آبیِ سنگین
前往频道在 Telegram
- یکبندهخدا لحن شخصی، شاعرانه و کمی سنگین. هر سخنی که میخواهم بگویم، اینچنین به گوش میرسد که هنوز درگیرم. http://t.me/IncogHubBot?start=u1278134a
显示更多伊朗98 064未指定类别
1 148
订阅者
-224 小时
-317 天
-1930 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '260
在1个频道中
八月 '26
+240
在34个频道中
Get PRO
七月 '26
+423
在18个频道中
Get PRO
六月 '26
+217
在18个频道中
Get PRO
五月 '26
+64
在3个频道中
Get PRO
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在1个频道中
Get PRO
二月 '26
+124
在25个频道中
Get PRO
一月 '26
+42
在14个频道中
Get PRO
十二月 '25
+425
在49个频道中
Get PRO
十一月 '25
+215
在19个频道中
Get PRO
十月 '25
+186
在11个频道中
Get PRO
九月 '25
+318
在15个频道中
Get PRO
八月 '250
在7个频道中
Get PRO
七月 '250
在7个频道中
Get PRO
六月 '250
在2个频道中
Get PRO
五月 '250
在1个频道中
Get PRO
四月 '250
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+65
在3个频道中
Get PRO
二月 '250
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+79
在5个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
Repost from لحظههای فراموش شده؛
کاش کتاب فروشی داشتم شاید اونموقع خوشحال تر بودم البته اگه میتونستم کتاب هارو بفروشم.
| 2 | بزرگواران میخوان یه لیوان آب بخورن میگن تو صنایع غذایی میخونی نظرت چیه خوبه این؟ به جان خودم هنوز چیزی یاد نگرفتم بزارین یچیزی یاد بگیرم خودم بهتون میگم. | 17 |
| 3 | مدیرت بحران فقط چای تا بعدا ببینم چی میشه▫️ | 45 |
| 4 | ☕️🧘🏻♀⭐️ | 56 |
| 5 | 没有文字... | 63 |
| 6 | هر موقع بی انگیزه میشم چنل زهرا چک میکنم برم درس بخونم🤩🤩 | 80 |
| 7 | 🪫/. | 78 |
| 8 | کارما خیلی طولش میده، من اسلحه میخوام. | 89 |
| 9 | قابلهتوجه. | 136 |
| 10 | میخوام حداقل برای همهی شماها سایه باشم. | 184 |
| 11 | همهچیز مرا به بند میکشد، ولی هیچچیز مرا محکم نگه نمیدارد. | 349 |
| 12 | دوپارگی. | 183 |
| 13 | -ناقصالبیماری
در سکوتی مطلق، به تو نگاه کردم؛ به تو که خون از دهان و گوشهایم میگریاندی، و دیدم چگونه بدنم را به رقص درآوردی؛ همان رقصی که تصورش برایم سختتر از باور کردنش بود.
بستن درها برایم آسانتر بود، اما تو اتاق را به رویم قفل کردی. حرف زدن برای من شده دویدن در اتاقی دوازدهمتری؛ دویدنی که آخرش فقط سرم را به دیوارِ «آره» و «نه» میکوبد.
دردناک است وقتی بودنت را در دست میگیرم. از خدا میخواهم بترسم؛ نمیدانم چرا. ته دلم اما میدانم فعلاً قرار نیست جوابی بگیرم.
و این زمانِ کوفتی، چیزهایی را که از من گرفته به درد تبدیل میکند و روی شانهای میگذارد که رگهایش از خستگی گرفتهاند.
بهت گفته بودم شبها نمیتوانم بخوابم، اما باز هم تو آسوده گرفتی و خوابیدی. حسودیم میشود. به تن و روحی که پوشیدهای. کاش من هم میتوانستم این بخش را داشته باشم، اما نفس کم میآورم.
زندگیام دوگانه شده. «بیماری» عجب کلمهای بود که برایت انتخاب کردم. کاش فقط یک بیماری بودی؛ چیزی که با دوا و درمان تمام میشد.
اما تراژدی من همیشه همینجاست: میآید، صدایم میزند و میگوید هنوز تمام نشده. هنوز اینجایی. هنوز از درونم چیزی میخوری.
پس چرا تمام نمیشوم؟ چرا دست برنمیداری؟ چرا مرا انتخاب کردی؟
نه... شاید من انتخابت کردم. شاید گذاشتم در قلبم رشد کنی و آنقدر ریشه بدوانی که دیگر نتوانم بفهمم کدام قسمتِ منی و کدام قسمتِ تو.
کاش جاده راهی داشت که به تو ختم میشد، اما زمان برای من تبدیل به قرن شده.
لعنتی، تو که قرار نبود به من صدمه بزنی.
چه احمقانه... وقتی میترسیدی صدایت میکردم. وقتی گریه میکردی، اشکهایت را پاک میکردم. اما حالا چی از جانم میخواهی؟ تا کی میخواهی لانه بسازی در وجودم؟
من سردترین داستان را تعریف میکنم، اما بیعاطفگی از من نیست، عزیزم. تو باید مراقب حرفهایت باشی.
باید بفهمی رنجی که در من وارد میکنی بیشتر از توان من است؛ در من جا نمیشود.
شب است و من طولانی حرف میزنم از بیانتهایِ خودم.
تو داری کاری میکنی چیزهایی را در خودم ببینم که نمیدانم گرماند یا سرد.
داری عصبانیام میکنی.
متوقف شو.
من دیگر نمیتوانم با تو بسازم، ناقصالبیماری.
#جآندرد | 196 |
| 14 | شرم از موفقیت یعنی وقتی به موفقیتی میرسی، به جای لذت بردن، احساسِ گناه میکنی که چرا دیگران بهش نرسیدن. ممکنه حتی موفقیتت رو پنهان کنی، یا خجالت بکشی که در موردش به دیگران بگی. این شرم، احتمالاً ریشه در ترس از طرد شدن داره؛ میترسی موفقیتِ تو، دیگران رو ازت دور کنه. پس ناخودآگاه خودت رو عقب میکشی. | 133 |
| 15 | وقتی رفتارا شروع میکنن به گفتنِ چیزایی که حرفها پنهونشون میکنن، دیگه دنبال حقیقت نمیگردی؛ فقط سکوت میکنی و میفهمی. | 174 |
| 16 | نمیدونم، شاید امید واقعی، پذیرفتنِ ناامیدی باشه. | 159 |
| 17 | شاید تراژدیِ ما همین باشد؛
اینکه گاهی برای رفتن، باید اول بفهمی دقیقاً از کدام قسمتِ خودت میخواهی مهاجرت کنی. | 183 |
| 18 | شاید برای همین است که گاهی به ایران نگاه میکنم و حس میکنم مثل آدمیست که میخواهد از خودش مهاجرت کند؛ نه فقط از خاکش، از حافظهاش، از ترسهایش، از عادتهایش، از تمام چیزهایی که سالها به او گفتهاند «همین است که هست.» | 231 |
| 19 | این چند وقت بیشتر به این فکر میکنم که ما چقدر شبیه محیطی هستیم که در آن زندگی میکنیم؛ بیشتر از چیزی که دوست داریم قبول کنیم. | 164 |
| 20 | هنوز نمیتوانم مدت زیادی پای آدمهایی بنشینم که قرار است کمکم دوستشان داشته باشم، دردشان را بفهمم، با آنها سفر کنم و آخرش نگران سرنوشتشان شوم. شاید مسئله از داستانها نیست.
گاهی آدم آنقدر از جهانِ واقعی خسته است که دیگر توانِ وارد شدن به جهانِ دیگری را ندارد. | 163 |
