سیمرغ
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
237
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
-2530 أيام
أرشيف المشاركات
237
این اواخر فلمهای افغانی را ترجیح میدهم، با وجود کموکاستیهایی که دارند. شاید دلیلش این باشد که هرچه در این فلمها میگذرد، جزئی از من است؛ از تاریخ، گذشته، فرهنگ و باورهای اجتماعی من و کشورم. در این فلمها افغانستانی را میبینم که گویی همه با هم تکههایی از من را که در صفحههای تاریخ جا گذاشتهام، به تصویر میکشند.
امشب فلم «سگهای ولگرد» را دیدم؛ فلمی به کارگردانی مرضیه مشکینی، فلمساز ایرانی، که در سال ۱۳۸۲ در افغانستان ساخته شده است. این فلم تصویری از جامعهای جنگزده و خشونتزده را نشان میدهد؛ جامعهای که در آن زن در هر حال مقصر دانسته میشود و کودکانش در خیابانها و لابهلای خشونتها بزرگ میشوند.
«سرپناه» درونمایه اصلی این داستان است: زنی که برای داشتن سرپناه تن به ازدواج دوم میدهد، و کودکانی که میکوشند جرمی مرتکب شوند تا به زندان بروند و برای زیستن پناهگاهی پیدا کنند.
شاید این فلم در مقایسه با بسیاری از فلمهای عالی خارجی چیزی چندانی نباشد، اما برای من دوستداشتنی بود؛ چون روایت متعلق به کشور خودم را میدیدم.
237
به جداافتادهام فکر میکنم؛
به مرزهای عمق خودم، به درزِ جداافتادهای که میان من است. این روزها مدام سرگشتهام و به دنبال ذراتِ خود، از مرزِ باور فراتر میروم.
این روزها از جنگ، از مهاجران، از جسمِ قطعهقطعهشدها و زیر آوار ماندهها، از نوریهها میگویند…
و من میاندیشم: باز در تمام صحنههای جاافتادهی تاریخ، حضوری دارم؛ گویی جنگ تکهای از من را با خود برده است.
تکهای از من، مهاجری بیوطن است.
به تکهتکههای گوشتِ پوستم میاندیشم؛
مگر کجاست؟
شاید سالهای دور، در چمدانی، زیر درختِ سرو، به دستِ خنزیرِ پنزری دفن شده باشد.
ط-ا
237
*ویژهنامهای در میان دود جنگ*
از عجایب روزگار است که حاصل یک سال کار ما در برنامه ادبیات جهان -که با محوریت زن و جنگ تدوین شده - در دورانی به نشر میرسد که دود جنگ و توحش تمام منطقه را فراگرفته و افقی برای عبور از این شوربختی ممتد به نظر نمیرسد. دومین ویژهنامه ما در همکاری با روزنامه اطلاعات روز به مناسبت روز جهانی زن در پنج بخش به نشر میرسد: ۸ گفتوگوی دختران با مادربزرگهایشان درباره زن، زندگی و جنگ؛ پروندهای ویژه برای نویسنده بلاروسی، سوتلانا الکساندرا الکسویچ با چهار نوشته؛ گفتوگویی با مترجم ادبیات فارسی در آلمان، یوتا هملغایش درباره پسزمینهی ترجمه ادبیات داستانی فارسی در غرب؛ ترجمهی مقالهای از پروفیسور ریچارد تاپر و نانسی درباره زندگی و حواشی زنی به نام مریم در ۵۰ سال قبل سرپل؛ و یادداشتی از پروفیسور الیزا گریسوالد درباره لندی و زنان پشتون.
برای دخترانی که یادداشتهایشان در این ویژهنامه نشر شدند، شادباش میگوییم و بابت زحماتشان سپاسگزاریم. همچنان از دوستان روزنامه اطلاعات روز، بهویژه ذکی دریابی عزیز، بابت صبر و همکاریاش در نشر این ویژهنامه قدردانی میکنیم.
این ویژهنامه شاید اشارهای باشد به این نکته که اگر جنگ گریبان افغانستان را رها نکرده، ما هم یقهی جنگ را گرفتهایم. چگونگی این مواجهه را در متن ویژهنامه دریابید و شما را به خواندن آن دعوت میکنم:
237
شاید دارم خیلی به «بعداً» فکر میکنم. هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که اصلاً بعداً وجود ندارد. در دنیایی که هیچ ثباتی برای آدمیزاد وجود ندارد، پس چگونه میتواند بعداً وجود داشته باشد. هر چه هست؛ برای من، برای تو، همین حالاست. بعداً یا من نیستم یا تو. بعداًها فقط بعداً میمانند. مگر بعداً هم وجود دارد؟ مگر بعداً میتواند وعده بدهد؟
آینده جای خوبی است؟ شاید اصلاً بعداً وجود ندارد. هر چه هست همین حالاست. آینده چه، وجود دارد؟ من اصلاً معتقد به آینده نیستم. هیچ چیزی تضمین نمیکند که آینده جای خوبی است.
237
تا به حال به بیهوده بودن هیچ کلمهای فکر نکرده بودم. حالا که فکر میکنم، «کاشکی» به نظرم واژهای بسیار بیهوده و حسرتانگیز است. اگر میتوانستم، این کلمه را از فرهنگ ذهنم پاک میکردم.
237
تا کنون اینقدر به مرگ نیندیشیده بودم. این اواخر خیلی به این موضوع فکر میکنم. حالا به هر دلیلی ممکن است هر لحظه بمیرم یا عزیزی را از دست بدهم. این فکر خیلی آزارم میدهد. مرگ وحشتناک است؛ وقتی نمیگذارد آرزوهایمان را زندگی کنیم، وقتی جوانِ عزیزی را از ما میگیرد، وقتی اینقدر نزدیک حضورش را احساس میکنم. از آن میترسم، چون ترسناک است.
کاش وابستگی در ذات انسان وجود نداشت تا مرگ آسانتر میشد. نمیدانم چرا با وجود اینکه قرار است همه بمیریم، باز هم اینقدر به آدمهای دوروبرمان وابسته میشویم؟
این روزها مدام فکر میکنم چرا بشر در برابر مرگ هیچ چارهای پیدا نکرده است؛ چرا چیزی اختراع نشده که نشان بدهد هر انسان چند سال زندگی خواهد کرد.
میدانم نمیتوانم در هیچ جای دنیا از مرگ فرار کنم، چون با نفسهایم حضورش را درک میکنم و حتی بیشتر از خودم احساسش میکنم. وقتی نفس میکشم، میخوابم، بیدار میشوم، راه میروم یا چیزی میخورم، در هر لحظه مرگ را حس میکنم. قبلاً فکر میکردم مرگ مثل سایه است، اما این اواخر باور کردهام که از سایه هم نزدیکتر است؛ شبیه نفسهایم.
۱۰ دلو
237
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
#حضرت_سعــــدی
