مخرب
前往频道在 Telegram
364
订阅者
+624 小时
+67 天
-430 天
帖子存档
364
اگر مغزم خفه نشود،از سرم بیرون میآورمش؛نه از سرِ نفرت،بلکه از سرِ خستگیِ آن اندیشهای که بیوقفه میجود و میکَود و هرچه بیشتر میکوشم ساکتش کنم،بلندتر در من قد میکشد.
اما اگر نتوانم بیرونش بیاورم،شاید ناچار شوم به او تسلیم شوم؛به این زندانیِ روشن،به این فرمانروای خاموش،که با دستهای نادیدنیاش رشتههای ارادهام را میگیرد و مرا به سوی همان پرسشهای بیپایان میبرد که پاسخشان نه در پایان،که در خودِ سوختنِ راه نهفته است.
آدمی چه دارد جز همین جدال؟
میان آنچه میفهمد و آنچه تاب میآورد،میان آنچه میخواهد فراموش کند و آنچه همچون خاری مقدس در جانش باقی میماند.گاهی گمان میکنم عقل،این هدیهی پرزرقوبرقِ رنج،بیش از آنکه چراغ باشد،آینهایست که زخمها را روشنتر نشان میدهد.
و شاید مسئله همین باشد:
نه رهایی از فکر،نه پیروزی بر آن،بلکه آموختنِ زیستن در همجواریِ این هیولای آرام؛این موجِ بیوقفهای که اگر مهارش نکنی،تمام ساحلِ وجودت را میشوید.
پس من چه کنم؟بیرونش بیاورم؟محاکمهاش کنم؟یا به زانو درآیم برابرش،چنانکه مسافرِ تشنه در برابر چشمهای تاریک میایستد و میداند هر جرعه،هم نجات است و هم خطر؟ شاید پاسخ،نه در بیرون آوردن باشد و نه در تسلیم مطلق؛شاید باید به او گوش سپرد تا بفهمی چه میخواهد از تو بگیرد و چه حقیقتی را،در لباسِ درد،پنهان کرده است.زیرا گاه آنچه ما"خفه شدن"مینامیم،فقط فشاریست که روح برای تولدِ خود تحمل میکند.
-خاکستری
اسمش رو گذاشته بودم"تکهای از نادیدنی های او"!
