سیمرغ
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
275
订阅者
-124 小时
+137 天
+5130 天
帖子存档
275
روایت گم شدن در جغرافیایی جنگ
اخی، این مرد چقدر روح و ذهن پرظرافتی دارد و چقدر از جنگ و جنگزدگی متأثر است. چقدر در پرداختن به بستر جنگ، ناامنی و مهاجرت، در خلأ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، درد عمیق را نشان میدهد. نمیدانم چقدر در نوشتن این داستانها اذیت شده؛ شما هم نمیدانید چقدر من با خواندنشان اذیت شدم.
چیزی که در مورد آصف سلطانزاده بسیار تحسین میکنم، تلاش او در بهکارگیری فرم و ساختار، تکنیک و محتواست.
مجموعه «در گریز گم میشویم» شامل هشت داستان کوتاه است. هرکدام پارهای از این عنوان را نشان میدهد که چگونه در گریز گم میشویم. او از گم شدن در مرزهای کشورهای بیگانه میگوید؛ از زندگیای که به یک برگ ناچیز و دو تار پشه وابسته است؛ از فروش کودکان، فقر و آرزوی شاهانه داشتن؛ از خودفروشی زنی برای فرار از فقر؛ از قصه عشق و انتقام در میان تانکهای روسی، و دو داستان اخیر نیز از زمان به قدرت رسیدن طالبان روایت میشوند.
آقای سلطانزاده عزیز! تو از آن جنگها سالها پیش گفتی؛ چرا هنوز، با وجود گذشت این همه سال، مرا اینقدر اذیت میکنند؟ چرا هنوز اینقدر تازهاند؟ چرا درد جغرافیایی نسل تو تا نسل من اینقدر مشترک است؟ حالا خیلی برایت حق میدهم که چرا برای داستان «نقطه» هیچ نقطهای نگذاشتی. چون میدانستی جنگ، کشتن و کشته شدن، تمام نشده و نخواهد شد. «این صحنهها را انگار هیچ پایانی نیست و تو جرأت کن نقطه بگذاری، مگر به پایان بیاید این.»(۷۶ص در مجموعه عسگر گریز)
نخیر، من اصلاً جرأت گذاشتن نقطه را ندارم و میدانم جنگ ادامه دارد. جنگ فقط در شلیک و گلوله نیست؛ هر کجا جنگ است. چه فرق میکند جنگ در خانه بدخشیها باشد یا کابلیها، یا در مرز کشوری بیگانه؟ وقتی جنگ است، من در عراقم و سودانم، یمنم، اسرائیلم و فلسطینم.
آقای سلطانزاده، راست میگویید؛ در گریز گم میشویم. اصلاً خیلی گم شدهایم.
گم شدن را در جوانی دیدم که آنسوی مرز، از شنیدن هر خبر تازهای درباره خانوادهاش میترسید. در زن شریفی دیدم که برای فرار از فقر، خودفروشی میکرد. در پدری دیدم که کودکانش را در معرض فروش قرار داده بود. در خودکشی جمعی یک خانواده فقیر دیدم. در خریطه اسرارآمیز بابهمداری دیدم که زیر تانکهای روسی گم میشود. در شاهولی دیدم که میسوخت، میرقصید و گم میشد. و بالأخره خودم را دیدم که گم میشدم.
275
عثمان بىانکه نگاه از زمين بردارد،گفت: من از رفتن به مزار نمىترسم..ازكار بيهوده خوشم نمیاید اصلأ میدانين، چه فرقی، میكنه كه آدم اینجا خاك شو، يا مرزا…
-خاك همه جا خاك اس" مهم
عمل آدم
#تامزاز
#محمدآصفسلطانزاده
275
هيج چيزى در نگاهم نيست، نه كينهای، نه ملامتی… مگر تنها يك سؤال، يک چراى خيلى بزرگ، و همين سؤال در ذهن تو هم است، از چشمانت میخوانم و سخت آزارم میدهد، أينكه چرا امروز بايد عمويم از ما قهر باشد؟
#دامادکابل
#محمدآصفسلطانزاده
275
يكى از قومها كفت: نمى شد، اين را مى ماندين براى زمانى كه جنگ تمام مى شد.
۔گيريم كه جنگ بیست سال طول کشيد،تا آنوقت صبر كنيم؟ درست اس جنگ هس، قحطى هس، مرگ هس، ولى ما زندكى مان را
میكنيم.
#دامادکابل
#محمدآصفسلطانزاده
275
در اين وضعيت جنگى، مردم هر روز كشته مىشن و خون میخورن و تو آمدى عروسى میكنى، دلتات خوش اس،
- من فقط همين يك پسر برايم ماند، مى بينين كه به زندكى اميدى نس، برای اينكه جنگ بيشتر جوانها را میگیره، در این سـالهاى ملامت تا از دست نرفتهايم، مى خواهيم عروسى پسرم را بينيم.
#دامادکابل
#محمدآصفسلطانزاده
275
یکی از زیباییهای این مجله آن است که خاطرات دورههای مختلف را در کنار هم گرد آورده است؛ از سالهای دورِ دور قبل از دور نخست طالبان گرفته تا سالهای نزدیکتر، و از دور دوم طالبان تا امروز؛ زمانی که خاطرات ما از مکتب به دو بخش تقسیم شده و به فضای مجازی و مکتبهای خانگی تقلیل یافته است.
در میان این روایتها، تغییر خاطرات نسلهای مختلف بهخوبی دیده میشود. و اینکه مکتب از همان آغاز یک مسئله بوده و هنوز هم مسئله است؛ با این تفاوت که امروز از شکل فیزیکی به شکل آنلاین تغییر یافته و در نتیجه، نوع خاطرات نیز دگرگون شده است.
هنگام خواندن این خاطرات، با توجه به اینکه هفتاد خاطره این مجموعه مربوط به زنان است، به جای خالی خاطرات آقایان در این مجله نیز فکر کردم.
از بهشت جان بابت این کار ارزشمند و زیبایش صمیمانه سپاسگزارم.
275
Repost from N/a
https://gandomin.com/4658/
فصلنامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظههای مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتنشان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالندهگی و آگاهی بود.
این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقهای خاص نیست؛ بلکه این فصلنامه، پیوند نسلها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهههای ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعتها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب میکنند.
ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنفبندی و درجهبندی از نگاه قوت قلم و پختهگی، و تنها بهمنظور حمایت از قلم، صدا و خاطرههای دختران و زنان، به نشر رساندهایم.
275
- بیبن جوان، من گم شدهام، اینجا کجاست؟
جوان ایستاد و با دقت نگاهش کرد.
-تنها تو نه، ما همگی گم شدهایم.
#ماهمگیگمشدهایم
#محمدآصفسلطانزاده
275
حالا به راستی گم شده بود، چه بهتر که گم شده بود. خودش خودش خودش را گم کرده بود. فکر میکرد وقتی خودش خودش را گم کند، همه او را گم میکنند. ترس از بیگانهها نداشت، از آشنایان میترسید . میخواست آشنایان او را گم میکردند. میخواست هیچ آشنایی او را نبیند.
#ماهمگیگمشدهایم
#محمدآصفسلطانزاده
275
اگر میتوانستم در زیر آب نفس بکشم، چه خوب میشد. نفس میکشم و آب وارد ریههایم میشود. همچون ماهیها آب در دهان میکشند. اگر به ماهی بدل میشدم، چی؟ مگر منشا تمام زندهجانها یکی نیست؟ پس چرا من ماهی نباشم؟ چرا باید انسان باشم؟ تا همینجا بس است. دیگر نمیخواهم انسان باشم.
#دریا…دریا
#محمدآصفسلطانزاده
275
نمیگذارم دستی کسی به من برسد، ولی زمین سخت است و آسمان دور، کاشکی آسمان نزدیک میبود، دست دراز میکردم و به آن میرسیدم، زمین را وا مینهادم به آنهایی که برای صاحب شدن آن با هم ستیز داشتند…
#دریا…دریا
#محمدآصفسلطانزاده
275
مدتیست که جمعهها فقط شعر میخوانم و موسیقی گوش میدهم. آهنگهای قدیمی را با بازخوانیهایشان مقایسه میکنم، شعرشان را پیدا میکنم و دنبال خاطرههایی میگردم که با آنها گره خوردهاند. از همه بیشتر هم لذت میبرم وقتی دربارهشان با کسی حرف میزنم که آن آهنگ را در زمان خودش شنیده و با آن خاطرهای دارد.
