مُطاٰب؛
前往频道在 Telegram
173
订阅者
-124 小时
-27 天
-2830 天
帖子存档
173
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی
مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی؛
بله! یک روز تو هم حال مرا میفهمی
چونکه در آینه حیران شده باشی جایی؛
بیگناهیست که تهمت زده باشند به او
باد، وقتیکه پریشان شده باشی جایی؛
ماهِ من! طایفهی روزهبگیران چهکنند؟
شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی؛
صورت پنجره در پرده نباشد از شرم
کاش! وقتیکه تو عریان شده باشی جایی؛
من نشستم بروی مِی بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی؛
173
عاشق از بوی خوش پیرهنت
پیرهن را ندراند چه کند؟
تن مرده که بر او برگذری
نشود زنده، نجنبد چه کند؟
173
حضور بعضیها چه آرامشی را به جان زندگیت میاندازد!من میگويم جادوگر بهشت،يا نه اصلا خود،گوشهای از بهشت!بودنش عجيب است!حتی اگر چشمانت بسته باشد باز هم فقط رنگ نگاه اورا میبينی و آرامش را در او جستجو میكنی!او كه باشد غنچههای باغچه به رويت لبخند میزنند و خورشيد زمستان گرمتر میتابد.آنقدر آرامش میدهند و آسمانیاند،كه رنگ خونت آبی میشود..
او را باید دورش پتو پیچید و به آغوش کشید...🌱
173
همین الان یه لحظه به این فکر کردم که ما واقعا هر دو میمیریم و تجزیه میشیم توی گور. تو مطمئنی نمیخوای بیای بغلم تا گرمم و زنده؟
173
درونم جنگ است
نه بین شر و خیر
بلکه بین من و من
بین کودکی ام که هنوز عشق می خواهد؛
و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد،
و در این میان
نه پناهی هست و نه آغوش امن
فقط سکوتی که همه چیز را در خودش می بلعد...🌱
