ch
Feedback
سیمرغ

سیمرغ

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
275
订阅者
无数据24 小时
+137
+4330
帖子存档
به جداافتاده‌ام فکر می‌کنم؛ به مرزهای عمق خودم، به درزِ جداافتاده‌ای که میان من است. این روزها مدام سرگشته‌ام و به دنبال ذراتِ خود، از مرزِ باور فراتر می‌روم. این روزها از جنگ، از مهاجران، از جسمِ قطعه‌قطعه‌شدها و زیر آوار مانده‌ها، از نوریه‌ها می‌گویند… و من می‌اندیشم: باز در تمام صحنه‌های جاافتاده‌ی تاریخ، حضوری دارم؛ گویی جنگ تکه‌ای از من را با خود برده است. تکه‌ای از من، مهاجری بی‌وطن است. به تکه‌تکه‌های گوشتِ پوستم می‌اندیشم؛ مگر کجاست؟ شاید سال‌های دور، در چمدانی، زیر درختِ سرو، به دستِ خنزیرِ پنزری دفن شده باشد. ط-ا

گم شدن پدیدار شدن این عمر عشق است.

#خودم #گوشه-خلوتم
#خودم #گوشه-خلوتم

*ویژه‌نامه‌ای در میان دود جنگ* از عجایب روزگار است که حاصل یک سال کار ما در برنامه ادبیات جهان -که با محوریت زن و جنگ تدوین شده - در دورانی به نشر می‌رسد که دود جنگ و توحش تمام منطقه را فراگرفته و افقی برای عبور از این شوربختی ممتد به نظر نمی‌رسد. دومین ویژه‌نامه ما در همکاری با روزنامه اطلاعات روز به مناسبت روز جهانی زن در پنج بخش به نشر می‌رسد: ۸ گفت‌وگوی دختران با مادر‌بزرگ‌های‌شان درباره زن، زندگی و جنگ؛ پرونده‌ای ویژه برای نویسنده بلاروسی، سوتلانا الکساندرا الکسویچ با چهار نوشته؛ گفت‌وگویی با مترجم ادبیات فارسی در آلمان، یوتا همل‌غایش درباره پس‌زمینه‌ی ترجمه ادبیات داستانی فارسی در غرب؛ ترجمه‌ی مقاله‌ای از پروفیسور ریچارد تاپر و نانسی درباره زندگی و حواشی زنی به نام مریم در ۵۰ سال قبل سرپل؛ و یادداشتی از پروفیسور الیزا گریسوالد درباره لندی و زنان پشتون. برای دخترانی که یادداشت‌های‌شان در این ویژه‌نامه نشر شدند، شادباش می‌گوییم و بابت زحمات‌شان سپاسگزاریم. هم‌چنان از دوستان روزنامه اطلاعات روز، به‌ویژه ذکی دریابی عزیز، بابت صبر و همکاری‌اش در نشر این ویژه‌نامه قدردانی می‌کنیم. این ویژه‌نامه شاید اشاره‌ای باشد به این نکته که اگر جنگ گریبان افغانستان را رها نکرده، ما هم یقه‌ی جنگ را گرفته‌ایم. چگونگی این مواجهه را در متن ویژه‌نامه دریابید و شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم:

madaran-wa-dokhtaran.pdf13.88 MB

#منیرو-روانی‌پور

شاید دارم خیلی به «بعداً» فکر می‌کنم. هر روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که اصلاً بعداً وجود ندارد. در دنیایی که هیچ ثباتی برای آدمیزاد وجود ندارد، پس چگونه می‌تواند بعداً وجود داشته باشد. هر چه هست؛ برای من، برای تو، همین حالاست. بعداً یا من نیستم یا تو. بعداًها فقط بعداً می‌مانند. مگر بعداً هم وجود دارد؟ مگر بعداً می‌تواند وعده بدهد؟ آینده جای خوبی است؟ شاید اصلاً بعداً وجود ندارد. هر چه هست همین حالاست. آینده چه، وجود دارد؟ من اصلاً معتقد به آینده نیستم. هیچ چیزی تضمین نمی‌کند که آینده جای خوبی است.

تا به حال به بیهوده بودن هیچ کلمه‌ای فکر نکرده بودم. حالا که فکر می‌کنم، «کاشکی» به نظرم واژه‌ای بسیار بیهوده و حسرت‌انگیز است. اگر می‌توانستم، این کلمه را از فرهنگ ذهنم پاک می‌کردم.

آخر باید به دریا رهایش می‌کرد؟🥹
+1
آخر باید به دریا رهایش می‌کرد؟🥹

تا کنون این‌قدر به مرگ نیندیشیده بودم. این اواخر خیلی به این موضوع فکر می‌کنم. حالا به هر دلیلی ممکن است هر لحظه بمیرم یا عزیزی را از دست بدهم. این فکر خیلی آزارم می‌دهد. مرگ وحشتناک است؛ وقتی نمی‌گذارد آرزوهایمان را زندگی کنیم، وقتی جوانِ عزیزی را از ما می‌گیرد، وقتی این‌قدر نزدیک حضورش را احساس می‌کنم. از آن می‌ترسم، چون ترسناک است. کاش وابستگی در ذات انسان وجود نداشت تا مرگ آسان‌تر می‌شد. نمی‌دانم چرا با وجود اینکه قرار است همه بمیریم، باز هم این‌قدر به آدم‌های دوروبرمان وابسته می‌شویم؟ این روزها مدام فکر می‌کنم چرا بشر در برابر مرگ هیچ چاره‌ای پیدا نکرده است؛ چرا چیزی اختراع نشده که نشان بدهد هر انسان چند سال زندگی خواهد کرد. می‌دانم نمی‌توانم در هیچ جای دنیا از مرگ فرار کنم، چون با نفس‌هایم حضورش را درک می‌کنم و حتی بیشتر از خودم احساسش می‌کنم. وقتی نفس می‌کشم، می‌خوابم، بیدار می‌شوم، راه می‌روم یا چیزی می‌خورم، در هر لحظه مرگ را حس می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم مرگ مثل سایه است، اما این اواخر باور کرده‌ام که از سایه هم نزدیک‌تر است؛ شبیه نفس‌هایم. ۱۰ دلو

کاش حداقل می‌دانستم مرگ درکجایی عمرمان در کمین است.

و این زندگی چقدر بی‌رحم است…

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا طاقت نمی‌آرم جفا کار از فغانم می‌رود #حضرت_سعــــدی

با این فیلم، خود را در عمق پرسش‌های عجیب‌وغریب یافتم؛ به همین دلیل فکر نمی‌کنم تا پایان عمر بتوانم تأثیرش را فراموش کنم. از جمله فلم‌ و کتاب‌هایی است که به‌محض پایان، تازه آغاز می‌شود. گرچه من فلم فرانکنشتاین را دیدم، بعداً فهمیدم که بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. به‌هرحال، به‌گونه‌ای عجیب تحت تأثیر ایده، موضوع و فضای آن قرار گرفتم. فرانکنشتاین، یک فلم علمی‌ـ‌تخیلی و گوتیکِ امریکاییِ محصول ۲۰۲۵ و نامزد اسکار است که بر اساس رمانی به همین نام، اثر مری شلی، ساخته شده است. فرانکنشتاین اثری است که فراتر از یک داستان ترسناک یا علمی‌ـ‌تخیلی، به پرسش‌های عمیق دربارهٔ ماهیت انسان، مسئولیت علمی و اخلاقی، و پیامدهای عبور از مرزهای طبیعی می‌پردازد. همچنین با پرداختن به موضوعاتی مانند تنهایی، جست‌وجوی هویت و خطرات جاه‌طلبی بی‌حد، مخاطب را به تأمل دربارهٔ پیشرفت‌های علمی و نقش انسان در جهان دعوت می‌کند. فرانکنشتاین هم برای علاقه‌مندان به داستان‌های کلاسیک و علمی‌ـ‌تخیلی جذاب است و هم برای کسانی که به مباحث فلسفی و اخلاقی علاقه دارند. 2026/2/18

photo content

این روزها که داستان تبدیل شدن نوریه به نوراحمد خیلی سر زبان‌هاست، راستش را بگویم با دیدن این خبر اصلاً متعجب نشدم؛ چون کتاب «نان‌آور» که درباره دور اول طالبان نوشته شده را خوانده بودم. آنجا پروانه است که برای نان‌آوری تبدیل به پسر می‌شود. به طور تصادفی چند روز قبل فیلم «باران» محصول ۲۰۰۱ را دیدم. آنجا باران تبدیل به رحمت می‌شود. در کل، چیزی که می‌خواهم بگویم این است که داستان ما در طول تاریخ تکرار می‌شود. هرکدام از این زن‌ها برای نان‌آوری تبدیل به مرد می‌شوند و تلاش می‌کنند هویت زنانه خود را پنهان کنند و در آخر مجرمِ هویت‌شان می‌شوند. گرچه آدمی نیستم که به طور مستقیم فیلم یا کتابی را به کسی پیشنهاد کنم، اما این فیلم را برای درک عمیق‌تر از هویت و مفهوم عشق پیشنهاد می‌کنم؛ چون داستان هویت ما در طول تاریخ مشابه بوده است. فیلم «باران» به کارگردانی مجید مجیدی، محصول سال ۱۳۷۹ است. این فیلم زندگی کارگران ساختمانی، خصوصاً افغانی‌های مهاجر را درون‌مایه قرار داده و جوایز متعددی را کسب کرده است. در یک برج در حال ساخت، عده‌ای کارگر روستایی و افغانستانی مشغول به کار هستند. لطیف، کارگر روستایی که مسئول خدمات و تغذیه کارگران نیز هست، باخبر می‌شود که پس از مجروح شدن یک کارگر افغانستانی، اکنون پسر او، رحمت، به جای او مشغول کار است. به دلیل جثه ضعیف رحمت، وظیفه خدمات‌رسانی به کارگران را به او می‌سپارند و لطیف کار راحت خود را از دست می‌دهد. این موضوع لطیف را عصبانی می‌کند و او در پی آزار رحمت برمی‌آید. یک روز متوجه می‌شود که رحمت در واقع دختری است به نام باران که از سر ناچاری، در میان مردان و به جای پدرش کار می‌کند. همین موضوع باعث می‌شود لطیف به کمک باران بیاید و در این بین به او دل ببندد. اما با منع کار برای افغانستانی‌ها، لطیف به دنبال باران می‌گردد و وقتی وضعیت زندگی آن‌ها را می‌بیند، همه پس‌انداز خود را به خانواده او می‌دهد. سپس متوجه می‌شود که باران و خانواده‌اش قصد دارند برای همیشه ایران را ترک کنند.

من عاشق این کیوب‌ها هستم. وقتی که خیلی خسته‌ام خود را همراشان سرگرم می‌کنم. داشتم به این کیوب‌ها نگاه می‌کردم. تازه می‌فهمیدم
من عاشق این کیوب‌ها هستم. وقتی که خیلی خسته‌ام خود را همراشان سرگرم می‌کنم. داشتم به این کیوب‌ها نگاه می‌کردم. تازه می‌فهمیدم چقدر زندگی شبیه به این کیوب‌هاست؛ ساده اما درهم پیچیده، اگر فورمول بلد نباشی همین طور درهم و برهم می‌مانی. چقدر راست و بالا و پایین حرکت کنی بازهم درستش کرده نمی‌توانی. همین‌طور زندگی از خود فرمول‌های دارد. اگر فرمول بلد نباشی؛ همین‌طور رنگ‌هایت را کنار هم آورده نمی‌توانی.