در راه.
前往频道在 Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
显示更多未指定国家未指定类别
367
订阅者
无数据24 小时
+167 天
+8130 天
帖子存档
367
و مردی سینهی خود را شکافت تا بنگرد که در آن دل هست یا نه_و بود میتپید!و آن یک رگ باز کرد تا بداند که در آن خون هست یا نه_و بود و سرخ بود!
بهرام بیضایی/اژدهاک
367
کلمهی پیکر رو برای خودم تکرار میکنم. پیکر. پیکر. پیکر.پیکر. پیکر. بعداز مدتی یادم میره معنیش چی بود. دیگه فقط تکرارش میکنم. پیکر. پیکر. پیکر.
عزیز غریب، یکماه پیش موقع تولدت کیفکرش رو میکرد که به زودی تو یک پیکر بشی.
367
باز میگویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد، امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود.
367
تو را در گور نهادند.
دستهای لاغر تو در هوا ماند و آخرین ستارهرا چیدی و درگوری که شبیه به محل رویش تو بود خوابیدی.
تو را در گور نهادند، لکههای آفتاب، صامت و خروشنده، بر نام درخشانت میتابد، کاش بهجای رها بنویسند خورشید مرد، خونزمین جوشید، بذر کاشتیم و تو جوانه زدی و حالا دستهات خاک شدهاند و بالاخره سبز میشوی.
تو را در گور نهادند و اندام برهنهی تو زیر خاکاست.کاش که بالای مزارت درختی باشد،درختانی باشند و شبها که همه خوابند بیرون بیایی و در آسمانها پی ستارهها بگردی. اگر در آن حوالی پری سبز رنگی دیدید سلاممان را به او برسانید.
367
Repost from A side of Me
چقدر عاشق این شعر بودی؛ اولین باری که برای تو خوندمش، از شدت خوشحالی بالا و پایین میپریدی. رها، رهای سبز، همیشه میگفتی «عاشق این نسخه از تو هستم که کاملاً ناگهانی پدیدار میشه و برای آدم شعر میخونه». رها، هزارانهزاران بیت شعر کنار گذاشته بودم تا در کنار هم بخونیم، تا با هر بیتی که میخونم چشمانت برق بزنه. رهای سبز من، حواست به اریا باشه. خیلی آشفتهست.
#رها_بهلولی_پور
367
ساعت چهارصبح است. از خواب که میپرم، تصویر تو جلوی چشمهام نقش میبنند. سریع گوشی را بر میدارم و پیغام دوست/معلمفرانسهام (حمید)را میبینم که نوشتهاست:رهای سبزم رفت.
از دیروز هزار بار مرگتورا تصور کردهام، داد زدم، گفتم چرا رفتی، گفتم به تو غبطه میخوردم، گفتم وای خدای من چنین قلب تپندهی مشتاق زندگانیای کجا رفت و چطور رفت. گفتم وای دوستان نزدیکش چه میکنند. چه بر آنها گذشت این چند روز. استادها، دانشجوها. وای که حتی نبودند تا برایت گریه کنند و عزادار نگاه پر رونق تو باشند.
جواب حمید را میدهم:رها بالاخره سبز شد، سبزتر از همیشه.
367
نرگسهای دیماهی را خوب یادم هست. آن روز که اذان صبح را شنیدم هم دیماه بود. طنابها را مثل شاخههای پیچک دور گردنت پیچیدند، من هنوز زندهام عزیزم و هنوز نوری از امید هست. هنوز لکههای شناور آفتاب روی اقاقیها میتابند و هنوز جوهر آبی رگهات شکلی از معصومیت را نشانم میدهند. من هنوز زندهام و هنوز نقشیاز صد و هفتاد و شش ستاره در پشت پلکهام حک شده.من هنوز زندهام و هنوز در شیشههای بخارگرفتهی مغازهها ژینا گیان را میبینم. من هنوز زندهام و هنوز انگار، تکتک هجاهای آزادی را تکرار میکنم، هنوز زندهام عزیزم و هنوز هم امیددارم.
367
تنم از خشم و از انزجار میلرزه، تنم از دیدن اسمهای کوچکی که میبینم میلرزه، تنم از حجم نفرت و عفونت و تعفن سالهای پلید این حکومت میلرزه.
367
باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه،نه من اين يقين را باور نمي كنم
تا همدم من است نفس هاي زندگي
من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم
آخر چگونه گل خس وخاشاك ميشود؟
آخر چگونه اينهمه روياي نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مي پژمرد به جان من وخاك ميشود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز وشب
اينها چه ميشود؟
آخر چگونه اينهمه عشاق بي شمار
آواره از ديار
يكروز بيصدا
در كوره راه ها همه خاموش ميشوند
بخشی از شعر باور،سیاوش کسرایی
367
بهمادرم گفتم دیگر تمام شد. یادم نیست آخرین بار کی با خیالی راحت از خواب بیدار شدم. آقای دکتر وطنزده میگفت: زمان ما آدمها بادمجان دور قابچین بودند.نشد که نشد.بعد ضایعات بهجا ماندهی چشمم تصویری از مرگ و خون را به مغزم مخابره کرد.نه باور نمیکنم. من مرگ هیچعزیزی را باور نمیکنم.
367
معشوق در شعر سعدی جفاکار، زیبا، سرد و بیمهر و گاهی هم حتی آشکارا خشمگینه.
اونچه جفای یار رو برای عاشق تحمل پذیر میکنه زیباییش هست، عاشق به واسطهی زیبایی معشوق وارد وادی جنونآسای عشق میشه.
«هر که چنین روی دید جامه چو سعدی درید
موجب دیوانگیست آفت بشناختن»
367
گمانم حالا هزارسالهام. مغزم را که بیرون میآورم، چند حشرهی سبزرنگ و لزج بیرون میآیند. دلم میخواهد مشتمشت خاک تناول کنم. یک جانور موذی از انحنای دستهات بیرون میآیند و در پیچ و خم چشمهات سقوط میکنند و تو میدانی هزارسال از پایان میگذرد. گمانم حالا هزارساله باشم. حالا که هوا سرمای مرگآفرین دارد و یادمان رفته شهید کیست. گمانم حالا و حتی هنوز که هزارسالهام میدانم که درختهای بید از هم میپرسند، از راه که میآمدی اسمی از ژیان به گوشت نرسید؟
