fa
Feedback
مُطاٰب؛

مُطاٰب؛

رفتن به کانال در Telegram

از‌طُ‌چه‌پنهان...🪑 . ناشناس:https://t.me/HarfChatBot?start=b69839a40c1e

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
173
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی؛ بله! یک روز تو هم حال مرا می‌فهمی چون‌که در آینه حیران شده باشی جایی؛ بی‌گناهی‌ست که تهمت زده باشند به او باد، وقتی‌که پریشان شده باشی جایی؛ ماهِ من! طایفه‌ی روزه‌بگیران چه‌کنند؟ شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی؛ صورت پنجره در پرده نباشد از شرم کاش! وقتی‌که تو عریان شده باشی جایی؛ من نشستم بروی مِی بخری برگردی ترسم این است مسلمان شده باشی جایی؛

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟ گفتم ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟

عاشق از بوی خوش پیرهنت پیرهن را ندراند چه کند؟ تن مرده که بر او برگذری نشود زنده، نجنبد چه کند؟

هوالمعشوق🫀/:

پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردی‌کشِ خویش که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند؛

نه راهِ شدن، نه روی بودن معشوقه ملول و ما گرفتار؛

مقصدم دینم نمازم قبله‌ام رخسار توست یا به مقصد میرسم یا خویشتن گم میکنم؛

حضور بعضی‌ها چه آرامشی را به جان زندگیت می‌اندازد!من می‌گويم جادوگر بهشت،يا نه اصلا خود،گوشه‌ای از بهشت!بودنش عجيب است!حتی اگ
حضور بعضی‌ها چه آرامشی را به جان زندگیت می‌اندازد!من می‌گويم جادوگر بهشت،يا نه اصلا خود،گوشه‌ای از بهشت!بودنش عجيب است!حتی اگر چشمانت بسته باشد باز هم فقط رنگ نگاه اورا می‌بينی و آرامش را در او جستجو می‌كنی!او كه باشد غنچه‌های باغچه به رويت لبخند می‌زنند و خورشيد زمستان گرم‌تر می‌تابد.آنقدر آرامش می‌دهند و آسمانی‌اند،كه رنگ خونت آبی می‌شود.. او را باید دورش پتو پیچید و به آغوش کشید...🌱 ‌

دلم میتپد زِ شوق🫀/:

همین الان یه لحظه به این فکر کردم که ما واقعا هر دو می‌میریم و تجزیه می‌شیم توی گور. تو مطمئنی نمی‌خوای بیای بغلم تا گرمم و زنده؟

روح برخاسته از من،تهِ این کوچه بایست بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم؛...

اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست ز من،بر من و باقی همه اوست؛

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری گویم که سری دارم درباخته در پایی؛

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج؛

سنگین ترین بارِ دنیاست خیالِ کسی که نیست؛...

درونم جنگ است نه بین شر و خیر بلکه بین من و من بین کودکی ام که هنوز عشق می خواهد؛ و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد، و در
درونم جنگ است نه بین شر و خیر بلکه بین من و من بین کودکی ام که هنوز عشق می خواهد؛ و بالغی که یاد گرفته فقط دوام بیاورد، و در این میان نه پناهی هست و نه آغوش امن فقط سکوتی که همه چیز را در خودش می بلعد...🌱 ‌

بہ‌نام دلبر🫀/:

‌لب نهادم به لبِ یار و سپردم جان را؛...

ای که میپرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟ منزل او در دل است،اما ندانم دل کجاست؛

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیَم به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیَم؛