در راه.
前往频道在 Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
显示更多未指定国家未指定类别
367
订阅者
无数据24 小时
+167 天
+8130 天
帖子存档
367
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
گُل از تو گُلْگونتر
اُمید، از تو شیرین تر.
نمیشود، پاییز
-فضای نمناکِ جنگلیاش
برگهای خستهی زردش-
غمگینتر از نگاه تو باشد.
نمیشود، میدانم، نمیشود آوازی
که مردی روستایی و عاشق
با صدایی صاف
در عماقِ درّه میخوانَد
در شمالِ شمال
رنگینتر از صدای تو باشد
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.
367
«صورتم رو دیدم.وقتی میخندیدم، صورتم سفت بود.حالا ادا در میآرم. گوشتای صورتم میافته.شل شدند.خنده چجوریه؟برام بخندید.گریه رو بلدم.سفتی نمیخواد.»
367
«دوست»
سهراب سپهری
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلکهاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دستهاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانهترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر شد
همیشه کودکی باد را صدا میکرد
همیشه رشتهی صحبت را
به چفت آب گره میزد
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفهی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشهی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصلهی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.
به یاد رها …
367
تلفن زنگ میخورد. دال میگوید تولدت مبارک و من به این فکر میکنم که چند تولد دیگر زندهام. چند تولد دیگر میتوانم راه بروم و چند تولد دیگر میتوانم کتاب بخوانم و در کلمه زندگی کنم. چند تولد دیگر دغدغهی خواندن هفت جلد کتابهای پروست را دارم و چند تولد دیگر به مترجمها قول میدهم کتابهایشان را بخوانم. چند تولد دیگر کلاس طراحی میروم و چند تولد دیگر غذاهای خوشمزهی مامان را میچشم. چند تولد دیگر شاهنامه میخوانم و اصلا آیا آنقدر زنده میمانم که تمامش کنم؟ چند تولد باید بگذرد تا سپری کنم، چند تولد باید بگذرد تا هرصبح قبل از هرچیزی قیمت دلار را چک نکنم. چند تولد دیگر در خیابانهای اصفهان میرقصم و چند تولد دیگر چهارباغ بارانی را میبینم، چند تولد دیگر در گرگ و میش سوار اتوبوس میشوم و گرمای بخاری را حس میکنم و چند تولد دیگر میتوانم سرم را بگذارم روی دستان تپل مادر. چند تولد دیگر هریپاتر خواندن برادرم را میبینم و چند تولد دیگر تعریفکردنش از فوتبال مدرسه را بشنوم. چند تولد دیگر در حاشیههای
«مرگ خوش»بنویسم رها این کتاب را دوست داشت؟ چند تولد دیگر منتظر تلفنهای هرروزهی تو باشم. چند تولد دیگر شبها هزار و یکشب برایم بخوانی، چند تولد دیگر پای تلفن نمایشنامهی عروسکی بیضایی بخوانیم،چند تولد زندهام که تو را بیپروا در آغوش بگیرم. چند تولد کافیست تا ببوسمت انگار که هیچکدام در این کابوس نبودیم. چند تولد زندهام و چند تولد وقت دارم تا بمانم. بودن، بودن تا سرحد امکان.
367
تمام تنم درد میکنم. به دوستم پیام میدهم :این اتفاقات آخرین بازماندههای چیزی تحت عنوان سرخوشی را در من سربهنیست کرد. لکههای مورب خون روی گل میجوشد و عددها و عددها نشانیاز گلهای خونین بودند. تصویر منحنی شانهی تو از ذهنم نمیرود و تصویر پردههای بلند آویخته در قامت مرگ خاموش نمیشود. با این همه ثانیهای در روز هست که قلبم میخروشد و میخواهم بهجای زندگی نزیستهی تو زنده باشم،به شیون مرغابیها گوش نکنم. پشتپلکهای نازک و معطر تو دریاچهی آب باشد و در آن ماهیهای قرمز و در انحنای ترقوهات درختی بکارم از آزادی. درختی بهنام آزادی.
367
دال ازم میپرسه به نظرت رها عشق رو تجربه کرده بود، جواب میدم که تمام زندگیش عاشق بود، عاشق همهچیز. میگه کمه، بیست و سهسال خیلی کمه. و من عمری فکر میکنم که با قساوت ازش گرفتن. عمری که میتونست عاشق باشه.
367
من خیلی وقت پیشها فهمیدم آدم میتونه قلبش رو در بیاره و شاهد خالی شدن خون از رگهاش باشه اما نمیره و زنده بمونه و ببینه و ببینه و ببینه.
367
دال عزیزم. از خواب بیدار میشوم. یک یا دو پیام از رفتهها میخوانم و بعد میمیرم. ما هرروز میمیریم عزیزم. ما در جنگ جوانههارا دنبال میکنیم و ما میدویم و ما رنج میکشیم و میخوابیم و بیدار میشویم و تمام. میگذارندمان در گور. عادت میکنیم.ولادمیر ناباکوف میگوید که گاهی مادرش در گذر نسیمی یا بروز پردهوار ثانیهای به او میگفت: این لحظه را بهخاطر بسپر. برای قطع فاصلهی زمان و مکان و عکس گرفتن از احساساتمان در لحظه. این لحظه را بهخاطر بسپر. این لحظهرا بهخاطر بسپر.
یک نفر میگفت ابروی چپ دوستش را بوسید و سرد بود، این لحظه را بهخاطر بسپر. یعنی او هم آن را بهخاطر سپرد؟ یکنفر فغان میکند از درد فرزندش. از سپهر نامی میان جنازهها. این لحظه را بهخاطر بسپر. خون از روی زمین پاک نمیشود. خون بیگناه پاک نمیشود. این لحظه را بهخاطر بسپر.شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد، فریبندهزاد و فریبا بمیرد، این لحظهرا بهخاطر بسپر.
367
از همان سالی که عارف قزوینی شاعر این تصنیف آن را با تنها یک سهتار اجرا میکرد تا الآن که رد خون همهجا مانده است، دشت لالهها دمیده است.
367
فکر میکنم که چرا مرگ رها اینقدر برای همه غمبار بود، حتی برای کسایی مثل من که از نزدیک نمیشناختنش، بعد خاطرم میافته به داستان، به روایت. آدمها عدد نیستند. قصه هستند. و رها به زیباترین شکل اول از همه راوی بود. راوی شعرها و کتابها. راوی رنگها و درختها و پرندهها.راوی جنایتها و دردها و رنجها و کشتوکشتارها. راوی زندگی.زندگی. زندگی.
سپیده که سر بزند
در این بیشهزارخراندیده شاید گلی بروید
پس بهنام زندگی
هرگز نگو هرگز
