در راه.
前往频道在 Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه☀️🌳
显示更多未指定国家未指定类别
384
订阅者
+124 小时
+87 天
+3630 天
帖子存档
383
یکشنبه
چه روز عجیبی بود، از معدود دفعاتیست که در این دوران سخت و غمزده نوشتنم میآید، بهحدی که الان در مترو انقلاب مینویسم تا برسم به مترو جابر، در این میان اگر هم کف مترو مانند کتلت پخش شدم هم باکی نیست. بعد از مدتزمان بسیار طولانی با دوستم به چارباغگردیهای طولانیمان رسیدیم، بههرحال یکماهی بود که از حجم امتحانها پایم را از خانه بیرون نگذاشته بودم، جمعههای کتابخوانی را هم کنار گذاشته و به درسخواندن شدید مشغول بودم، البته از حق نگذریم که آقای کتابدار چارباغی که پیشتر از ایشان نوشته بودم عضو این کانال محقر و لکنته شده بودند و از قضا چیزکی هم درمورد خودشان(!) خوانده بودند، برایم در پیوی نوشتند کتابدار چارباغی، من هم گفتم خب چه کوچهای از کوچهی علیچپ نزدیکتر و خودم را زدم به آن! خلاصه که دوهفتهای، یا زور درس چربید یا زور شرم، نه چهارباغ را دیدم نه جمعه های کتابخوانی را.حالا امروز به آنجا رفتم، دیکنز و یک کتاب دیگر را خریدم مبادا که بهخاطر تنبلی هفتههای بعدی را هم از دست بدهم. رفتم و کتابها را خریدم، همهچیز امن و امان بود و حرفی از کتابدار چارباغی و یزدانجو و اینها هم نشد، با دوستم رفتیم و یکهمبرگر زدیم بر بدن، تلفنم زنگخورد، آقای کتابدار بود، گفتند که اگر هنوز چارباغی یکسر دیگر بزن آنجا، اول ترسیدم که نکند پول را کم حساب کردهام، گفتم اگر اینطور است که فرار میکنم و غیب میشوم که پول را ندهم، اصفهانی بودن و اینحرفها؛ خلاصه در شک و شبهههای فراپان به کتابخانه برگشتم، جمعی از دوستان آنجا بودند، گفتند برای قلعهی مالویل نبودی و منم روم نشد بگویم تا چانه در گوه افسردگی توام با امتحانات فرو رفته بودم، کمی شیرینبازیهای معمولم را درآوردم، شیرین که چه عرض کنم، دلقکبازیهای معروفم را. آقایی آنجا نشسته بود، در توصیفش همین بس که آناهیتا دوستم پس از خروج گفت وای، بهش میومد همنیشن سعدی باشه! یا یکمردی که در قرن هفتم اسلامی(بیچاره هجری را نمیداست) بوده!
آنآنخست از من درخواست ریکا(!) برای تمیز کردن عینکش خواست، خیلی دلم میخواست بگویم که آقا ریکا برای ظرفاست، یکدستمال هم کفایت میکند، اما بهجایش گفتم که در این کیف هرچی بخواهید هست، حتی الان یکگاو پلاستیکی هم بخواهید درکیفم دارم اما ریکا نه! که ایشان هم ضمن نامردی گفتند پس گاو پلاستیکی را بده، منهم نداشتم ضایع شدم.
بعد پرسیدند شما نویسندهی «در راه» هستی؟ چشمهایم چهارتا شد، گفتم شما از کجا میدانید؟ گفتند که چند روز پیش موزیکی را برایتان فرستادم، موزیک درمورد علاقهی نوظهورم بهنام لیلا بود. یادم افتاد که چقدر قربانصدقهای و لوس پاسخ آن موزیک را دادم. خجالتزده شدم. سپس شروع به تعریف کردند، من و دوستم هم هی متعجبتر میشدیم که آخر انسانمبتذلی چون من را چه به این تعاریف، کم مانده بود بگویم آقا ولله من داشتم کشکم را میسابیدم. ایشان گفتند که چنل را از اول خواندهاند و از نوشتههای آغازین بیشتر خوششان آمده، از املا و رعایتنیمفاصلهام تعریف کردند، هی میخواستم بگویم دوستانم را ندیدهای، من که واقعا چیزی نیستم. بعد گفتند که متنهای اخیرم جستهگریختهاست و خیلی پرشذهنی دارند، میفهمم. گفتم که خب قبلیها زیباتر بودند اما من نبودم، خیلی وقتاست فکر نوشتن و خصوصا زیبا نوشتنرا از سر بیرون کردهام، این جدیدها منتر هستند، آنها گندهگویی دارند، ادعا دارند، من ندارم. بعد هم گفتند که این خانم تا ساعت پنج بیدار است و در آنساعات ممکناست دلش گاو بخواهد، خندیدم و خندیدیم. به نظر من که عجیب نبود اما ایشان اشارهکردند که وقتی در یکچنین وبلاگی(!) درمورد کشتههای دیماه مینویسید بیربط است که چندپیام بعدی از گاوها بنویسید! اسم دیماه که آمد تنم یخ زد، رگهای چشمهام دانه به دانه ترکیدند، چشمم خون شد و یاد رها افتادم، یاد آیدا، یاد سپهر. به این فکر کردم که آیا ثانیهای دیدنپیامهای بهظاهر بیمزه و مسخره ممکناست باعث بشود کسی فکر کند که به دیماه احترام نگذاشتهام؟ لال شدم. فقط گفتم که این بههرحال چنلدیلی است و من هرچیزی در روزمرهام جالب باشد میگذارم. اگر بدانم چنینچیزی ممکن نیست هم کانال را پرایوت میکنم. آقای کتابدار آمدند و فهمیدم کارشان این بود که شیرینی آورده بودند و میخواستند تا ما هم چارباغ هستیم بهرهمند شویم، خیلی چسبید، باقلوا و دوغ بود، رگاصفهانیام بهجوش و خروش افتاد، کلی تشکر کردیم و درنهایت به ایشان گفتم از چنلم لفت بدهید تا راحت خزعبلاتم را ارسال کنم، ایشانهم ذکر کردند که انشالا این شیرینی سبب شود بیشتر بنویسم، یحتمل این نوشته را میخوانند و میگویند اه، کاش که دیگر ننویسی.
383
من شاهنامه رو با پادکستهای امیرخادم گوش میدادم، اما دلم یککلاس جمع و جور خوب هم میخواد. کسی رو میشناسید آیا؟
@freesahel
383
دلم سریالهای قدیمی میخواد. سریالهای بیژنبیرنگ مثلا. یا هرچیزی که خسرو شکیبایی داشت. یا حتی جدیدتر. اون سریال مسافران بود، حسن معجونی ته هرقسمت میومد از زبان آدمفضاییها دربارهی زمین و انسانها حرف میزد. واقعا دلم تنگ
383
منتظرم سینزده مرداد بشه. روزی که سعید عاشق شد. اینجا بیام و ازش بگم و مصاحبهی پزشکزاد رو بفرستم. چقدر دوست دارم اینجا آرشیوی از آدمهای موردعلاقهم باشه.
383
اخه فکر کن. اسم شخصیتهاش شیرعلیقصاب و اسدالله میرزا و دکتر ناصرالحکماء و داییجان ناپلئون و شمسعلی میرزا و طاهره باشه. چقدر آخه من پزشکزاد رو دوست دارم. خیلی گله
383
دنیا برات تیره و تاریکه، غم و یاس کل وجودت رو فرا گرفته و میخوای بمیری و بعد دوش میگیری. خوب میشی. زندگی اونقدر هم بیهوده بهنظر نمیاد🍄🟫
383
پنجشنبه ساعت چهار و نیم صبح، دلم گاو میخواد. دیدنگاوهای سیاه و سفید که شبیه اسباببازی هستن. یکعالمهگاو در یکچمن سبز و خوشرنگ بیانتها.🐄
383
دوستان اشاره کردن که ساحل قشنگتره
والا کسی برای اسم ما چیزی نخونده، فقط یادمه بچه بودم تیامبکس یهآهنگی درمورد ساحل داشت. اصلا قشنگ نبود.
383
لیلا چقدر اسم زیباییه
کاش یه دختر بهاسم لیلا داشتم براش میخوندم: لیلا لیلا لیلا لیلا وفای تورو گردم
ناز غمزه های تورو گردم
چشمهای سیاه تورو گردم🥬🥬🥬
