304
订阅者
无数据24 小时
+167 天
-1830 天
帖子存档
303
و آن سنگ گدازهایی که بر جانمان نشسته بود، خاتمه یافت.
حال شروع رنگریزی به دست پاییز است.
به تعداد تمام شکافهای آینه که نور از آن میگذرد، به این رقصِ ابدی
ِ مرگ و تولد نگریستهام. هر بار آغاز و پایانی متمایز و در عین حال مشابه رقم زده؛ و من، زادهی خاک در هر تکرار بخشی از نقوش به جا ماندهی خویش را بر لوح وجودیاش به یادگار گذاشتهام.
و تنها وجهی مشابه در این سیر داستانی، مرگ یک آغاز و آغاز یک مرگ است.
دیگر رنگهای نو، خاک باران خورده، تیرگی آسمان از پس پنجره، سکوتِ پس از باران، صاعقههای پیدرپی... پژواکی را طنین انداز نمیشنود که بر جانم بنشیند.
نوای در هم شکافتهی برگِ خشکیده، دیگر نغمهی زوال نیست، بله صدای نیستی معناست.
