ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

مخرب

مخرب

前往频道在 Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

显示更多
未指定国家未指定类别
364
订阅者
+624 小时
+67 天
-430 天
帖子存档
یه"اونم می‌ره"بزرگ بنویس روی دیوارت،نه از سرِ ناامیدی،از سرِ یادآوری. یادآوریِ این‌که هیچ‌چیز موندنی نیست؛نه غم،نه خوشی،نه روزهای خوب و بد،نه آدم‌ها.همه‌چیز در حال عوض شدنه،در حال گذر کردنه و این همون چیزیه که زندگی رو واقعی می‌کنه. گاهی ما انقدر به یه لحظه،یه آدم،یا یه حس می‌چسبیم که فکر می‌کنیم قراره تا همیشه همون‌طور بمونه ولی طبیعت این‌طور کار نمی‌کنه.دنیا مدام در حرکته و هر چیزی که امروز برات بزرگ و تعیین‌کننده‌ست،فردا ممکنه فقط یه خاطره خوب یا بد باشه.این قانونِ بی‌صدا اما محکمِ زندگیه:هر چیزی میاد،یه مدتی می‌مونه و بعد،خوب یا بد،میره. برای همین هم وقتی خوشی هست،باید حواست باشه که داره می‌گذره؛وقتی هم سختی هست،باید یادت باشه که اونم می‌ره.نه شادی‌ها برای همیشه می‌مونن نه دردها.این رفت‌وآمدِ مداوم،بخشی از نظمِ طبیعته.نظمی که شاید گاهی بی‌رحم به نظر برسه اما در اصل فقط صادق و بی‌تعارفه. پس به جای اینکه از رفتنِ چیزها فقط بترسی،سعی کن معنیش رو بفهمی.هر رفتنی یه جایی برای یه آمدنِ تازه باز می‌کنه.هر تموم شدنی،آخرِ دنیا نیست.فقط یه چرخشه،یه تغییرِ شکل،یه ادامه‌ی تازه در قالبی دیگه. تمام. -خاکستری هستم.

چه سعادتی ، لطف دارید . البته البته

https://t.me/destructive_kj/8346 پس ساختنش واجب‌ شد،بالاخره نباید اجاره‌نشین رو این‌ همه منتظر گذاشت! شنونده دل‌نشینی به نظر میرسید،باز هم بنوازم؟

این نخ توی درز و دامن ما نمیره

عهههه خب چندسالته؟

درواقع مواقعی که چیزی باب میلم نباشه خاطرم رو با این جمله راحت میکنم

مهم تلاشی هست که کردی

نمره‌هام افتضاح بودن. علی رغم یه عالمه تلاش💘

بسیار گرم

هوا چطوره؟

حتی خودم رو لایق تعریف هم نمی‌بینم، احساس میکنم کلمات ناچیزن برای ادا کردن حسی که موقع خوانش داشتم

دست مریزاد

سیگار آخرین تکه از آن بقایای سوخته بود که میان انگشتان مرتعش من، مثل یک ستون دوده، به سمت سقف خفه‌کننده بالا می‌رفت. آیا دود هم می‌ترسید؟ یا فقط داشت در این اتاق محبوس، مثل روح‌های سرگردان، رقص مرگ می‌کرد؟ تکه‌ای خاکستر روی کف سنگی افتاد. همان‌جا که آن عنکبوت بیوه سیاه، با آن شکم قبیح و درخشانش، آویزان بود. آیا او هم می‌دانست که پروانه، در اوج اوهام پرواز، در واقع فقط داشت به سمت مرگ مطلق، یعنی همان تار چنگال عنکبوت، سقوط می‌کرد؟ چرا این همه سکوت؟ آیا سکوت، خود تقریظ خداوند است؟ یادم می‌آید در خیابان‌های پایتخت، وقتی آن شعارها را زیر لب زمزمه می‌کردیم، فکر می‌کردیم طالع با ما یار است. چه حماقت فانی‌ای! ما فقط داشتیم آرایش یک عصیان بی‌ثمر را به نمایش می‌گذاشتیم. آنجا، میان جمعیت منزوی و غرق در اغتراب، فکر می‌کردم که می‌توانم با یک فریاد، آن ساختار منزجرکننده را در هم بشکنم. اما حالا، در این بند، تنها چیزی که حس می‌کنم، تناهی این لحظه است. این سندرم دکپتیو آنتروپیک دارد تمام سلول‌های بدنم را به یک نیستی مطلق تبدیل می‌‌کنند. انگار بال‌های تقرب روحم را، مثل آن پرنده‌ی زخمی که در حیاط زندان می‌دیدم، سلاخی کرده باشند. آیا آن همه خون، فقط برای این بود که در این اتاق تاریک، به رنگ طابه تبدیل شود؟ در میانه‌ی این فروپاشی، یاد مردانی افتادم که گویی به حجله‌ی نو عروس‌شان میروند. همان‌هایی که فکر می‌کردند ساحره‌ی انقلاب در حال جادوگری است، اما او فقط داشت ما را برای یک ضیافت خونین آماده می‌کرد. من‌ هم از همان مردان بودم نه؟ لابد بودم که اکنون، در انتظار حکم اعدام به سر می‌برم. آنجا، در میانه‌ی آن هیاهو، دیدم که چگونه حتی ثائب‌های کاذب، طعم خاک و تقارن شکسته را چشیدند. حالا، آن عنکبوت حرکت کرد. از ترس من یا از لذت؟ به سمت من آمد. آیا من هم مثل او، فقط یک شکارچی بی‌هدف در این قلمروی منفور هستم؟ یا شاید هم، من خود آن شکار هستم که در انتظار یک ضربه‌ی نهایی است؟ آن عنکبوت، درست روی دستم نشست. سرد بود. آیا این آرامش است؟ یا فقط شروع یک جنون؟ یک لحظه، نگاهش را در نگاه من پیدا کردم. او خندید یا شاید من خندیدم. آسمان بالای سر من، فرو ریخت. اما نه از بالا، نه از دور... از درون جمجمه‌ی خودم.

sticker.webp0.19 KB

چرا بيهوده مى‌كوشى كه بگریزی ز آغوشم؟ از اين سوزنده‌تر هرگز نخواهى يافت آغوشى ... "فروغ فرخزاد"

باور کنید عقل من اندازه نخوده

چی در من دیده اید؟

خیر

دانشجویی؟

منم میام اجاره نشین میشم