بـئاتریس پِـرز؛
前往频道在 Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
显示更多未指定国家未指定类别
417
订阅者
无数据24 小时
-137 天
-4730 天
帖子存档
گرجستانم را پس بده
سخت شکن بالا بلند عشوه گره
نقش بازه فاتج گنجه فاتح من
ترکمن چایم را پس بده
عرب ملک غزه کجا من کجا؟ فلسطین کجا؟ عشق میهن کجا؟ هزاران چو لبان و آن و این فدای یکی خشت ایران زمین
اینطور نیستید که کاش میشد غم رو از دل یه نفر گرفت و براش کاری کرد؟ هرچند که اون غم رو بردارین برای خودتون..
قصهٔ ماهی طلا و یحیی
از زبونِ ماهی طلا؛ اولش آهو بودم صیاد اومد منو بگیره، کفتر شدم پریدم رو بوم. صیاد تیر انداخت، ماهی شدم رفتم تو دریا، افتادم تو تورِ ماهیگیر، گفتم:«ماهیگیر یه آرزو کن» ماهیگیر آرزو نداشت. منو برد بازار فروخت به یه اشرافی؛ انداختنم تو تنگ بلور. صدا زدم:«یحیی؟» یحیی نشنید، تنگ از غصه ترکید. افتادم رو خاک، اومدم بمیرم یهو یحیی صدا زد:«ماه طلا، ماهی طلا تا بهار صبر کن» چشمامو باز کردم دیدم تو حوضم. حالا این منم، اینم یحیی
قصهٔ ماهی طلا و یحیی
از زبونِ ماهی طلا؛ اولش آهو بودم صیاد اومد منو بگیره، کفتر شدم پریدم رو بوم. صیاد تیر انداخت، ماهی شدم رفتم تو دریا، افتادم تو تورِ ماهیگیر، گفتم:«ماهیگیر یه آرزو کن» ماهیگیر آرزو نداشت. منو برد بازار فروخت به یه اشرافی؛ انداختنم تو تنگ بلور. صدا زدم:«یحیی؟» یحیی نشنید، تنگ از غصه ترکید. افتادم رو خاک، اومدم بمیرم یهو یحیی صدا زد:«ماه طلا، ماهی طلا تا بهار صبر کن» چشمامو باز کردم دیدم تو حوضم. حالا این منم، اینم یحیی
ازم میپرسن تایم فرجههات چیکار میکنی خسته نشی؟
واکنش من که از یه کتاب پنجاه صفحهای هم نمیگذرم:
