا با کلی نگرانی ببینم کسی نمرده باشه

انگار از غار اومدم ببرون

مراقب خودتون باشین💓

Waking up early is the shit

This guy was so damn right

Banana bread is my new favorite thing
+1
Banana bread is my new favorite thing

شاید بشه ۱۰ تا دلیل برای مهاجرت نکردن آورد، ولی می‌تونم تا فردا برای مهاجرت کردن دلیل بیارم.

اینکه اینترنت ما اینقدر افتضاحه و اینترنت آدمای دولتی و طبقات بالا بدون هیچ اختلالیه واقعا دلیل دیگه ایه که انگیزم برای مهاجرت قوی تر بشه.

"How will we ever get out of this labyrinth of suffering?" -A.Y

photo content
+1

Repost from ·Alaska, Alaska·
چیزی که وجود داره اینه که همه‌مون یه مقداری زود بزرگ شدیم و وسط سیاست گیر افتادیم. متاسفانه اگر این‌جا زندگی کنی بالاخره به یک نحوی زندگیت با سیاست گره می‌خوره و راهی برای فرار ازش وجود نداره. کم‌کم تبدیل می‌شی به آدمی که مدام در حال شنیدن و خوندن دیدگاه‌های سیاسی مختلفه، از نظر‌های احمقانه‌ی دیگران عصبانی می‌شه، بحث می‌کنه، چیزهای مختلفی رو به چشم می‌بینه و زندگیش دیگه خیلی زیاد شبیه به یک جوان بیست و چند ساله نیست. به خودت میای و می‌بینی مدام در حال جنگیدن هستی. خیلی دوست دارم بگم که خب اشکالی نداره و قسمت ما هم از زندگی این بوده، ولی راستش نمی‌تونم به خودم دروغ بگم. اشکال داره. خیلی اشکال داره. متاسفانه هیچ‌وقت نمی‌تونم قبول کنم که سهم ما از زندگی این بوده و همیشه یک چیزی درونم به شکل احمقانه‌ای امید داره که سهم ما هم یک روز بزرگ‌تر می‌شه. چیز دیگه‌ای هم جز امید نداریم که بهش بچسبیم و خب، چی قدرتمندتر از امید؟