مُطاٰب؛
前往频道在 Telegram
172
订阅者
-124 小时
-47 天
-2730 天
帖子存档
172
ای کمانابرو به عاشق کن ترحم گاه گاهی
ور نه روزی بر جهد از قلب مسکین تیر آهی؛
آفتابا از عطوفت، بخش بر جانها فروغی
پادشاها از ترحم، کن به درویشان نگاهی؛
172
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را؛
تو را در آینه دیدن جمالِ طَلعتِ خویش
بیان کند که چه بودهست ناشکیبا را؛
بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را؛
به جایِ سرو بلند، ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟
شمایلی که در اوصافِ حسنِ ترکیبش
مجالِ نطق نمانَد زبان گویا را؛
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟
خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را؛
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را؛
کسی ملامتِ وامق کند به نادانی
حبیب من، که ندیدهست روی عَذرا را؛
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را؟
نگفتمت که به یغما رَوَد دلت، سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟
هنوز با همه دردم امیدِ درمان است
که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را؛
172
یاد آن جلوه ی مستانه کی از دل برود؟
این نه موجی است که ازخاطر ساحل برود؛
خط سبز تو محال است که از دل برود
این نه نقشی است که هرگز ز مقابل برود؛
172
فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را
شهره آفاق کند این دل شبگرد مرا؛
صبح دم سَرد زند
از پی خورشید زند؛
از پی خورشید تو است
این نفس سرد مَرا؛
172
تو را, تورا
نمیدانم شکارت میکردم
درقفسی به بزرگی قلبم نگاهت میداشتم
و میدانی که بغل و بوسه قصد بر آب کردن شیرینی در دنیای دلم دارند؛...
