بـئاتریس پِـرز؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
416
المشتركون
-324 ساعات
-137 أيام
-4930 أيام
أرشيف المشاركات
گرجستانم را پس بده
سخت شکن بالا بلند عشوه گره
نقش بازه فاتج گنجه فاتح من
ترکمن چایم را پس بده
عرب ملک غزه کجا من کجا؟ فلسطین کجا؟ عشق میهن کجا؟ هزاران چو لبان و آن و این فدای یکی خشت ایران زمین
اینطور نیستید که کاش میشد غم رو از دل یه نفر گرفت و براش کاری کرد؟ هرچند که اون غم رو بردارین برای خودتون..
قصهٔ ماهی طلا و یحیی
از زبونِ ماهی طلا؛ اولش آهو بودم صیاد اومد منو بگیره، کفتر شدم پریدم رو بوم. صیاد تیر انداخت، ماهی شدم رفتم تو دریا، افتادم تو تورِ ماهیگیر، گفتم:«ماهیگیر یه آرزو کن» ماهیگیر آرزو نداشت. منو برد بازار فروخت به یه اشرافی؛ انداختنم تو تنگ بلور. صدا زدم:«یحیی؟» یحیی نشنید، تنگ از غصه ترکید. افتادم رو خاک، اومدم بمیرم یهو یحیی صدا زد:«ماه طلا، ماهی طلا تا بهار صبر کن» چشمامو باز کردم دیدم تو حوضم. حالا این منم، اینم یحیی
قصهٔ ماهی طلا و یحیی
از زبونِ ماهی طلا؛ اولش آهو بودم صیاد اومد منو بگیره، کفتر شدم پریدم رو بوم. صیاد تیر انداخت، ماهی شدم رفتم تو دریا، افتادم تو تورِ ماهیگیر، گفتم:«ماهیگیر یه آرزو کن» ماهیگیر آرزو نداشت. منو برد بازار فروخت به یه اشرافی؛ انداختنم تو تنگ بلور. صدا زدم:«یحیی؟» یحیی نشنید، تنگ از غصه ترکید. افتادم رو خاک، اومدم بمیرم یهو یحیی صدا زد:«ماه طلا، ماهی طلا تا بهار صبر کن» چشمامو باز کردم دیدم تو حوضم. حالا این منم، اینم یحیی
ازم میپرسن تایم فرجههات چیکار میکنی خسته نشی؟
واکنش من که از یه کتاب پنجاه صفحهای هم نمیگذرم:
