سیمرغ
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
237
مشترکین
+124 ساعت
-97 روز
-2630 روز
آرشیو پست ها
237
بابه زنجیر باف
در میان آنهمه زنجیر و بند
خندههای کودکی را بافتی؟
پشت آن کوه سیاه
پشت قلاع انداختی؟
هرچه میگردیم نیست
کوچههای خاکی حالا روشن است
باغها سبز و شفاف
آبها پاک و زلال
مادر اما شانههایش صاف نیست
از پدر چیزی به جز یک خاطره
از زن همسایه هم چند شاخهگل
بر سر قبری سیاه
بابهزنجیر باف
آخر این ماجرا آیا کجاست؟
خندههای کودکی در لای زنجیرها نهان
قفل بر زنجیر
و بر پای زنان
آخ از دردی که در جان من است
آخ
از اندوهی تلخ دختران
بابه زنجیر باف
خندههای ما نهان پشت قلاع
گریههای ما عمیق و بی دفاع
میشود آیا که برگردی و
زنجیر وا کنی؟
خجسته الهام
237
روایت گم شدن در جغرافیایی جنگ
اخی، این مرد چقدر روح و ذهن پرظرافتی دارد و چقدر از جنگ و جنگزدگی متأثر است. چقدر در پرداختن به بستر جنگ، ناامنی و مهاجرت، در خلأ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، درد عمیق را نشان میدهد. نمیدانم چقدر در نوشتن این داستانها اذیت شده؛ شما هم نمیدانید چقدر من با خواندنشان اذیت شدم.
چیزی که در مورد آصف سلطانزاده بسیار تحسین میکنم، تلاش او در بهکارگیری فرم و ساختار، تکنیک و محتواست.
مجموعه «در گریز گم میشویم» شامل هشت داستان کوتاه است. هرکدام پارهای از این عنوان را نشان میدهد که چگونه در گریز گم میشویم. او از گم شدن در مرزهای کشورهای بیگانه میگوید؛ از زندگیای که به یک برگ ناچیز و دو تار پشه وابسته است؛ از فروش کودکان، فقر و آرزوی شاهانه داشتن؛ از خودفروشی زنی برای فرار از فقر؛ از قصه عشق و انتقام در میان تانکهای روسی، و دو داستان اخیر نیز از زمان به قدرت رسیدن طالبان روایت میشوند.
آقای سلطانزاده عزیز! تو از آن جنگها سالها پیش گفتی؛ چرا هنوز، با وجود گذشت این همه سال، مرا اینقدر اذیت میکنند؟ چرا هنوز اینقدر تازهاند؟ چرا درد جغرافیایی نسل تو تا نسل من اینقدر مشترک است؟ حالا خیلی برایت حق میدهم که چرا برای داستان «نقطه» هیچ نقطهای نگذاشتی. چون میدانستی جنگ، کشتن و کشته شدن، تمام نشده و نخواهد شد. «این صحنهها را انگار هیچ پایانی نیست و تو جرأت کن نقطه بگذاری، مگر به پایان بیاید این.»(۷۶ص در مجموعه عسگر گریز)
نخیر، من اصلاً جرأت گذاشتن نقطه را ندارم و میدانم جنگ ادامه دارد. جنگ فقط در شلیک و گلوله نیست؛ هر کجا جنگ است. چه فرق میکند جنگ در خانه بدخشیها باشد یا کابلیها، یا در مرز کشوری بیگانه؟ وقتی جنگ است، من در عراقم و سودانم، یمنم، اسرائیلم و فلسطینم.
آقای سلطانزاده، راست میگویید؛ در گریز گم میشویم. اصلاً خیلی گم شدهایم.
گم شدن را در جوانی دیدم که آنسوی مرز، از شنیدن هر خبر تازهای درباره خانوادهاش میترسید. در زن شریفی دیدم که برای فرار از فقر، خودفروشی میکرد. در پدری دیدم که کودکانش را در معرض فروش قرار داده بود. در خودکشی جمعی یک خانواده فقیر دیدم. در خریطه اسرارآمیز بابهمداری دیدم که زیر تانکهای روسی گم میشود. در شاهولی دیدم که میسوخت، میرقصید و گم میشد. و بالأخره خودم را دیدم که گم میشدم.
237
عثمان بىانکه نگاه از زمين بردارد،گفت: من از رفتن به مزار نمىترسم..ازكار بيهوده خوشم نمیاید اصلأ میدانين، چه فرقی، میكنه كه آدم اینجا خاك شو، يا مرزا…
-خاك همه جا خاك اس" مهم
عمل آدم
#تامزاز
#محمدآصفسلطانزاده
237
هيج چيزى در نگاهم نيست، نه كينهای، نه ملامتی… مگر تنها يك سؤال، يک چراى خيلى بزرگ، و همين سؤال در ذهن تو هم است، از چشمانت میخوانم و سخت آزارم میدهد، أينكه چرا امروز بايد عمويم از ما قهر باشد؟
#دامادکابل
#محمدآصفسلطانزاده
237
يكى از قومها كفت: نمى شد، اين را مى ماندين براى زمانى كه جنگ تمام مى شد.
۔گيريم كه جنگ بیست سال طول کشيد،تا آنوقت صبر كنيم؟ درست اس جنگ هس، قحطى هس، مرگ هس، ولى ما زندكى مان را
میكنيم.
#دامادکابل
#محمدآصفسلطانزاده
237
در اين وضعيت جنگى، مردم هر روز كشته مىشن و خون میخورن و تو آمدى عروسى میكنى، دلتات خوش اس،
- من فقط همين يك پسر برايم ماند، مى بينين كه به زندكى اميدى نس، برای اينكه جنگ بيشتر جوانها را میگیره، در این سـالهاى ملامت تا از دست نرفتهايم، مى خواهيم عروسى پسرم را بينيم.
#دامادکابل
#محمدآصفسلطانزاده
237
یکی از زیباییهای این مجله آن است که خاطرات دورههای مختلف را در کنار هم گرد آورده است؛ از سالهای دورِ دور قبل از دور نخست طالبان گرفته تا سالهای نزدیکتر، و از دور دوم طالبان تا امروز؛ زمانی که خاطرات ما از مکتب به دو بخش تقسیم شده و به فضای مجازی و مکتبهای خانگی تقلیل یافته است.
در میان این روایتها، تغییر خاطرات نسلهای مختلف بهخوبی دیده میشود. و اینکه مکتب از همان آغاز یک مسئله بوده و هنوز هم مسئله است؛ با این تفاوت که امروز از شکل فیزیکی به شکل آنلاین تغییر یافته و در نتیجه، نوع خاطرات نیز دگرگون شده است.
هنگام خواندن این خاطرات، با توجه به اینکه هفتاد خاطره این مجموعه مربوط به زنان است، به جای خالی خاطرات آقایان در این مجله نیز فکر کردم.
از بهشت جان بابت این کار ارزشمند و زیبایش صمیمانه سپاسگزارم.
