ch
Feedback
هَسْتی‌ـشِناسی

هَسْتی‌ـشِناسی

前往频道在 Telegram

جایی برای جست‌وجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆

显示更多
未指定国家未指定类别
285
订阅者
+224 小时
+137 天
+3330 天
帖子存档
در پستوی پنهانِ انتقادهای تند، گاهی میلی خاموش به زیستن به شیوه‌ی همان کسی نهفته است که به بادِ انتقاد گرفته‌ایم؛ نه از آن رو که حماقتش را می‌ستاییم، بلکه از آن رو که در دلِ همان حماقت، جسارتی را می‌بینیم که خود از به دوش کشیدنش هراس داریم. ما بخشِ احمقانه‌ی رفتارش را نکوهش می‌کنیم، اما جسارتی را که با آن درآمیخته، در خلوتِ خود تحسین می‌کنیم؛ و چه بسا تندیِ انتقادمان، تلاشی باشد برای پنهان کردن همین اعترافِ ناخواسته: اینکه چیزی در او هست که آرزو می‌کنیم در ما نیز بود. — هَسْتی‌ـشِناسی

سلام، این پیام رو فوروارد کنید تا به پست‌های موردعلاقه‌م استارز بدم و فوروارد کنم این‌جا.

گاهی هم با وجود اینکه می‌دانستم چه چیزی اشتباه است، باز هم انجامش می‌دادم. انگار میلی در من به خطا کردن بود که از همان‌جا به زنده بودن وصل می‌شدم. شاید هم می‌خواستم اطمینان پیدا کنم هنوز انسانم؛ انسان و هنوز هم وحشی، انسان و واجب‌الخطا، انسان و هر آنچه که هست. — هَسْتی‌ـشِناسی

سلام، این پیام رو فوروارد کنید تا به پست‌های موردعلاقه‌م استارز بدم و فوروارد کنم این‌جا.

و اما هیچکس نمی‌داند چرا در شطرنج ملکه ای نیست و تنها شاه وجود دارد "چون زن بازیچه نیست." -نزار قبانی.

Repost from Ak
پایه های چالش سرعتی این پیام رو فور کنید چنلتون ببینمتون✨

Repost from «غریق!»
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا یک پست ازتون فوروارد کنم و معرفی‌تون کنم!
جوین باشید حتما💞
شروع: ساعتِ ۴

Repost from چَمانْ
و زن‌ها با بقیه‌ی آدم‌ها فرق داشتند یحیی، زن‌ها شب‌هنگام به گل‌های بالشت آب می‌دادند و صبح‌ با رنگین‌کمانی در صورت به زندگی برمی‌خاستند.

این پیام رو فوروارد کنید⭐🍓
منم یه جمله‌ی ادبیِ زیبا تقدیمتون می‌کنم.

Repost from N/a
برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت :)

Evanescence-Bring-Me-To-Life-128.mp33.78 MB

باران بی‌وقفه می‌بارید و بادِ بی‌امان میان شاخه‌های درختان می‌وزید و من در کنار پنجره، به چراغ آن‌طرف خیابان خیره شده بودم. هوا بوی پاییز می‌دهد! نمی‌دانستم غمگینم یا خوشحال... سرمای باد به بدنم نفوذ کرده بود، اما نمی‌خواستم از جایم جم بخورم. قطرات باران، دانه‌دانه روی دستانم می‌نشستند. می‌خواستم مطمئن شوم هنوز وجود دارم. نمی‌خواستم از خودم جدا شوم. حتی دقیقاً نمی‌دانستم در حال فکر کردن به چه چیزی هستم، اما می‌دانستم غمگینم می‌کرد. — هَسْتی‌ـشِناسی

تمام روز، مثل دیوانه‌ها در شهر پرسه می‌زدم، به صورت انسان‌ها لبخند می‌زدم و از گل‌ها عکس می‌گرفتم؛ و هنگام شب، همانند بهمنی فرو می‌ریختم و خود نیز زیرش دفن می‌شدم. انگار این شوقِ زنده‌ی درونم، بی‌تاوان نبوده است! — هَسْتی‌ـشِناسی

بهترین توصیف این بود که انگار داشتم بالا می‌آوردم؛ تمام آنچه بیش از ظرفیت روانم تا کنون بلعیده بودم. تمام زندگی‌ام از جلوی چشمانم می‌گذشت و من جز تماشا کاری از دستم برنمی‌آمد. البته اگر هم می‌آمد، احتمالاً کاری نمی‌کردم. قصد برگشتن نداشتم. اما در یک لحظه، حتی خودم هم باور نمی‌کردم این‌قدر زندگی کرده باشم و این‌قدر بیشتر از توانم زندگی کرده بودم. بخشی از من سوگوار بود و بخشی دیگر دلدار... — هَسْتی‌ـشِناسی