motif
前往频道在 Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
显示更多未指定国家未指定类别
276
订阅者
+2924 小时
+187 天
+4230 天
帖子存档
279
مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام، چقدر در ذهنم حرف زدهام. خروار خروار حرف با لحن و حالتهای مختلف، مغایر، متضاد و...
گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گُر میگیرند؛ مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند. اشک هرگز.
- محمود دولت آبادی
279
عیب است غم و شادی
که پس پرده نهان است
گر مرد رهی، غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن، هنر گام زمان است...
279
تفاوت تو با بقیه در جزییات بود؛ تمام و کمال، کلی و جزیی برای تو آشنا بودم. تمام ضعفها و رنجهایم را در گلدانی کاشتم و به دستت دادم؛ خالیاش کردی، موبهمو خواندی و زان پس یکبهیک اجرایش کردی.
اما عزیز ترک برداشتهی من، قلب من کوچکتر از این حوادث بیمناک بود.
#مهجان
279
تو میان تیکتاک ساعت بر دیوار جای ماندی. میان خندههای اغواگر زندگی و چشمک ستارههای شبنشین....
تو، اگرچه به جانم پینه بسته بودی، تمام شدی.
تمام من نیز با تو حرام شد.
خورشید دیگر نور نمیآورد، زجر میپاشید و خودش چون اربابی، از شومبختی این رعیت عیشونوش میکرد؛ به مثابه آنکه جیگرش را جلا داده باشند.
اما شبها، شبها دیگر درد نداشتند؛ شبها آرام بودم، آرامتر از نبض یک مرده...
گل همیشه بهار کنج خانه دق کرد و خاکسپاری شد. او عزیز کوچ کردهی من در این دیار بود، پس از هجر او دیگر قلبی به تپش نیوفتاد و همه جامی از مرگ نوشیدند.
خیابانها خلوت شده بود، دل عزادار بود و رمق رفته بود. این آشیانه بویی از انگیزه و شوق ندارد.
تمام هستی من در دو چشم جهانبین تو گره خورده بود و پلکها چه ناگاه باز نشدند؛ پلک من نیز از آن روز خمیده است و طعم گس خون را به تن خریده.
پروانههای کنج قلبم پریشان بودند، تکتک گردی زدند و بر خاکستر این عشق فتادند. بالهایشان ریخت و جسمی از سنگ شدند.
در آخر، نور گریخت عزیز من. نور، تمام شوق و باریکهی زندگی بود و تمام شد؛ در را شش قفل کرد و رفت...
#مهجان
279
Repost from آبیِ سنگین
شما نمیدانید باباجان،
روزهای امتحان چه شکلیاند.
من از خطوطِ پیراهنها مینویسم، از یقههایی که از صبح تا ظهر، زیر بارِ اضطراب کج میشوند؛ از کفشهای خسته و بینفسی که راهروها را متر میکنند، از دستهایی که جزوه را محکم گرفتهاند، انگار چند صفحه کاغذ قرار است کسی را از آینده نجات بدهد.
از صدای استرسی مینویسم که به زمین مالیده میشود، از قدمهایی که بیهدف میروند و برمیگردند، از نگاههایی که مدام ساعت را میبلعند، از لبهایی که چیزی را زیر لب تکرار میکنند؛ شاید یک فرمول، شاید یک دعا، شاید فقط یک «کاش».
من از صندلیهایی مینویسم که پیش از آدمها خستهاند، از برگههایی که سفید میمانند، از مدادهایی که نوکشان را روی کاغذ میسایند و از سکوتی که درست چند ثانیه پیش از شروع، روی همهچیز میافتد.
عجیب است عزیزجان؛ آدمها برای چند ساعت امتحان، اینهمه اضطراب را با خودشان میآورند، انگار قرار است در یک صبح معمولی، تمامِ ارزشِ سالهای زندگیشان روی یک برگه تعیین شود.
و من گوشهای ایستادهام و فکر میکنم چقدر از زندگی همین است؛
دویدن، ترسیدن، رسیدن به یک در، نشستن پشت یک میز، و تلاش برای اینکه به خودت ثابت کنی هنوز چیزی بلدی.
شاید کسی باید یک روز به ما میگفت بعضی برگهها هرگز ارزشِ اینهمه لرزش دست را ندارند.
اما نگفت.
و ما همچنان، با کفشهای خسته، پیراهنهای چروک، چشمهای بیخواب و هزار «نکند» در سر، به سمت جلسهی بعدی میرویم.
