هَسْتیـشِناسی
前往频道在 Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
显示更多未指定国家未指定类别
298
订阅者
-124 小时
-47 天
-330 天
帖子存档
اون ینفری که هرچی میزارم پرایوت شیر میزنی زودتر بیا خودتو لو بده ،کجا فور میزنی خدایی ؟🗿
Repost from Pantea’s Dump🧺🐇
کاش آدمها میفهمیدن حساس بودن به این معنی نیست که همهچیز آدم رو ناراحت میکنه؛ یعنی آدم احساسات زیادی رو تجربه میکنه و اونها روش اثر میذارن.
مهربونیها، سکوتها، کوچکترین تغییری که توی لحن صدای یه نفر اتفاق میافته؛ چیزهایی که شاید خیلیها حتی متوجهشون هم نشن.
من فقط غم و ناراحتی رو عمیقتر از بقیه احساس نمیکنم؛ زیباییها رو هم همینطور تجربه میکنم. یه رفتار ساده و مهربون، یه جملهی بهموقع، یه موسیقی قشنگ یا حتی یه لحظهی کوتاه میتونه عمیقا تحتتاثیر قرارم بده.
حساس بودن فقط به این معنی نیست که بیشتر از بقیه درد میکشی؛ گاهی یعنی بیشتر از بقیه زیباییهای دنیا رو هم دریافت میکنی.
دوتا بچه هیچوقت بزرگسالی نرمالی رو تجربه نمیکنن.
یکی اون بچه که توی بچگی به این نتیجه رسیده همهی آدمهای دوروبرش توی زندگیشون ناتوانن و اون باید همهچیز رو خودش به دوش بکشه؛ هرگز نمیتونه به کسی اعتماد و تکیه کنه و بلد نیست کمک بخواد.
و دومی اونی که توی بچگی به این نتیجه رسیده خودش بیعرضهست و همهی کارها رو بقیه میتونن از پسش بربیان، اما خودش نه؛ نه قدرت تصمیمگیری داره و نه توانایی مخالفت کردن. همیشه قربانیه.
اولی یاد گرفته برای زنده موندن، به هیچکس احتیاج نداشته باشه. پس بیشازحد مستقل، مسئولیتپذیر و کنترلگر میشه.
دومی یادگرفته برای زنده موندن، به خودش اعتماد نکنه. پس بیشازحد وابسته، مطیع و ناتوان از تصمیمگیری میشه.
اما زیر این دو رفتار متضاد، یک باور مشترک وجود داره: دنیا جای امنی برای تکیه کردن نیست.
اولی میگه: «نمیتونم به کسی تکیه کنم، چون از پسش برنمیاد.»
دومی میگه: «نمیتونم به خودم تکیه کنم، چون از پسش برنمیام.»
و اینجاست که رابطشون میتونه به یک چرخهی بازتولید زخم تبدیل بشه؛ اولی مسئولیت همهچیز رو به عهده میگیره و دومی فرصت تجربهی توانمندی خودش رو از دست میده. اولی بیشتر احساس تنهایی میکنه و دومی بیشتر احساس ناتوانی.
و این دوتا بچه همیشه به هم برمیخورن و همدیگه رو جذب میکنن توی زندگی؛ چون اونا سایهی یکدیگرن و انسان محکومه به روبهرو شدن با اون چیزی که از خودش مخفی میکنه؛ یعنی نیمهی تاریکش.
— هَسْتیـشِناسی
میدونی معجزه کی رخ میده؟
دقیقاً همون موقعی که اصلاً ازش انتظار نداری.علتش هم اینه که وقتی چشم میبندیم به نتیجهی رؤیاییمون، فقط میدویم که برسیم اونجا. کل مسیر برای ما هیچ معنایی نداره. فقط میدویم که تموم شه، بگذره و برسیم به اون اتفاق هیجانانگیز.اونوقت حتی وقتی میرسی، انقدر خسته و واموندهای که میفهمی شاید ارزشش رو نداشت. شاید معجزه دروغی بیش نبود؛ توهمی که بهت فروختنش. گرون، انقدر گرون که سالهای زیادی از خودت و عمرت رو هدر دادی.
اما میدونی معجزهی واقعی کی اتفاق میافته؟وقتی مسیر خودش هدفه. وقتی خود مسیر همهچیزه.
تو میری چون میخوای تکتک قدمها رو خودت برداری. بلند میشی چون میخوای ادامهی مسیر رو با چشمهای خودت ببینی. ادامه میدی چون قلبت توی راه روشن میشه. چون راه برای تو خود معجزه است.
و توی همین سازوکار، انقدر با مسیر یکی میشی که فراموش میکنی داری به سمت چیزی میری. تو دیگه فقط مسیر رو طی نمیکنی؛ تو زندگیش میکنی.
فراموش میکنی که اصلاً داری به سمت چیزی میری، چون رفتن برای تو رسیدنه.و دقیقاً همونجا، اون اتفاقی هم که باید بیفته، میافته. و تو حس میکنی معجزه است، چون منتظرش نبودی. چون تو از قبل داشتی زندگی میکردی و لذت میبردی.
چون تو تبدیل به اون معجزه شدی و اون معجزه، فقط و فقط، هدیهی مسیر به توئه.
— هَسْتیـشِناسی
